فرمانده شهید (شفیع) در آخرین مصاحبه

دمی با شهدا 

 مرا مرگ بيگناهان غرب كابل ديوانه كرده است ، من مرگ جانگداز همسگرانم را ديده ام كه چطور هدف راكت هاي كور شوراي نظار از كوهُ تلويزيون قرار گرفته و تكه تكه شدند ، من هر روز ناله و فرياد بيوه زنان و مردان سالخورده را ميشنوم كه برايم در سنگر نان مي آورد و مرا ميبوسد و گريه و ناله كرده و شكايت ميكند كه چطور منزل شان هدف راكت قرار گرفته و فرزندان شان طعمهُ حريق شده است ، نيروهاي من روز صد ها شهيد را به قبرستان شهدا در غرب كابل انتقال ميدهد ، پس من ديوانه نشوم كي ديوانه شود ؟ آنانيكه در تهران و قم و پشاور چكر ميزند آنها ديوانه شود؟ آنانيكه مزدور مقام رهبري ايران است و درين لحظهُ حساس به ايران و پشاور چكر ميزند و صاحب مليونها دالر شده ، آنها ديوانه شود ؟ آيا مردم غرب كابل چه گناه دارد؟ آيا ما به شرق كابل تجاوز كرده ايم ؟ .

. . . آيا وقتيكه مزاري از عدل و مساوات و تأمين حقوق برابري و برادري و هموطني صحبت ميكند ، گناه كرده است ؟ باز هم اگر ما گناه داريم پس اين مردم بيگناهُ غرب كابل چه كرده است كه هدف راكت هاي كور قرار گرفته ، خانه و دكانهاي شان به آتش كشيده شده و فرزندان شان بشهادت ميرسند (فرمانده شفیع)


چند توره ضروری قد بیرارو !  از او جاییکه شهیدون تاریخ هزارستو و  او کساییکه جان خود را بلده آزادی از مو و نسل آینده فدا کیده دین کلو بله از مو مردم دیره تا مو نام ای شهیدو و ازاد مردون تاریخ ره زنده بیلی

از جمله ای شهیدو یکی  جنرال شفیع قهرمان استه ُ ولی متاسفانه مردم از مو پیشتر ازیکه نکته مثبت یک قهرمو ره ده نظر بیگره نکته  منفی از او ره بیشتر ده دوست و دوشمو معرفی مونه که ای واقعا بلده از مو مردم یک درد کیته استه بهتر بوگیم مو مردم آزره پیشتر از ایکه تاثیر گذار باشی تاثیر پزیر استه ، ای ره مو باید ده نظر دیشته باشی که آر قسم نام بد بله شهید شفیع از طرف دوشمو استه که میخواست این قهرمون از مو ره از درون از بین بوبره و ای مو باشی باید که باد از ای نیلی که دوشمو ده بین از مو رسوخ کنه و جنگ روانی بین مردوم از مو اندخته و شخصیت های از مو ره از بین بوبره

ادامه نوشته

بابه ! به داکتر نیاز ندارم تو برایم هم داکتر استی و هم رهبر (اظهارات یک زخمی)

هجر ما درسوگ رهبر کمتر از یعقوب نیست

او پسر  گم کرده  بود و ما پدر گم کرده ایم


موضوعات قبلی ویبلاگ :

زندگی نامهء کامل رهبر شهید  کلیک کنید

بخش اول اشعار در رثایی رهبر شهید کلیک کنید

بخش دوم اشعار در رثایی رهبر شهید  کلیک کنید

بخش سوم اشعار در رثایی رهبر شهید کلیک کنید

دیدگاه ها در باره ء رثایی شهید  کلیک کنید


 

شاعر و ژورنالیست گرامی کشور جناب بشیر بختیاری لطف کرده بعد از اصلاح چند شعر ، ان را دوباره برای ما فرستاده اند  ضمن تشکر فراوان از اقای بختیاری اینک شعر های جدید وی جایگزین شعرهای قبلی می گردد

پدر

تا فلق    سر  زد   دو باره شام شد

پرچم   سبز     پدر   خونفام     شد

         *     *      *

 

خاک بر سر    کن برادر  کوه کوه

رفت    از کف   سالهای   پر شکوه

این    چمن را سرو نازی بود و رفت

ایل ما را سر فرازی    بود و   رفت

بعد از این ، این دل   که مهد آزوست

آه و درد    و رنج    عالم مال اوست

شانه ء  دل    زیر    بار      درد خم

زیر   بار   درد خم ،   زخمی  ز غم

بعد از   این  چشم من و دریای خون

موطن  و   منزلگه  و ماوای    خون

بعد از این این قوم بی سر   مانده  اند

بی   علی و    بی    ابوذر    مانده اند

* * *

تا تو    بودی    بی کسی   افسانه بود

دفتر    رنج و   محن خوانا ،   نه بود

تا تو بودی    صد    چمن گل  داشتیم

شش    جهت  آواز    بلبل      داشتیم

با تو    می شد    از  رهایی یاد کرد

این    خراب  آباد  را ،   آباد     کرد

با  تو   می شد   تا  دل مهتاب   رفت

یا  از این   دشت عطش تا آب   رفت

با تو می شد جشن مرگ شب گرفت

قلعه   را   مردانه از  مرحب   گرفت

با تو می شد تکیه بر    خورشــید زد

زخمه    بر تا ر   دل    نا هید زد  

بی تو .  کوچه کوچه   لبریز سکوت

روزن    امید  و    تار      عنکبوت

بی تو    چون نی ناله دارد ، نای من

بند    بند م    ناله  دارد ،  وای    من

بی تو    باید     با    صدای بی نقاب

مویه     کرد    اندر    مزار    آفتاب

بی تو باید درد    دل      با  چاه گفت

از    ته    دل    ناله    کرد و آه گفت

بی تو باید چشمه چشمه خون گریست

از   هری   تا دامن    جیحون گریست

  * * *

سید   وسالار ما ، یادت     بخیر!

میر و پرچمدار ما ،   یادت بخیر!

ای شهید .  ابن شهید . ای نامدار!

ای تو    آغاز و   سر انجام بهار !

طایفه    بــیدار    شد    تا   آمدی

تیغ    جوهر    دا ر شد تا آمدی

تیغ ، جوهر د ا ر    ا ما بی نیا م

بی    نیام    آماده ء   رزم و قیام

رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د

گه   نه گاهی  نیت . بدرود بود

رفتنت خواب از تن ما برده است

هدیه ء   آزادگی   آورده     است

از پیامت    راه    وحد ت باز شد

فصل    مرگ    بردگی اغاز شد

وحدت    راه    پدر   پا ینده   باد

رهروان  راه «  بابه » زنده  باد

  

     *     *       *

مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است

مرده است آن زنده ای کو  نوکرست

 


جگر پر زخم جانسوزست اما

به دل  داغ  د گر دارم    برادر

اگر عالم غمی بودغم نمی بود

بدل داغ    پدر دارم   برادر !

 

دریغا   شب   پرستان سیه رو

شکسته حرمت شمس ولایت

درین ماتم نه ما تنها گریستیم

گریسته  حضرت مهدی برایت

 

برادر خاک عالم را به سر کن

که در  خون خفت علمدار قبیله

شنیدم با تکان دست می گفت :

خدا    بادا  نگهدار قبیله  ......

 

مسیحا دم  خلیل آسا  مزاری !

بت و بتخانه و بتگر شکستی

ترا کشتند با    دستان    بسته

تو که زنجیر و آهنگر شکستی

 

نگاهت خشم شمشیر علی بود

پیامت بانگ تکبیر علی بود

به پاس یاری بی  سرپرستان

کلامت نهج تفسیر   علی بود

 

الا ای پرچم    سبز    شرافت

الا ای رایت     سرخ رهایی !

زره واماندگان بعد از تو گویند

که ای درد آشنا( بابه) کجایی ؟

 

تمام  آرزوها رفته  با   تو

و بی تو از بهار آوازه ناید

قبیله ماند و   پاییز   مکرر

الهی بی تو فصل تازه ناید!

 

شهیدان دسته دسته صف کشیده

که مهمان   عزیزی دارد امشب

گلی از    جنس  خورشید معطر

بهشت از آسمان می بارد امشب

 

یتیمی بدترین درد است اما

بخواب آسوده بابه ما نمردیم

رهت   راه   من و راه قبیله ...

قسم بر خون پاکت تا نمردیم


تذکر: از انجاییکه ما زحمات زیادی در قبال گرد اوری مطالب ، اشعار و سخنرانی ها می کشیم بدین نسبت از دوستان و خواننده گان محترم خواهش میکنم ، در صورت برداشتن  مطالب ویبلاگ ،با ذکر منبع و اشعار را با نام شاعران که در پایان ان درج است  در ویبلاگ  خود انتشار دهند .... تشکر


اخرین سخنرانی رهبر شهید  ۲۰/۱۱/۱۳۷۳             

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بآنفسهم  (قرانکریم)

 با ابراز تشکر از شما مردم قهرمان ، فداکار و مخلص که در این ماه رمضان ، به محض آنکه از شما خواسته شد که بیایید تا در اینجا جلسه یی باشد ، حضور پیدا کردید این نکته باعث امید اینجانب است که شما برای سرنوشت تان حساس هستید و بخاطر ان فکر می کنید . در آیه ء کریمه یی که خدمت قرائت کردم ، خداوند تبارک و تعالی میگوید « ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم ُ مگر آنکه خود شان سرنوشت شان را تغییر دهند .» مفهمو این ایه ذکر یک سنت الهی است . بعد در ایات دیگر و روایاتی که جهت تفسیر آیات روایت شده است ُ گفته می شود که در سنت الهی هیچ تغییر و تبدیلی نیست. ما مکررآ خدمت شما عرض کرده ایم که مصداق کامل و تفسیر صحیح  ای آیه در زندگانی مردم ما قابل درک است . شما وقتیکه تاریخ تان را مختصرا مورد مطالعه قرار و تفکر قرار دهید ُ میبینید که ادوار مختلفی از زندگی را طی کرده اید و در این دو سال و هشت ماه مقاومت کابل هم ثابت کردید که وقتی مصمم شدید از حیثیت تان دفاع کنید  خدا هم شما را یاری کرد و شما توانستید همهء زورگویان را بر سر جای شان بنشانید و آنها را وادار کنید که بعد از جنگ های بسیار خطرناک بایند و معذرت بخواهند که اشتباه کردیم  من معتقدم که این مساله در تصمیم ُ ارداه ُ ایستادگی و حساس بودن شما بخاطر سرنوشت تان نهفته است . تاریخ هم اثبات کرده که در دوران عبدالرحمن ، وقتی مردم ما در مقابل این حکومت ظالم و جائر ایستادند ُ هفت سال جنگیدند . عبدالرحمن هم تمام توطئه های را که بلد بود ، در این دوره علیه مردم ما به کار گرفت از تمام نقاط افغانستان لشکر جمع کرد و از همهء اقوام به جنگ مردم ما فرستاد . شصت نفر از علمای اهل تسنن را جمع کرد و فتوی گرفت که اینها (هزاره ها)رافضی و کافر اند . اما این توطئه ها ، هیچکدام کارساز نشد ند تا اینکه امدند و از بین مردم خاین تربیت کردند و آنها را وادار نمودند که به مردم ما خیانت کنند ، این مسأله کار ساز شد چگونه کارساز شد ؟ یعنی که در اثر این خیانت شصت و دو درصد از مردم ما نابود شدند !

شما می بینید در یک کشوری که عبدالرحمن پرچمدار اسلام به حساب می آید و گفته می شود که نورستان را که قبلا کافرستان بود ُ عبدالرحمن مسلمان ساخت اما همین شخص شصت و دو فیصد مردم ما را از بین برد و از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رساند مالیات هنگفتی از این کنیز و غلام فروشی وارد خزانه ء دولت می شد که مقدار دقیق آن را کتاب »افغانستان در ژنج قرن اخیر » نوشته کرده است .

بهر صورت ، بعد از آنکه شصت و دو فیصد مردم ما نابود شدند ، محرومیت و محکومیت مردم ما آغاز شد و از ان تاریخ تا حالا که بیش از صد سال میشود ، ما محروم بوده ایم در این جامعه تحقیر می شدیم  هزاره بودن عیب بود ، شیعه بودن عیب بود . تعمد داشتند که ما را به مکتب ها اجازه ندهند و به کار و تجارت نگذارند . آنچه که در این جامعه امتیار به حساب می رفت ، ما از آن محروم بودیم  در زمان شاه محمود خان رسمآ به وزارت فرهنگ مکتوب می نویسند که بچه های هزاره و شیعه را در حربی پوهنتون و سایر مکتب های که ارزش دارند ، نگیرند

شما این محرومیت را سپری کردید شما در این مملکت ، غیر از اینکه جوالی کشی کنید و بار پشت کنید  دیگر ارزشی نداشتید کوچی ها وقتیکه در هزاره جات می امدند ، چای و پارچه و چیزهای دیگر شان را سر بام خانه میگذاشتند و میگفتند که پول اینها را من سال دیگر از همین جا میگیرم ! این را همه ء ما و شما دیدیم  لمس کردیم

اما شما مردم که قبلا در مقابل افغان ها حرف زده نمی توانستید و یک نفر که از شهر و از طرف حکومت در منطقه ما امد ُ مردها پنهان می شدند و زن ها می گفتند که در این ابادی کس نیست ، وقتیکه انقلاب شروع شد ئ شخصا تصمیم گرفتید که وضع تان را تغیر بدهید ، خدا هم شما را یاری کرد و در ظرف سه ماه تمام مناطق هزاره جات ازاد شد در اینجا باز هم شاهد بودیم که چهار نفر خاینی که قبلا در حزب خلق و پرچم جذب شده بود ، اولین منطقه ء را که رفتند، خلع سلاح کردند و سلاح های شان را اوردند ، هزاره جات بود !

در حالیکه ما می دانیم هزاره جات سلاح نداشت سلاح مال افغان ها و سرحد آزاد و جاهای دیگر بود ووقتیکه خیل کوچی بر سر مردم ما می آمد یازده تیره حتی در گردن زن های شان هم آویزان بود تنها سلاحی که در میان ما مجاز بود «موش کش » و  «دان پر» و «چره یی » بود و دیگر هیچ سلاحی جواز نداشت اما با این هم در حکومت مارکسستی هیچ کس حاضر نشد که برود افغان ها و کوچی ها را خلع سلاح کند ، ولی خاینین ما پیشگام شدند ، رفتند و هزاره جات را خلع سلاح کردند ! این کار را برای نیک نامی و خوش خدمتی شان کردند .

اما مردم ما باز هم با دست خالی ، با داس و قیچی و بیل توانستند که مناطق شان را در ظرف سه ماه آزاد کنند ، مسلمآ که این کار در تصمیم و اراده ء شما نهفته بود .

شما باید این نکته را به خاطر داشته باشید که در تاریخ بعد از محرومیت ها ورنج های زیاد ، فقط یک بار برای مردم شانس داده می شود که خود شان سرنوشت شان را تعین کنند و این شانس حالا برای شما داده شده است که نباید غفلت کنید شما مردم در این جا تحقیر می شدید ، توهین می شدید ، برای شما داستان های اهانت باری ساخته بودند . شما انقدر امین بودید  که برای تمام صاحب منصبها خدمتگار باشید و در کنار خانم شان زنده گی کنید ُ دراین ها هیچ هراسی نداشتند که شما خیانت می کنید ، اما بر عکس شما اینقدر امین بودید که در این مملکت از بین شما یک کاتب مقرر شود !  در این جا  شما امید نبودید منفور بودید،ولی برای نفر خدمتی امین بودید ! شما این دوران را سپری کردید .

از آنجاییکه ، در داخل افغانستان محکومیت داشتیم و محروم بودیم ، طبیعی بود که در خارج هم محرومیت داشتیم و هویت ما برای کسی شناخته شده نبود . در چهارده سال جهاد که هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان مصرف شد ، باز کسی برای ما یک دالر کمک نکرد . در کنفرانسی که از سوی موسسه های غربی که در افغانستان کار میکردند ، در این جا یک نفر از خارجی ها ، پشت بلند گو میرود و میگوید که در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره جات منطقه ء خود را ازاد کردند ،  اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نیم بینم و از کمکهای هم که برای افغانستان می شود ، برای اینها نمیرسد.

شما میدانید که آنروز غرب به حدی از اتحاد جماهر شوروی ارسیده بود که در افغانستان هر دستی که برای مبارزه روس ها بلند می شد ، بدون آنکه نگاه کند که این دست چه دستی است یک «کلاش »برایش  می داد که مبارزه کند مسلم است که این کمک ها برای خود مردم افغانستان نبود ، بلکه برای ترس از روسها بود . اما با اینهم یکی از مسئولین جهادی افغانستان پشت بلند گو میرود و بیشرمانه میگوید که این مسآله را من جواب میگویم بعد میگوید که اگ به این ها دوا کمک کنید ، احیانآمواد غذایی کمک کنید ، من موافق هستم ، ولی این ها که مبارزه کرده و منطقه ءشان را ازاد کردند ، ایران به این ها یک مقدار اسلحه داد و حالا در بین خود شان جنگ دارند ، اینها ظرفیت آن راندارند که از نگاه تسلیحاتی به آن هاکمک شود ! یعنی با این حرف برای خارجی ها اشاره داد که این ها وابسته ء ایران اند و شما احتیاط کنید . گب اصلی ، این بود .

 شاید خیلی ها از مردم ما فکر کنند که شاید رهبران و مسئولین ما نخواسته اند که کمک های دنیا را بیاورند و در هزاره جات سرازیر کنند ، یعنیاینها با کمک خارجی مخالفت کردند در حالیکه واقعیت چنین نبود و ما محکومیت داشتیم و این محکومیت برای ما محکومیت تاریخی بود ، در چهارده سال جهاد برای افغانستان هفتاد ملیارد دالر مصرف شد و اکثریت قاطع ان هم در پاکستان مصرف شد یعنی از بهای خون این مردم در آنجاها خانه ساخته شد ، اما برای مردم ما یک دالر همی نرسید !

از نگاه طبیعی هم وقتی که نگاه کنیم ، سرزمین های که در افغانستان ارزش داشتند ،زراعت می شدند و مال ما بودند ، در دوران عبدالرحمن برای کوچی ها داده شده بودند . باقی حصص هزاره جات را هم عبدالرحمن فرمان داده بود که بروید و بگیرید آنها بخاطر سردی و دیگر مشکلاتش قبول نکرده و از این خاطر مانده است بعدآ یک مقدار علف که  در بعضی جا ها بود ، کوچی ها را دادند که این علف ها را هم مال هزاره جات حق ندارد بچرد ، باید مال دیگران بچرد . بعد از این چهارده سال جهاد تنها چیزی که برای مردم ما رسیده همین است که کوچی از سر شان کم شده است دیگر در کشت و شبدر و رشقه ء شان مال کوچی نمی چرد ، بلکه خود شان می توانند از حاصل آن برای گاو و مال خود استفاده کنند .

مردم ما از روی مظلومیت و محرومیت از دیر زمان آمده و در کابل جا گرفته بودند ، وقتیکه دولت مارکسیستی سقوط کرد ، همگی مسلح شدند و مناطق زیادی را در دست گرفتند . این پیش آمد خلاف انتظار همه بود و فکر نمی کردند که این مسآله به این شکل پیش بیاید . لذا تصمیم گرفتند که مردم ما را بر دارند و سلاح شان را بگیرند تا اینها دیگر این هویت را نداشته باشند برای این کار دو سال و هشت ماه با ما جنگیدند .

در این جا من برای شما اطمنان می دهم که اگر شما مردم هم چنان مصمم باشید که خود تان سرنوشت تان را تعیین کنید ، از خدا رو نگردانید و توجه به خدا داشته باشید ، هیچکس توان آن را ندارد که بدون انکه سرنوشت شما تعین شود و حق شما برای تان برسد ، سلام تان را بگیرد (تکبیر مردم) این مسآله تجربه شده است یعنی در جنگ اول ، دوم ، سوم تا چهارم هیچ جریانی در افغانستان وجود نداشت که با و شما جنگ نکرده باشد . سنگرهای ما و شما هم درهمین غرب کابل ، خانه به خانه بود . ولی وقتی شما خواستید ، خدا شما را یاری کرد و همه این مناطق پاک شد . دشمنان از قندهار از هرات از تخار از بدخشان از هلمند و از همه جا که بر علیه ما لشکر کشیده و امدند ، مرده پس بردند . این تجربه شده است و حالا هم برای شما میگویم که کسی به زور بالای ما موفق نمی شود اما اگر کسی از میان مردم بیاید و خاین شودو خیانت کند ُ امکان داد که تاریخ تکرار شود و من در این باره هیچ بحثی ندارم ، شما میدانید که در افشار خیانت شد ، ضربه دیدیم ، در بیست و سه سنبله توطئه بود ، ضربه دیدیم. والا یک وجب سنگر مردم ما را کس به زور گرفته نمی تواند .

لهذا ما هیچگاهی طرفدار جنگ نیستیم و از اول نهم نبودیم از  اول اینها در پیشاور دولت تشکیل دادند و گفتند که گب شیعه ها و هزاره ها را بعدآ میزنیم ماآنوقت در این طرف پل چرخی ، در ریاست هفت موقعیت داشتیم ، اگر ما میخواستیم جنگ کنیم ، همانجا صبغت الله مجددی را وارد شدن نمیگذاشتیم . ولی ما این کار را نکردیم و از هیمن حکومتی که ما را شریک نکرده بود و گفته بود حرف این ها را بعدآ میزنیم ، امیدم استقبال هم کردیم و وارد مذاکره شدیم با صبغت الله به توافق رسیدیم و این توافق هنوز اعلان نشده بود که اتحاد سیاف جنگ را علیه ما شروع کرد .

حالا هم ما طرفدار جنگ نیستیم ، با طلبه هم که آمده اند طرفدار جنگ نبودیم و نیستیم ، ولی برای مردم خود حقوق میخواهیم هرکس بیاید و این حق مسلم مردم ما را که در تصمیم گیری مملکت شریک باشند و یک چهارم سهم داشته باشند ، احترام بگذارد ، عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم با ایشان مذاکره میکنیم و مسایل را حل میکنیم (تکبیر حضار)

بر این اساس ما نزد طلبه ها نفر فرستاده ایم که مذاکره کنیم از اینطرف اقای ربانی هم پیش من نفر فرستاده بود که طلبه ها همه را تهدید می کنند ، اختلافات خود را کنار بگذاریم ، دفاع مشترک کنیم ، ما گفتیم حرف نداریم . حالا  هم برای شما میگویم که شما دو چیز را مد نظر بگیرید : یکی توجه به خدا داشته باشید که خدا از همه قویتر است و هیچکس در مقابل قدرت او نیست . این یک مسآله است و دیگر هم اینکه پیر ، جوان ، مرد ، زن ، کوچک ،وبزرگ متوجه باشید که کسی در میان شما خیانت نکند . اگر احیانآ خاینی می آید و خلاف منافع شما تبلیغ می کند ، وحشت وتشویش ایجاد می کند ، باید دستگیر کنید و بیاورید که جزا بدهیم

شما باید بدانید که اگر به این دو مسآله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت و محروم شدیم صد سال دیگر ضرورت دارد که شما باز به این موقعیت برسید این را متوجه باشید .

ما حالا سد دفاعی کامل تشکیل داده ایم بیشتر از هزار نفر نیروی جنبش را که در آنطرف شهر بود ، دیشب منتقل کردیم و در اینجا اوردیم چون اقای حکمتیار خبر داده بود که ما نیروهای خود را بیرون می کشیم ، اینقدر که دیگران نظاره کردند یک مقدار ما هم نظاره میکنیم تا ببینیم که چقدر میتوانند از خود شان دفاع کنند بلا فاصله نیروی جنبش ر ا اوردیم و در اینجا جا دادیم حالا از گذرگاه تا آنطرف هوتل زلمو خط دفاعی تشکیل داده شده و از اینطرف هم در قلعهء قاضی و کوه قوریغ خط دفاعی کاملآ تشکیل شده وشما هیچ تشویش نداشته باشیدو مطمعین باشید . اگر طلبه ها آمدند و مذاکره را قبول کردند ، و برای ما حق قایل شدند ، ما هیچ جنگی نداریم وقتیکه دراین مملکت حق مردم ما تامین شود و در سرنوشت خود شریک باشیم ، به سلاح هم هیچ کار و ضرورت نداریم ولی اگر کس بیاید و به ما حق ندهد و سرنوشت ما معلوم نباشد ، این سلاح به عنوان ناموس شیعه وهزاره است و کس این سلاح را به زمین نمیگذارد و به کس تحویل نمی دهد (تکبیر مردم) .

با شورای نظار هم جلسه داریم ، ارتباط دارند آتش بس شود ، چند بار مکرر هم گفته اند چون خود آنها در چهار اسیاب با طلبه ها درگیر شده و بین شان نفر کشته شده است و طلبه ها اصرار دارند که اول مناطق حزب را به ما تسلیم کنید ، بعد از آن با دولت حرف میزنیم اینها مقاومت کردنده اند تا حالا دو باره هیآت فرستاده اند که کدام نتیجه نداده است . با اینطرف هم تماس دارند و در ظاهر میگویند که ما با شما هیچ جنگ ندایم شما آتش بس را رعایت کنید اما شما مردم میدانید که اینها توطثه و دسیسه زیاد کرده اند از این جهت حالا هم باید مواظب باشید .

و اما امروز در این وقت روزه ، که آمدم شما را مزاهم شدم و خواستم که با شما صحبت کنم برای این بود که در این جا شایعه پخش شده بود که آقای حکمتیار نیرو های خود را بیرون کشیده است و بعضی ها در آنطرف در بازار ها تبلیغات می کنند و ایادی خود را در این جا هم فرستاده اند که گویا ما از بین شما فرار کرده ایم و در بین شما نیستیم . از این جهت برای شما تشویش خلق شده بود و من خواستم که از نزدیگ با شما صحبت کنم و این تشویش را رفع کنم .

من در اینجا میگویم که من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم . اگر من میخواستم که روی منافع شخصی خود فکر کنم ، در این دو سال و هشت ماه هم در کنار شما نمی نشستم (تکبیر مردم )

و این را برای شما اطمنان میدهم که کمک و یاری از خداست و ما به این خاطر پرگویی نمی کنیم ،به امید شما و رحمت الهی ، از خدا هیچ وقت نخواسته ام که من بدون شما ، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم و شما را در معرکه تنها بگذارم ، نه ، این را از خدا نخواسته ام (تکبیر مردم) خواسته ام که در کنار شما ، خونم اینجا بریزد و در بین شما کشته شوم (تکبیر مردم) و خارج از کنار شما ،زنده کی برایم هیچ ارزشی ندارد .

اینها در انطرف تبلیغ می کنند ، خیال خود شان کرده اند که از اینجا فرار کرده اند و در انجا رفته اند که خانه ء این دولت- آباد که ما را در اینجا پناه داده اند و گر نه کجا می شدیم(خندهء مردم) آنها برای خود شان اند .

و شما مطمئین باشید که ما در این جا در کنار شما هستیم و از خداخواسته ایم که در زندگی خود حقوق شما را هم از همه  بگیریم و از خدا میخواهم که آن روز که حقوق شما را گرفتیم  برای ما توفیق شهادت را بدهد که در بین شما به شهادت برسیم (تکبیر مردم )

ماه رمضان است . از وقت هم گذشته است از اینکه شما را مزاهم شدم و در این وقت زحمت دادم ،می بخشید این ماه ، ماه خداست ،ماه رحمت است و ماهی است که خدا همه بندگانش را به مهمانی دعوت کرده است ،ماه اجابت دعا است ، و ما از شما تقاضا میکنیم که شب ها در مسجد جمع شوید ، احیا کنید دعا کنید که خدا شما را یاری کند و این ذلت گذشته ، بالای شما تکرار نشود (آمین مردم )

باز هم میگویم که شما آنطوریکه در قبل سنگرها را کمک میکردید ، و به انها رسیده گی میکردید حالا از شما تقاضا میکنیم که سنگر ها را مواظبت کنید حتی الامکان آنچه در توان شما است ، کمک کنید ، بچه ها را تشویق کنید و اگر از خائنین کسی می اید ، تبلیغ سوء می کند و هدفی برای خرابکاری دارد بلافاصله دستگیر کنید و به کمیته ء امنیت حزب وحدت هبر دهید که تاریخ بالای ما و شما تکرار نشود .

با تمام توان برای رفاه و امنیت شما و برای شما در تلاش هستیم (تکبیر مردم ) چه از راه مذاکره باشد ، مفاهمه باشد - در داخل  و خارج اقدام کرده ایم - چه از راه دفاع .

                           والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته


ایل شقایق

          موحد بلخی

بر قامت   بلند   تو   تفسیر  می شویم

از ریشه تا که خوانده و تعبیر می شویم

ای  ذوالفقار  شسته    بخون    حرامیان

باز آ که کم کمک همه مان پیر می شویم

روزی   که دست  گرم  ترا  گم  نموده ایم

احساس   میکنیم   که  تحقیر می شویم

دل   را   با     آفتاب سپردیم   کاین  چنین

از سوی کفر شب ، همه تکفیر می شویم

ما نـسل  های   تشنهء    ایل    شقایقیم

یک   روز   باز   سبز و  زمین گیر می شویم

از قله های   غیرت   خود   سیل    واره باز

بر   دره   های   مرگ   سرازیر  می  شویم

با «نصر » رو به   قله ء  خورشید   می رویم

یا می رسیم   یا   همه   تبخیر   می شویم


تصویر نا مکرر

محمدعزیزی

با قا مت   بلند   تو  آزاد  می شدیم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم


ای  سرو  سر  فراز  سپیدار   سر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم


در مکتب  غرور  تو  ای  مر شد شهید

نا خوانده درس، یک شبه، استاد می شدیم


وقتی  که ای  بهار  ت و لبخند می زدی

همچون نسیم، نو به نو ایجاد می شدیم


تصویر  نا مکرر  آیینه  های   ما

از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم


گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز  یگ   نگاه گرم  تو آباد می شدیم

 هر دم شهید می شوی، ای تا ابد شهید

«محمد بشیر رحیمي»

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید

هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو

خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من

اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید


 

کجای این خاک از تو معطراست؟

«محمود جعفري»

زمین چرخید
یازده بار
و تو سلام نگفتی
کجای این خاک از تو معطر است؟
آی مرحم زخم های کهن!
مرغان گرگرفته را
پناهی کجاست؟
چارسو دشت
چارسو فریاد
چارسو شلیک
قبای تو
تنها تسلای خاطری بود که
هرگاه آشوب توفان
سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد
پرستو ها سراسیمه در آن
پناه می جستند
اینک کجای این خاک از تو معطر است؟
ما کدامین غربت خویش را
نم
نم
گریه کنیم؟
چرا نگاهت را گرفته ای؟
ای مهربان بابه!
نوازش دستانت چه کوتاه گشته است!
کوچه ها را بنگر!
های های کیست
که اینسان سرکشیده
تا آسمان؟
پیرمردان آمده اند
زنان آستین تکیده
با دستمال ترشده از اشک
تناب و تازیانه بردوش
و کودکان
به امید فردای روشن
پریشان تر از باد
تو را می پالند
کجاستی؟
دستان تهی منتظر بارانند
دیده ها
به نگاه تو ختم می شوند
چشمانت را دریغ مدار
از گره ریسمان
بارش خون را تماشا کن
چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار
این دشت ستم پایانی ندارد
کوچه ها را بنگر!
این ضجهء گرسنگان است
استخوان ما را
بازار آورده اند
مرگ هم سکه ای نمی شود
برای گدایان شهر
ما کفش های مان را وصله زدیم
تا صدای تو بی پاسخ نماند
ما نخواستیم و
نخواسته بودیم
شرم خوان دیگران باشیم
به امید آب
تن به شط دشت زدیم
اما نامردمان
آفتاب را سایه انداختند
تا اسپ ها مان
افشار
چندول
دهمزنگ
برچی
یا کنار دندان شکسته ات
غزنی؟
نه,
میان گیسوان خونین ابوذر
آری!
ای بابهء مهربان!
از ویرانه ها
جز گریه های مشوش
که به گورستان ها
منتهی می شوند-
به گوش نمی رسد
تنها پرچم سوختهء تو
با نفس باد
قطره
قطره
روی شانه هاي ما می چکد
و ما جز نام تو
کلامی نداریم
فریاد ریختهء بودا را
شب دفن کردیم
ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است
\"با با\"
آری!
جهان دو قطبی شده است؛
نیمی ابر, نیمی آفتاب
نیمی خاک , نیمی خاکستر
نیمی باد, نیمی باران
کروزین ها
کجا شتاب می کنند؟
جنازه ها بو گرفته اند و
آسیاب از گردش افتاده
و تو گفته بودی:
ما عدالت اجتماعی می خواهیم
ا کنون
سلام ما را
کی پاسخ خواهند داد؟
تنها دوچشمهء اشک؟
ما به مرگ خود اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما تشنه گان چشمه
چشمه را کور کردیم
و اینک ایستاده ایم؛
عابر عریان
مسلخ
پر از دستان بریدهء ماست
انگار کفر مان
نتیجه داده است
ما
چشمان خود را باخته ایم
به قماری که
نه سرابیست و
نه آبی
ما
دست از خود شسته گانیم
وقتی فراموش کردیم
ما هم
سایه ای داریم
تیر مان زدند
گفتیم:
مبارک باشد
از اسپ پیاده شدیم
تا مباد افسار اسپ ارباب را
اهانتی گردد
سیب ها را از ما ربودند
و ما
زمين سوخته را چشم دوختيم
دهن اما
پر از خون انگشتانی که
خود از خود کم کردیم
اینک در خود
به جستجوی خویشتنیم
گم شده
فراسوی آسمان را می گردیم
در پی نان
پرواز آواز بیگانه ای را
فراز خانه مان
تعقیب می کنیم
اگر چند
کلاه مان بر سر است و
تذکره هاما
در جیب
ایستاده ایم
روی تکه خاکی
که هرگز از ما نبوده است
ما در سرزمین دیگری شخم زدیم
سرزمین تابوت و تازیانه
سرزمین هزاررنگ
سرزمین هزار نقشه
سرزمینی که
با پرچم های افراشته
تکه
تکه شده است
هر قدم مزاریست
برای گریستن
آه!
کجای این خاک از تو معطراست؟
بیا تا
باهم بگرییم
و تو گفته بودی :
وحدت ملی یک اصل است
اما ما ایستادیم
هر کدام روی پرچمی؛
سرخ
سیاه
سبز
سپید
کرکس ها بالای سر ما
راه می روند
ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما از يال اسپ ها مان
قمچيني ساختيم
كه اينك
تازيانه اي شده است
تا از ما
آواز تلخ هفتاد پشت ما را
فراياد آرد
ما خواسته بوديم
بهشتي بنا نماييم
كه نام آن افغانستان است
اما دريغا!
اين سكه ناچل افتاد
خود در پي مرگ خويش برامديم
نفرين شده
سر برزانوي باد گذاشتيم
و ندانستيم افغانستان كجاست؟
رد پاي تو را گرفتيم
تاساحل فرات دعوت مي كند
به اميد آب
تن به شط دشت زديم

ادامه نوشته

 

هر دم شهید می شوی، ای تا ابد شهید

«محمد بشیر رحیمي»

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید


هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو

خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من

اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید


پدر

بشیر بختیاری

تا فلق    سر  زد   دو باره شام شد

پرچم   سبز     پدر   خونفام     شد

         *     *      *

 

خاک بر سر    کن برادر  کوه کوه

رفت    از کف   سالهای   پر شکوه

این    چمن را سرو نازی بود و رفت

ایل ما را سر فرازی    بود و   رفت

بعد از این ، این دل   که مهد آزوست

آه و درد    و رنج    عالم مال اوست

شانه ء  دل    زیر    بار      درد خم

زیر   بار   درد خم ،   زخمی  ز غم

بعد از   این  چشم من و دریای خون

موطن  و   منزلگه  و ماوای    خون

بعد از این این قوم بی سر   مانده  اند

بی   علی و    بی    ابوذر    مانده اند

* * *

تا تو    بودی    بی کسی   افسانه بود

دفتر    رنج و   محن خوانا ،   نه بود

تا تو بودی    صد    چمن گل  داشتیم

شش    جهت  آواز    بلبل      داشتیم

با تو    می شد    از  رهایی یاد کرد

این    خراب  آباد  را ،   آباد     کرد

با  تو   می شد   تا  دل مهتاب   رفت

یا  از این   دشت عطش تا آب   رفت

با تو می شد جشن مرگ شب گرفت

قلعه   را   مردانه از  مرحب   گرفت

با تو می شد تکیه بر    خورشــید زد

زخمه    بر تا ر   دل    نا هید زد  

بی تو .  کوچه کوچه   لبریز سکوت

روزن    امید  و    تار      عنکبوت

بی تو    چون نی ناله دارد ، نای من

بند    بند م    ناله  دارد ،  وای    من

بی تو    باید     با    صدای بی نقاب

مویه     کرد    اندر    مزار    آفتاب

بی تو باید درد    دل      با  چاه گفت

از    ته    دل    ناله    کرد و آه گفت

بی تو باید چشمه چشمه خون گریست

از   هری   تا دامن    جیحون گریست

  * * *

سید   وسالار ما ، یادت     بخیر!

میر و پرچمدار ما ،   یادت بخیر!

ای شهید .  ابن شهید . ای نامدار!

ای تو    آغاز و   سر انجام بهار !

طایفه    بــیدار    شد    تا   آمدی

تیغ    جوهر    دا ر شد تا آمدی

تیغ ، جوهر د ا ر    ا ما بی نیا م

بی    نیام    آماده ء   رزم و قیام

رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د

گه   نه گاهی  نیت . بدرود بود

رفتنت خواب از تن ما برده است

هدیه ء   آزادگی   آورده     است

از پیامت    راه    وحد ت باز شد

فصل    مرگ    بردگی اغاز شد

وحدت    راه    پدر   پا ینده   باد

رهروان  راه «  بابه » زنده  باد

  

     *     *       *

مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است

مرده است آن زنده ای کو  نوکرست

 


جگر پر زخم جانسوزست اما

به دل  داغ  د گر دارم    برادر

اگر عالم غمی بودغم نمی بود

بدل داغ    پدر دارم   برادر !

 

دریغا   شب   پرستان سیه رو

شکسته حرمت شمس ولایت

درین ماتم نه ما تنها گریستیم

گریسته  حضرت مهدی برایت

 

برادر خاک عالم را به سر کن

که در  خون خفت علمدار قبیله

شنیدم با تکان دست می گفت :

خدا    بادا  نگهدار قبیله  ......

 

مسیحا دم  خلیل آسا  مزاری !

بت و بتخانه و بتگر شکستی

ترا کشتند با    دستان    بسته

تو که زنجیر و آهنگر شکستی

 

نگاهت خشم شمشیر علی بود

پیامت بانگ تکبیر علی بود

به پاس یاری بی  سرپرستان

کلامت نهج تفسیر   علی بود

 

الا ای پرچم    سبز    شرافت

الا ای رایت     سرخ رهایی !

زره واماندگان بعد از تو گویند

که ای درد آشنا( بابه) کجایی ؟

 

تمام  آرزوها رفته  با   تو

و بی تو از بهار آوازه ناید

قبیله ماند و   پاییز   مکرر

الهی بی تو فصل تازه ناید!

 

شهیدان دسته دسته صف کشیده

که مهمان   عزیزی دارد امشب

گلی از    جنس  خورشید معطر

بهشت از آسمان می بارد امشب

 


صبح گمشده

شاعر شاه چمن فروغ (تمكي)

١

دوستان امروز سرگم كرده ام

رهبر  پير  وپدر گم كرده ام

روزگاري شد كه يار ما شب است

دردل   اين شب سحر گم كرده ام

٢

دلم خواهد خودم تنها بگريم

براي  طفل  بي بابا بگر يم

ميان   اين  همه گلهاي پرپر

چو شبنم بر سر گلها بگريم






(لالاي زينب)

شاعر محمد حسين محمدي



زينب كوچولو تنها نشسته

قابي بدستش قلبش شكسته

زينب  كوچولو  لالا  لالا گفت

با عكس بابا او حرف ها گفت

باباي خوبم بيا به خوابم

اخر كجايي  اي   افتابم

بابا   بگويم   ديشب   دوباره

يك خواب  ديدم خواب ستاره

آمد ستاره  نزديك نزديك

ناگاه ديدم يك شهر تاريك

به شهر تاريك وقتي رسيدم

هرجا  كه  رفتم   ترا نديدم

در شهر تاريك خفاش بد كرد

ناگاه ديوي گل را لگد كرد

در خواب  ديدم در اسمانم

گفتم  برايت   لالا بخوانم

لالا   گل   من   قلبم   ترا داشت

هرجا كي بودي خيلي صفا داشت

اينجا  ستاره آنجا ستاره

زينب كوجولو بابا نداره

زينب كوجولو لالالالا گفت

با عكس بابا او حرفها گفت

باباي خوبش در  قاب خنديد

انگار زينب يك خواب ميديد


 

عاشق پرواز بود

محمود رجایی (12ساله اول راهنمایی)

مثل یک آیینه بود

ساده و بی کینه بود

در نگاهش راز بود

عاشق پرواز بود

زندگی را دوست داشت

سادگی را می نگاشت

مهربان و ساده بود

ساده و افتاده بود

مثل خنجر تیز بود

دشت حاصلخیز بود

نسبتی با حور داشت

چون ستاره نور داشت

مزرعه زرد

سلمانعلی زکی

چندین بهار مزرعه مان زرد مانده است

بر گونه ها یبرگ غم و درد مانده است

ما مانده ایم"مانده" مانده در این جویبار سرد

از سرو های سبز فقط گرد مانده است

"ما" ، "من" و "تو" شده به مقراضهای "من"

"ما" مرده اش چو کولی مرده مانده است

خون کدام مرده به رگهای سبزمان

انداخته است چنگ که جان ، سرد مانده است

این باغ پر شکوفه تر از پار می شود

آیا کلنگ و بیلی از آن مرد مانده است؟

این دانه های ریخته آری گندم است

کرت و قنات را که بناکرد؟ مانده است؟

چنار

چنار سبز پوش بیشه ی من

مسیح باور و اندیشه ی من

غروب آرزو پیچیده در من

فسرده برگ و بارو ریشه ی من

 

دنیا دوباره نوشود

پیچیده دست های تو در راستای خاک

تا حل شود جهان و غمش لابلای تاک

پیچیده دست های تو تا خاطرات تلخ

از یاد سنگ و چوب شود تا همیشه پاک

مردم به سمت تازه شدن منصرف شوند

این روزگار سم زده دیگر شود هلاک

دنیا دوباره نوشود و نو شود زمین

چون روزهای اول خود آک آک آک

یک آسمان تازه فراگیر مان کند

یک آسمان ماه به دست و ستاره ناک

یک نسخه آسمان که در آن یک ستاره حرف

حتی کسی نگیردش از جنس ابر، لاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

گرد تو مثل عقربه ها گرم تیک تاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

یعنی، دارند از تو تقاضای اشتراک

می پیچد ابر و باد به دورت که تا یکی

شاید شبیه روشنی ات شد شبیه خاک

ناجو

در آن عطشزار غیر ناجو که می توانست قد فرازد؟

حسین بود آن که سرکشی کرد و خیمه در دشت بلا زد

گذشتن از سخت سیری از هرکه راحت اندیش، بر نیاید

کسی به جز سیل که می تواند سینه بر سنگ و صخره یازد؟

کرخت فطرت ندارد، انگیزه گرایش به درد مردم

که سنگ حتی از آتش در درون خود هم نمی گدازد

جوانه تیغ بر فشاندن نیاید از دست بید هرگز

غرور عباس باید آن را که پرچم شعله بر فرازد

به موج آتش زدن برون است از کف عافیت مشیت

که میتوانست غیر حیدر که باره بر عبدود بتازد؟

کسی در آن مرگریزیک جرات آفتابی نکرد خود را

حسین بود آنکه سرکشی کرد و خیمه در دشت کربلا زد

آیینه به دستان

حسین مجاهد

آیینه بدستان تبرخورده کجایند؟

صد سنگ جفا ز دستان خطر خورده کجایند؟

آن سبز صنوبر گل صدبرگ تبسم!

در آتش نمرود که در خورده کجایند؟

مرغانی که هر روز ز دریاچه سرودند

یک تیر که امروز به پر خورده کجایند؟

صد حمزه به میدان غرور و سر سودا

از دست که زوبین به جگر خورده کجایند؟

دشت گل سرخ

محمد تقی اکبری

نه کابلی و نه قندهاری هستی

آموی ز کف رفته و جاری هستی

یکپارچه آتش شده دشت گل سرخ

پر پر شو دلا! تو هم مزاری هستی

خوش امديد      

               رنجنامه 

                

                      منشور مظلومیت    

 

نه   شاعرم  که ز ایجاز  استفاد ه کنم

و حق  واقعه      را با مجاز افاده   کنم

نه قصه خوان که زافسان و داستان کویم

ز   اسمان  بگذافم  به   ریسمان   گویم

نه مدعی سیاست که فوت فن جویم

به فاظلات ریاست  هماره  تن  شویم

نه تاجری  که به جیب وجوال  بسته شوم

نه حاکمی  که  زفکر  زوال  خسته  شوم

نه  جبریم  که  رضا   بر  قضای    جبر دهم

نه اهل سازش  و خواهش که بی طرف باشم

به   نرخ    روز   خورم    نان  وبی شرف باشم

زره  رسیده  ی  صبحم   که   دوش   میدانم

خوشهای ز----------قرن   خموش   می دانم

دلی چو اینه دارم  شکستنی و شگرف

چو اب و اتش وباری چو افتاب  چو  برف

براده   ای دلم را کنون  به خامه زنم

درام درد  والم را به خون چکامه زنم

چکامه یی که باید به  خون   نوشته   شود

به خون سروده و باید به خون نوشته  شود

درین چکامه حکایت ز ریزیش روح  است

حدیث ایل شهید همیشه مجروح است

سخن ز غربت گلهای یک چمن دارم

و  رنجنامه  دردی  به  هموطن  دارم

به هموطن که هنوزم هزاره میجوید

ز شام تیره ی میهن ستاره میجوید

 

بیا   برادر  همد ین و همو  طن   بشنو

هماره تشنه به خونی فقیری من بشنو

بیا   تمدن  خود را   به   گفتگو   بنشین

گذشته های خودت را به جستجو بنشین

بیا و گوش دلت را به من عنایت کن

به داوری بنشین و کمی درایت کن

اگر چه پیش تو جرم هزاره گی دارم

زبان هیئت و فرم (هزاره گی)  دارم

خدا گواست که در دل مرا  محبت  توست

سر ارادت  و عشق وصفا و صحبت توست

بنه  کلاه خودت  را و خوب  قاضی شو

ضمیر حال خودت را بدل به ماضی شو

 

دویست سال   تو حاکم بودی   و ما  محکوم

خدا گواست که ظالم بودی بودی وما مظلوم

تو یست سال تو سلطان بودی در این کشور

وما   رعیت   بد   بخت   خوب   فانه   بسر

دویست سال تو مالک بودی و ما مفلوک

امیر  و  وا لی  تو   بود ی  و ما   مملوک

دویست سال وطن از تو شن وشوکت داشت

وسکه ها همه  ضرب  و زمان  و زینت  داشت

رئیس  و افسرو  خان  و وزیر  تو  بودی

هر  انچه    مفتی  و ملا  و پیر تو بودی

به ارگ شاهی و شهرت  جلوس  میکردی

قرار   و قول  به  انگلس و   روس  میکردی

هر انچه در ثمن  در کلاه گوش  تو بود

مدال های طلای وطن به دوش تو بود

عطای   لطف    تو مارا    نبود غیر از غم

به جز مرارت و  و مرگ و مصیبت و ماتم

و هدیه ات همه باج و خراج و   تاوان بود

به اعتراف خودت یک دو متر ریسمان بود

همان دو متری  که در شهر روی شانه ی ما

و روی   دار گره   خورده زیری چانه ی     ما

همان دو متری که با ما به دار  سر گردان

همان   دو   متری که با ما  به دار   اویزان

دگر   که   تاریک  ما   از تبنگ بود اذین

ودوش   ما که به بیل و تفنگ بود اذین

 

 

و غیر   از   این همه      تهمت    و   تکفیر 

و دار و دشنه  و حبس و شکنجه و  تکفیر

دیگر چه دادی به ما همو طن خدا در بین

جواب  پرسش   من در گردنت بماند   دین

کجا  تو    فرصت سود و سواد ما دادی

کدام سوره ی سبزی که یاد ما   دادی

کدام اجازه ی عرض  وجود بود   مو جود

که ما  رفوزه شدیم  وزصحنه ها مطرود

کدام فرصت و رخصت که ما کلان نشدیم

وزیر   اعظم و   پوهان و   کاردان  نشدیم

تو خواستی که هزاره اسیر   غم باشد

شکسته قامت و در زیری بار غم باشد

تو خواستی که به پیشی تو بار کش ماند

خراب و خسته و خونین و  خار کش   ماند

تو خواستی  که هزاره همان   هزاره   بود

شکم گرسنه و بد بخت  و بی ستاره بود

همیشه روی تو با ما عبوس وپر   چین بود

ز ((پیشقبض))تو قلب  هزارهزز خونین بود

نگاه   های تو    هماره بوی  نفرت داشت

دلت همیشه  به ما کینه و کدورت داشت

تمام  همت تو  صرف نفی کردن شد

به دارو دشنه وجلاد و تیغ وگردن داشت

قدم   برای    ترقی این وطن    نز دی

سخن زوحدت گلهای یک چمن  نزدی

همیشه دعوی خونین خاک   میکردی

به نام خویش  همی مهر و لاک می کردی

 

گپت ز ملک  نبود و زمالکیت   بود

نبود فکر حکومت که حاکمیت بود

همیشه گفتی که این سرزمین فقط از ماست

نبود حق سوا لی  که دیگران زکجاست

کزان زمانه که اين مرزها رقم شده ست

بنام نامی افغان(ستان)علم شده ست

کدام لحظه در ان بی حضور ما بودی

بدون   مردم   ایل  غیور  ما      بودی

کدام صحنه تو بودی که ما در ان نبودیم

کدام خطوه تو بودی که ما روان  نبودیم

کدام جبهه که در ان   یل هزاره   نبود

جوان شیعه بر اسپ خطر سواره نبود

کدام صفحه که باخون ما مزین نیست

کدام عرصه ی ما افتخار میهن نیست

کدام صخره و سنگی که بی شهادت ماست

کدام خطه ی جنگی که بی رشادت   ماست

کدام خصمی که مغزش به سنگی ما نشکست

کدام دشمنی   کز جنگ   ما به خون   ننشست

 

تو امدی   که در این   خانه میزبان بودیم

به خطه خطه ی این خاک حکمران بودیم

زمان   زمان   وفا وصفا و  الفت بود

زمین " زمین سلام علیک ورائفت بود

بهار عشق به هر دشت و کوه گل می ریخت

نگار عشق وشهد  شکوه  مل می   ریخت

هزاره دی به دی اندر وطن تصرف داشت

به شهر   وده ودیار   وطن تشرف داشت

تو امدی و به مت تحفه ی تیغ اوردی

هجوم و   غارت   ودردو  دریغ  اوردی

تو امدی ووطن را پر از مهن کرد ی

پراز تفنگ و تبر زین وگیو تن  کردی

تو امدی و کمین ها و کینه ها امد

گه بریدن سرها   و سینه   ها امد

تو   امدی   وفرامین   غضب امضا شد

وپای ما دیگر از هر چه داشت کوتا شد

تو امدی و به هر دره دار شدبرپا

تو امدی و دگر کشت ها ز کوچی شد

وخون گرم هزاره به چمچه اوچی شد

تو امدی دگرجوی خون راه افتاد

قطار قتل وجفا وجنون راه افتاد

زمان شکست  وزمین ناگهان به خون بنشست

ورشته های اخوت  یکی یکی  بگسست

بهار  امدنت  خارم  وخشم  حاصل  داد

وخون  وخننجر  وزنجیر وزخم حاصل داد

بجای خوشه ی گندم زخاک خنجر خاست

ونیشگژدم  ودندان   مار   واژدر   خاست

وشهر وده  و دیار وطن  خروش امد

هزاره حجله عروس سیاهپوش امد

هزاره   بودن   مردم   گناه   مطلق شد

هر انچه خواب پریشان همه محقق شد

 

بنام یاغی و باغی جهاد شد اعلام

ز اهل قبله  کنیز و غلام شد لیلام

ز قریه قریه ی ما سیل خون روان گردید

 ضمیر خاک  پر  از قامت   جوان   گردید

وفصل   فاجعه های   بزرگ پش   امد

سپاه قرن مصیبت چو گرگ پیش امد

که تا بنام تو تخت وطن مزین شد

گواهنامه تاجت زخون مدون  شد

برو حکایت تاج وسراج  از سر خوان

حدیث برده وباج وخراج از بر   خوان

بخوان که خوان شان خالی از   کرامت   نیست

ببین که چه فصلی که بر ما یکی قیامت نیست

 

 

چه کرده بود هزاره که این چنین می شد

ز شیر خواره وصد ساله اش وجین  می شد

چه کرده بود که مستوجب عقاب شود

وزنده زنده  به داش  ستم کباب  شود

چه کرده بود که ذبح از قفای سر گردد

زخون بی گنهش کوه و دشت تر گردد

خبر نداشت گمانم نمک شناسی را

وقدر دانی واینگونه حق سپاسی را

خبر نداشت که مهمان  بنای کین دارد

هزار دشنه به خورجین و استین   دارد

خبر نداشت که مهمان بهانه میطلبد

زمیزبان  زیان  کرده   خانه    میطلبد

خبر نداشت که دیگر هزاره گی جرم است

به شام سرد شبیخون ستارگی جرم است

 

هلا   برادر   همدین  و هموطن  بشنو

هماره تشنه ی خون شهید من بشنو

به حال ای و برون از   زمان   ماضی   شو

کلاه خویش به سر کن و خوب قاضی شو

بیا   تمدن   خود   را   را به  گفتگو  بنشین

چه می کنی وچه کردی به جستجو بنشین

گذشته ها که گذشته است بر نمی گردد

به تو  به   فاجعه   اش بی   اثر  نمی گردد

گذشته های سراسر تباه را بدرود

وکرده های سراسر  گناه را بدرود

نه شاعرم   که  توسل به   استعاره   کنم

نه اهل شطح که شوطی  به استثاره کنم

ز ایل   اینه   هستم      بوده   تقدیرم

که نیست چاره یی از حس وعکس وتصویرم

وانچه صورت موجود را نشان دادن

به اسمان و زمین وزمان زبان دادن

چسان ز درد وخروش از خراش دل  نکنم

وشرح اب که که کردی دوباره گل   نکنم

اگر ز راست نرنجی وخشم ودق نکنی

وسرگرانی   به اظهار   تلخ   حق نکنی

کنون   برای تو   کوتا ه وچست باید گفت

وپوست کنده وروست ودرست باید گفت

که نو بهار ظفر را تو در خزان بردی

تو ابروی  وطن را به رایگان   بردی

نخست دست تو بر ماشه تفنگ رسید

ز  صلح  کا رتو   اول به  سنگ   رسید

 

نخست   تیری تو بر   قلب ما نشانه   گرفت

خدنگ خشم تو دردل نشست وخبنه گرفت

نخست دست تو در درخون گرم ما تر شد

حلال   خون   برادر   بران   برابر    شد

تو رسم قتل واسارت زنو به پا کردی

رواج  کهنه ی غارت ز نو  بنا   کردی

تو هدیه اتش  واهن به هموطن دادی

و گور جمعی بی غسل   وکفن دادی

تو سیل های ز ساطور  را روان کردی

حلال  خون زن ومرد وکودکان   کردی

هر انچه راه وطن را به روی ما بستی

کمین گرفته به زنجیر وزجر بنشستی

به پیروی ز پدر های خود پدر کشتی

خلاف عرف وطن پیر و راهبر کشتی

وکینه های کهن را به یاد اوردی

منار ودار  ورسن را به یاد اوردی

همان   پروژه   (پور پلار) از   سر شد

همان درامه ی شمشیر ودار از بر شد

 

جهان زور زرو ضلم   همعنان  گردید

به یک اراده ودست وداستان گردید

که تا غرور هزاره بخون کشیده شود

درخت وقامتش زبیخ وبی برده  شود

زمان شکست و زمین ناگهان پر اهن گشت

وفقر   خانه به خانه   خزید و دشمن   گشت

به کوه بارش و برف و به دشت یورش تیغ

به شهر سایه ی مرگ و به ده دردو دریغ

به   دوش بار تفنگ   و به   س  ر جنازه ی جنگ

به پیش خون وخدنگ و به پشت شیشه ی ننگ

چه لحظه ها ی شگفتی که چون قیامت  بود

هزار   مرتبه   فوق   توان   وطاقت     بود

شکست حرمت( بودای) بامیان بر دوش

شکوه قامت (بابای)   اسمان   بر دوش

دریغ ودرد ودریغ وهزار  دردو   دریغ

شپر نهادن ورفتن زمعرکه بی تیغ

میان معرکه سردار وار سر دادن

هزار مرتبه بهتر که تا سپر  دادن

 

به حفظ خون مسلمان ز جنگ بگذشتیم

سپر  نهاده   ز تیغ  و تفنگ   بگذشتیم

ولی چو دست تو بر ما رسید   اتش کرد

به قلب کودک گهواره ماشه را کش کرد

چه گویم اینکه چه کردی به بامیان وبه بلخ

چگونه  مرثیه خوانم    من این حکایت   تلخ

چه گویم از شب سرد شکنجه وشیون

شب   شهادت   پیرو جوان وکودک وزن

شب   اسارت     ومرگ   و  مرارت و مردن

بدون  هیچ  گناهی به خون کشیده شدن

چه قریه های که اتش گرفت   ودوزخ  شد

خموش و خالی وخونین خرابه مسلخ شد

چه خانه های گلینی که ریخت   ویران   گشت

چه قلب های غمینی که سوخت بریان گشت

چه کوچه های که از خون خلق دریا دریا شد

  به   خانه   خانه   مزار   شهید   احیا    شد

چه مردمانی فقیری که خان ومان گشتند

پرنده   وار   مهاجر   ز   اشیان   گشتند

چه سینه های سترگی که دشنه اجین شد

وهر که هر چه بنام هزاره گلچین شد

چه کودکانی که مسق تفنگ را دیدند

زقلب خویش عبور فشنگ    را   دیدند

چه خواهرانی غریبی که بی برادر مان

چه دختران یتیمی که دیده بر در ماند

 

چه مادرانی که عمر جوان شان سر شد

به روی دامن پر مهر شان خون شد

سر بریده  ی فرزند  خویش را دیدند

دل دریده ی دلبند خویش را دیدند

سخن تمام برادر که قصه دلگیر است

وعمق فاجعه بیرون زحد تفسیر است

شد انچه شد هزاران ستاره شد خاموش

خروش سبز گلوی هزاره شد خاموش

 

دلم ز قامت بالای مثنوی خون شد

که هر فراز وفرودش زدرد مشحون شد

سری به زلف پریشانی غزل بزنم

سرشک زهره ببازم دف زحل بزنم

 

کسی نخوانده رمان گرسنه مانی را

ومشق  کودک بی نان   بامیانی   را

حدیث مادر بی شیروطفل تشنه جگر

نگاه واشک  وغم وزجر بی  زبانی  را

چه کس نوشته زطفلی میان مرگ وتگرگ

به سینه   ی  خونین  ترانه  خوانی  را

چه کس سروده سرشکی که قطره قطره چو شمع

مزاب   کرده  ستغای قهرمانی را

که اگهست زغم های بی شماری که تک

شکسته   قامت   (بابای)  اسمانی   را

نبوده است بلوری که باز تاب دهد

هبوط هیبت   بودا  ملال ومانی را

وبعض  مصحف   خونین طاقهای   گلین

که صفحه صفحه شده  در خاک بایگانی را

چه   کرده بود   هزاره  که   این   چنین   گردد

به خطوه خطوه ی این خاک دشنه دشنه چین گردد

چه کرده بود که باید شکنجه پشت   شود

وزنده طعمه ی گرگان (کندی پشت )شود

چه کرده بود که باید چنین زمین بخورد

کبوترانه   به هر   رهگذر کمین   بخورد

چه کرده بود که باید به خون غسیل شود

بدست ئپای گره کرده اش   فسیل شود

مگر به شهر شما بهر جنگ امده بود

ویا به   خانه   تان بهر جنگ امده بود

ویا  بنای   تجاوز گری و  غارت   داشت

هوای کشتن وسوزاندن واسارت داشت

هزاره گونه این سوال از شما باقیست

به   دادنامه   ی  تاریخ   ادعا  باقیست

 

از این گذشته گرایی مراد حاصل   نیست

که کاه کهنه کشیدن به باد حاصل نیست

گذشته ها که گذشته ست بر نمی گردد

درخت   خشک   دیگر   بارور  نمی  گردد

گذشته های پراز اشک و اه را بدرود

وسال های سراسر سیاه را  بدرود

از این به بعد دیگر هموطن چه میخواهی/

شریک شاخه یک نارون چه میخواهی؟

بخواهی یا نخواهی از این وطن هستم

زیک دیار زیک دشت ویک  دمن  هستم

زاخم وتخم  همه مرگ ودرد حاصل شد

زخشم و زخم همه رنگ زرد حاصل شد

به حذف ونفی ذلیل وزبون و دون ماندیم

به دست و پای شکسته به خاک وخون ماندیم

زسنگ وجنگ وطن را شکسته  سر کردیم

پراز تفنگ  وفشنگ وپر  از  حجر  کردیم

بیا   که   تیغ   جفارا   دیگر غلاف کنیم

به جرم های دو صد ساله اعتراف کنیم

بیا که عشق و ارادت به هم هدیه دهیم

گل   بزرگ   اخوت به   هم هدیه دهیم

ضمیر   مادر   میهن   تر ا  صدا   دارد

که هان هزاره ی مظلوم هم خدا دارد

                                           

                                                   محمد (عزيزی)

اخرین سخنرانی رهبر شهید عبدالعلی مزاری (کابل)

 

اخرین سخنرانی رهبر شهید  ۲۰/۱۱/۱۳۷۳             

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بآنفسهم  (قرانکریم)

 با ابراز تشکر از شما مردم قهرمان ، فداکار و مخلص که در این ماه رمضان ، به محض آنکه از شما خواسته شد که بیایید تا در اینجا جلسه یی باشد ، حضور پیدا کردید این نکته باعث امید اینجانب است که شما برای سرنوشت تان حساس هستید و بخاطر ان فکر می کنید . در آیه ء کریمه یی که خدمت قرائت کردم ، خداوند تبارک و تعالی میگوید « ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم ُ مگر آنکه خود شان سرنوشت شان را تغییر دهند .» مفهمو این ایه ذکر یک سنت الهی است . بعد در ایات دیگر و روایاتی که جهت تفسیر آیات روایت شده است ُ گفته می شود که در سنت الهی هیچ تغییر و تبدیلی نیست. ما مکررآ خدمت شما عرض کرده ایم که مصداق کامل و تفسیر صحیح  ای آیه در زندگانی مردم ما قابل درک است . شما وقتیکه تاریخ تان را مختصرا مورد مطالعه قرار و تفکر قرار دهید ُ میبینید که ادوار مختلفی از زندگی را طی کرده اید و در این دو سال و هشت ماه مقاومت کابل هم ثابت کردید که وقتی مصمم شدید از حیثیت تان دفاع کنید  خدا هم شما را یاری کرد و شما توانستید همهء زورگویان را بر سر جای شان بنشانید و آنها را وادار کنید که بعد از جنگ های بسیار خطرناک بایند و معذرت بخواهند که اشتباه کردیم  من معتقدم که این مساله در تصمیم ُ ارداه ُ ایستادگی و حساس بودن شما بخاطر سرنوشت تان نهفته است . تاریخ هم اثبات کرده که در دوران عبدالرحمن ، وقتی مردم ما در مقابل این حکومت ظالم و جائر ایستادند ُ هفت سال جنگیدند . عبدالرحمن هم تمام توطئه های را که بلد بود ، در این دوره علیه مردم ما به کار گرفت از تمام نقاط افغانستان لشکر جمع کرد و از همهء اقوام به جنگ مردم ما فرستاد . شصت نفر از علمای اهل تسنن را جمع کرد و فتوی گرفت که اینها (هزاره ها)رافضی و کافر اند . اما این توطئه ها ، هیچکدام کارساز نشد ند تا اینکه امدند و از بین مردم خاین تربیت کردند و آنها را وادار نمودند که به مردم ما خیانت کنند ، این مسأله کار ساز شد چگونه کارساز شد ؟ یعنی که در اثر این خیانت شصت و دو درصد از مردم ما نابود شدند !

شما می بینید در یک کشوری که عبدالرحمن پرچمدار اسلام به حساب می آید و گفته می شود که نورستان را که قبلا کافرستان بود ُ عبدالرحمن مسلمان ساخت اما همین شخص شصت و دو فیصد مردم ما را از بین برد و از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رساند مالیات هنگفتی از این کنیز و غلام فروشی وارد خزانه ء دولت می شد که مقدار دقیق آن را کتاب »افغانستان در ژنج قرن اخیر » نوشته کرده است .

بهر صورت ، بعد از آنکه شصت و دو فیصد مردم ما نابود شدند ، محرومیت و محکومیت مردم ما آغاز شد و از ان تاریخ تا حالا که بیش از صد سال میشود ، ما محروم بوده ایم در این جامعه تحقیر می شدیم  هزاره بودن عیب بود ، شیعه بودن عیب بود . تعمد داشتند که ما را به مکتب ها اجازه ندهند و به کار و تجارت نگذارند . آنچه که در این جامعه امتیار به حساب می رفت ، ما از آن محروم بودیم  در زمان شاه محمود خان رسمآ به وزارت فرهنگ مکتوب می نویسند که بچه های هزاره و شیعه را در حربی پوهنتون و سایر مکتب های که ارزش دارند ، نگیرند

شما این محرومیت را سپری کردید شما در این مملکت ، غیر از اینکه جوالی کشی کنید و بار پشت کنید  دیگر ارزشی نداشتید کوچی ها وقتیکه در هزاره جات می امدند ، چای و پارچه و چیزهای دیگر شان را سر بام خانه میگذاشتند و میگفتند که پول اینها را من سال دیگر از همین جا میگیرم ! این را همه ء ما و شما دیدیم  لمس کردیم

اما شما مردم که قبلا در مقابل افغان ها حرف زده نمی توانستید و یک نفر که از شهر و از طرف حکومت در منطقه ما امد ُ مردها پنهان می شدند و زن ها می گفتند که در این ابادی کس نیست ، وقتیکه انقلاب شروع شد ئ شخصا تصمیم گرفتید که وضع تان را تغیر بدهید ، خدا هم شما را یاری کرد و در ظرف سه ماه تمام مناطق هزاره جات ازاد شد در اینجا باز هم شاهد بودیم که چهار نفر خاینی که قبلا در حزب خلق و پرچم جذب شده بود ، اولین منطقه ء را که رفتند، خلع سلاح کردند و سلاح های شان را اوردند ، هزاره جات بود !

در حالیکه ما می دانیم هزاره جات سلاح نداشت سلاح مال افغان ها و سرحد آزاد و جاهای دیگر بود ووقتیکه خیل کوچی بر سر مردم ما می آمد یازده تیره حتی در گردن زن های شان هم آویزان بود تنها سلاحی که در میان ما مجاز بود «موش کش » و  «دان پر» و «چره یی » بود و دیگر هیچ سلاحی جواز نداشت اما با این هم در حکومت مارکسستی هیچ کس حاضر نشد که برود افغان ها و کوچی ها را خلع سلاح کند ، ولی خاینین ما پیشگام شدند ، رفتند و هزاره جات را خلع سلاح کردند ! این کار را برای نیک نامی و خوش خدمتی شان کردند .

اما مردم ما باز هم با دست خالی ، با داس و قیچی و بیل توانستند که مناطق شان را در ظرف سه ماه آزاد کنند ، مسلمآ که این کار در تصمیم و اراده ء شما نهفته بود .

شما باید این نکته را به خاطر داشته باشید که در تاریخ بعد از محرومیت ها ورنج های زیاد ، فقط یک بار برای مردم شانس داده می شود که خود شان سرنوشت شان را تعین کنند و این شانس حالا برای شما داده شده است که نباید غفلت کنید شما مردم در این جا تحقیر می شدید ، توهین می شدید ، برای شما داستان های اهانت باری ساخته بودند . شما انقدر امین بودید  که برای تمام صاحب منصبها خدمتگار باشید و در کنار خانم شان زنده گی کنید ُ دراین ها هیچ هراسی نداشتند که شما خیانت می کنید ، اما بر عکس شما اینقدر امین بودید که در این مملکت از بین شما یک کاتب مقرر شود !  در این جا  شما امید نبودید منفور بودید،ولی برای نفر خدمتی امین بودید ! شما این دوران را سپری کردید .

از آنجاییکه ، در داخل افغانستان محکومیت داشتیم و محروم بودیم ، طبیعی بود که در خارج هم محرومیت داشتیم و هویت ما برای کسی شناخته شده نبود . در چهارده سال جهاد که هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان مصرف شد ، باز کسی برای ما یک دالر کمک نکرد . در کنفرانسی که از سوی موسسه های غربی که در افغانستان کار میکردند ، در این جا یک نفر از خارجی ها ، پشت بلند گو میرود و میگوید که در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره جات منطقه ء خود را ازاد کردند ،  اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نیم بینم و از کمکهای هم که برای افغانستان می شود ، برای اینها نمیرسد.

شما میدانید که آنروز غرب به حدی از اتحاد جماهر شوروی ارسیده بود که در افغانستان هر دستی که برای مبارزه روس ها بلند می شد ، بدون آنکه نگاه کند که این دست چه دستی است یک «کلاش »برایش  می داد که مبارزه کند مسلم است که این کمک ها برای خود مردم افغانستان نبود ، بلکه برای ترس از روسها بود . اما با اینهم یکی از مسئولین جهادی افغانستان پشت بلند گو میرود و بیشرمانه میگوید که این مسآله را من جواب میگویم بعد میگوید که اگ به این ها دوا کمک کنید ، احیانآمواد غذایی کمک کنید ، من موافق هستم ، ولی این ها که مبارزه کرده و منطقه ءشان را ازاد کردند ، ایران به این ها یک مقدار اسلحه داد و حالا در بین خود شان جنگ دارند ، اینها ظرفیت آن راندارند که از نگاه تسلیحاتی به آن هاکمک شود ! یعنی با این حرف برای خارجی ها اشاره داد که این ها وابسته ء ایران اند و شما احتیاط کنید . گب اصلی ، این بود .

 شاید خیلی ها از مردم ما فکر کنند که شاید رهبران و مسئولین ما نخواسته اند که کمک های دنیا را بیاورند و در هزاره جات سرازیر کنند ، یعنیاینها با کمک خارجی مخالفت کردند در حالیکه واقعیت چنین نبود و ما محکومیت داشتیم و این محکومیت برای ما محکومیت تاریخی بود ، در چهارده سال جهاد برای افغانستان هفتاد ملیارد دالر مصرف شد و اکثریت قاطع ان هم در پاکستان مصرف شد یعنی از بهای خون این مردم در آنجاها خانه ساخته شد ، اما برای مردم ما یک دالر همی نرسید !

از نگاه طبیعی هم وقتی که نگاه کنیم ، سرزمین های که در افغانستان ارزش داشتند ،زراعت می شدند و مال ما بودند ، در دوران عبدالرحمن برای کوچی ها داده شده بودند . باقی حصص هزاره جات را هم عبدالرحمن فرمان داده بود که بروید و بگیرید آنها بخاطر سردی و دیگر مشکلاتش قبول نکرده و از این خاطر مانده است بعدآ یک مقدار علف که  در بعضی جا ها بود ، کوچی ها را دادند که این علف ها را هم مال هزاره جات حق ندارد بچرد ، باید مال دیگران بچرد . بعد از این چهارده سال جهاد تنها چیزی که برای مردم ما رسیده همین است که کوچی از سر شان کم شده است دیگر در کشت و شبدر و رشقه ء شان مال کوچی نمی چرد ، بلکه خود شان می توانند از حاصل آن برای گاو و مال خود استفاده کنند .

مردم ما از روی مظلومیت و محرومیت از دیر زمان آمده و در کابل جا گرفته بودند ، وقتیکه دولت مارکسیستی سقوط کرد ، همگی مسلح شدند و مناطق زیادی را در دست گرفتند . این پیش آمد خلاف انتظار همه بود و فکر نمی کردند که این مسآله به این شکل پیش بیاید . لذا تصمیم گرفتند که مردم ما را بر دارند و سلاح شان را بگیرند تا اینها دیگر این هویت را نداشته باشند برای این کار دو سال و هشت ماه با ما جنگیدند .

در این جا من برای شما اطمنان می دهم که اگر شما مردم هم چنان مصمم باشید که خود تان سرنوشت تان را تعیین کنید ، از خدا رو نگردانید و توجه به خدا داشته باشید ، هیچکس توان آن را ندارد که بدون انکه سرنوشت شما تعین شود و حق شما برای تان برسد ، سلام تان را بگیرد (تکبیر مردم) این مسآله تجربه شده است یعنی در جنگ اول ، دوم ، سوم تا چهارم هیچ جریانی در افغانستان وجود نداشت که با و شما جنگ نکرده باشد . سنگرهای ما و شما هم درهمین غرب کابل ، خانه به خانه بود . ولی وقتی شما خواستید ، خدا شما را یاری کرد و همه این مناطق پاک شد . دشمنان از قندهار از هرات از تخار از بدخشان از هلمند و از همه جا که بر علیه ما لشکر کشیده و امدند ، مرده پس بردند . این تجربه شده است و حالا هم برای شما میگویم که کسی به زور بالای ما موفق نمی شود اما اگر کسی از میان مردم بیاید و خاین شودو خیانت کند ُ امکان داد که تاریخ تکرار شود و من در این باره هیچ بحثی ندارم ، شما میدانید که در افشار خیانت شد ، ضربه دیدیم ، در بیست و سه سنبله توطئه بود ، ضربه دیدیم. والا یک وجب سنگر مردم ما را کس به زور گرفته نمی تواند .

لهذا ما هیچگاهی طرفدار جنگ نیستیم و از اول نهم نبودیم از  اول اینها در پیشاور دولت تشکیل دادند و گفتند که گب شیعه ها و هزاره ها را بعدآ میزنیم ماآنوقت در این طرف پل چرخی ، در ریاست هفت موقعیت داشتیم ، اگر ما میخواستیم جنگ کنیم ، همانجا صبغت الله مجددی را وارد شدن نمیگذاشتیم . ولی ما این کار را نکردیم و از هیمن حکومتی که ما را شریک نکرده بود و گفته بود حرف این ها را بعدآ میزنیم ، امیدم استقبال هم کردیم و وارد مذاکره شدیم با صبغت الله به توافق رسیدیم و این توافق هنوز اعلان نشده بود که اتحاد سیاف جنگ را علیه ما شروع کرد .

حالا هم ما طرفدار جنگ نیستیم ، با طلبه هم که آمده اند طرفدار جنگ نبودیم و نیستیم ، ولی برای مردم خود حقوق میخواهیم هرکس بیاید و این حق مسلم مردم ما را که در تصمیم گیری مملکت شریک باشند و یک چهارم سهم داشته باشند ، احترام بگذارد ، عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم با ایشان مذاکره میکنیم و مسایل را حل میکنیم (تکبیر حضار)

بر این اساس ما نزد طلبه ها نفر فرستاده ایم که مذاکره کنیم از اینطرف اقای ربانی هم پیش من نفر فرستاده بود که طلبه ها همه را تهدید می کنند ، اختلافات خود را کنار بگذاریم ، دفاع مشترک کنیم ، ما گفتیم حرف نداریم . حالا  هم برای شما میگویم که شما دو چیز را مد نظر بگیرید : یکی توجه به خدا داشته باشید که خدا از همه قویتر است و هیچکس در مقابل قدرت او نیست . این یک مسآله است و دیگر هم اینکه پیر ، جوان ، مرد ، زن ، کوچک ،وبزرگ متوجه باشید که کسی در میان شما خیانت نکند . اگر احیانآ خاینی می آید و خلاف منافع شما تبلیغ می کند ، وحشت وتشویش ایجاد می کند ، باید دستگیر کنید و بیاورید که جزا بدهیم

شما باید بدانید که اگر به این دو مسآله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت و محروم شدیم صد سال دیگر ضرورت دارد که شما باز به این موقعیت برسید این را متوجه باشید .

ما حالا سد دفاعی کامل تشکیل داده ایم بیشتر از هزار نفر نیروی جنبش را که در آنطرف شهر بود ، دیشب منتقل کردیم و در اینجا اوردیم چون اقای حکمتیار خبر داده بود که ما نیروهای خود را بیرون می کشیم ، اینقدر که دیگران نظاره کردند یک مقدار ما هم نظاره میکنیم تا ببینیم که چقدر میتوانند از خود شان دفاع کنند بلا فاصله نیروی جنبش ر ا اوردیم و در اینجا جا دادیم حالا از گذرگاه تا آنطرف هوتل زلمو خط دفاعی تشکیل داده شده و از اینطرف هم در قلعهء قاضی و کوه قوریغ خط دفاعی کاملآ تشکیل شده وشما هیچ تشویش نداشته باشیدو مطمعین باشید . اگر طلبه ها آمدند و مذاکره را قبول کردند ، و برای ما حق قایل شدند ، ما هیچ جنگی نداریم وقتیکه دراین مملکت حق مردم ما تامین شود و در سرنوشت خود شریک باشیم ، به سلاح هم هیچ کار و ضرورت نداریم ولی اگر کس بیاید و به ما حق ندهد و سرنوشت ما معلوم نباشد ، این سلاح به عنوان ناموس شیعه وهزاره است و کس این سلاح را به زمین نمیگذارد و به کس تحویل نمی دهد (تکبیر مردم) .

با شورای نظار هم جلسه داریم ، ارتباط دارند آتش بس شود ، چند بار مکرر هم گفته اند چون خود آنها در چهار اسیاب با طلبه ها درگیر شده و بین شان نفر کشته شده است و طلبه ها اصرار دارند که اول مناطق حزب را به ما تسلیم کنید ، بعد از آن با دولت حرف میزنیم اینها مقاومت کردنده اند تا حالا دو باره هیآت فرستاده اند که کدام نتیجه نداده است . با اینطرف هم تماس دارند و در ظاهر میگویند که ما با شما هیچ جنگ ندایم شما آتش بس را رعایت کنید اما شما مردم میدانید که اینها توطثه و دسیسه زیاد کرده اند از این جهت حالا هم باید مواظب باشید .

و اما امروز در این وقت روزه ، که آمدم شما را مزاهم شدم و خواستم که با شما صحبت کنم برای این بود که در این جا شایعه پخش شده بود که آقای حکمتیار نیرو های خود را بیرون کشیده است و بعضی ها در آنطرف در بازار ها تبلیغات می کنند و ایادی خود را در این جا هم فرستاده اند که گویا ما از بین شما فرار کرده ایم و در بین شما نیستیم . از این جهت برای شما تشویش خلق شده بود و من خواستم که از نزدیگ با شما صحبت کنم و این تشویش را رفع کنم .

من در اینجا میگویم که من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم . اگر من میخواستم که روی منافع شخصی خود فکر کنم ، در این دو سال و هشت ماه هم در کنار شما نمی نشستم (تکبیر مردم )

و این را برای شما اطمنان میدهم که کمک و یاری از خداست و ما به این خاطر پرگویی نمی کنیم ،به امید شما و رحمت الهی ، از خدا هیچ وقت نخواسته ام که من بدون شما ، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم و شما را در معرکه تنها بگذارم ، نه ، این را از خدا نخواسته ام (تکبیر مردم) خواسته ام که در کنار شما ، خونم اینجا بریزد و در بین شما کشته شوم (تکبیر مردم) و خارج از کنار شما ،زنده کی برایم هیچ ارزشی ندارد .

اینها در انطرف تبلیغ می کنند ، خیال خود شان کرده اند که از اینجا فرار کرده اند و در انجا رفته اند که خانه ء این دولت- آباد که ما را در اینجا پناه داده اند و گر نه کجا می شدیم(خندهء مردم) آنها برای خود شان اند .

و شما مطمئین باشید که ما در این جا در کنار شما هستیم و از خداخواسته ایم که در زندگی خود حقوق شما را هم از همه  بگیریم و از خدا میخواهم که آن روز که حقوق شما را گرفتیم  برای ما توفیق شهادت را بدهد که در بین شما به شهادت برسیم (تکبیر مردم )

ماه رمضان است . از وقت هم گذشته است از اینکه شما را مزاهم شدم و در این وقت زحمت دادم ،می بخشید این ماه ، ماه خداست ،ماه رحمت است و ماهی است که خدا همه بندگانش را به مهمانی دعوت کرده است ،ماه اجابت دعا است ، و ما از شما تقاضا میکنیم که شب ها در مسجد جمع شوید ، احیا کنید دعا کنید که خدا شما را یاری کند و این ذلت گذشته ، بالای شما تکرار نشود (آمین مردم )

باز هم میگویم که شما آنطوریکه در قبل سنگرها را کمک میکردید ، و به انها رسیده گی میکردید حالا از شما تقاضا میکنیم که سنگر ها را مواظبت کنید حتی الامکان آنچه در توان شما است ، کمک کنید ، بچه ها را تشویق کنید و اگر از خائنین کسی می اید ، تبلیغ سوء می کند و هدفی برای خرابکاری دارد بلافاصله دستگیر کنید و به کمیته ء امنیت حزب وحدت هبر دهید که تاریخ بالای ما و شما تکرار نشود .

با تمام توان برای رفاه و امنیت شما و برای شما در تلاش هستیم (تکبیر مردم ) چه از راه مذاکره باشد ، مفاهمه باشد - در داخل  و خارج اقدام کرده ایم - چه از راه دفاع .

                           والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

 

مزار او زیارتگاه همیشگی خواهد بود:

علاء الدین بروجردی

... مقاومت مردانه او در غرب کابل ، علیرغم اینکه او نیز می توانست همانند دیگر رهبرانی که فرار را بر قرار ترجیح داده اند ، از صحنه بگریزد و جان سالم بدر برد، از وی یک رهبر جاودانه برای شیعیان افغانستان ساخت و به همین دلیل است که امروز او را شیعیان افغانستان و حتی دیگران او را به عنوان اسوه مقاومت و پایمردی و سمبل رشادت و مردانگی می شناسند. تجلیل از مزاری پس از شهادت و تشییع چند روزه ی او بر روی دستان شیعیان مناطق هزارستان و بدرقه او با چشم اشکبار صدها هزار تن ازمردم، همه نشان از این عشق و علاقه دارد. بدون شک "مزار" او در مزار شریف زیارتگاه همیشگی دوستداران و پیروان او خواهد بود.

توطئه شهادت او توسط مزدوران و بیگانگان، نه فقط خیانت به شیعیان، بلکه به همه ملت افغانستان بود.


حضرت صبـغت الله مجددی

شهادت آقای محترم استاد عبدالعلی مزاری فاجعه ای است که به هیچ زبانی نمی توان اظهار تاثر نمود. شخصیتی که مجاهد، مبارز، شجاع، و پاک طینت بود، ضایعه ای است جبران ناپذیر که مارا و همه همبستگان ما را تکان داده و نهایت متاثر ساخته است. این عمل یک گروهی ظالم و متجاوز را به نام "طالبان" جدا تقبیح نموده و محکوم می کنیم و برای آن مرحوم و شهید از بارگاه رب العزت جل علی شانه جنت برین و فردوس و برای منسوبین و بازماندگان شان همه افراد حزب وحدت اسلامی صبر جمیل و اجر جزیل مسئلت می نمایم


دوست و دشمن اورا دلسوز و عدالت خواه می دانستند:

آیت الله صالحی ( مدرس )

... استاد شهید در میان جامعه افغانستان آنقدر مطرح شده بود که دوست و دشمن از او به عنوان یک انسان دلسوز و عدالتخواه و یک رهبر فرزانه یاد می کرد و هر ملتی و قومی به مزاری به عنوان حامی طبقات محروم نگاه می کرد و اورا تجسم عینی خواسته ها و آرمان های بر حق خود میدانست. به عنوان مثال جنرال دوستم در پیامش چنین می گوید: « شهادت استاد مزاری ضایعه بزرگ و جبران ناپذیر است که تنها به حزب وحدت اسلامی تعلق ندارد، آن خنجری که قلب پاک عبدالعلی مزاری را از حرکت بازداشت و خون مقدس اورا فرش زمین ساختقلب همه مسلمانان کشور را به خصوص ملیتهای محروم افغانستان را زخمی ساخته است

شهید مزاری (ره) در راه ایجاد حکومت اسلامی با پایه های وسیع آن در افغانستان تلاشهای بی وقفه و مستمری داشت، حکومتی که همه اقشار جامعه افغانستان در آن سهیم باشند و حقوق همه ملیت ها رعایت شود. او می گوید: " ما جهاد را آغاز کردیم تا اولا این حکومت ملحد را ازبین ببریم و تجاوز روس ها را سرکوب کنیم و ثانیا یک حکومت اسلامی که منافع همه مردم مارا تامین کرده و عدالت اجتماعی راتحقق بخشد و حق پایمال شده کلیه ملیت های مظلوم و محروم جامعه را اعاده نماید، در افغانستان به وجود آوریم."


اندیشه تاریخ ساز:

حیات الله بلاغی

واقعیتهای جاری در بستر زمان ثابت ساخت که مزاری نمرده و هرگز نخواهد مرد. مزاری به جاویدانگی پیوست.او که از میان دریا دریا رنج بی پایان مردم ما برخاسته بود، آرزوهای تاریخی مردم مارا فریاد می کرد. به این دلیل مردم ما مزاری را مجسمه اراده و مجسمه غرور و حیثیت مردمی خود می دانستند. مزاری دیگر از قالب یک شخص و یا یک فرد فراتر رفته بود، قالب تنگ شخصی در اندیشه و عملکرد تاریخ ساز او درهم شکست و مزاری تبدیل به یک ملت شد و ملت هرگز نخواهد مرد. مزاری پرچمدار آزادی و عدالت در افغانستان بود. ما معتقدیم که مکتب آزادی و عدالت هرگز بسته نخواهد شد، بنابراین مزاری جاویدانه زنده است.

تجلیل از مزاری ، تجلیل از سرنوشت مردم ما است. تجلیل از مزاری، تجلیل از حیثیت ، شخصیت و آزادگی و غرور مردم ماست. مزاری بزرگ درست است که از قبیله و از میان محرومین قوم هزاره برخاسته است، ولی مزاری در حقیقت امر، فرزند صادق یک ملت بود. هیچ افغانستانی آزاده و شریفی نمی تواند نقش مزاری بزرگ را در ایجاد وحدت ملی در افغانستان انکار کند. راه مزاری و اندیشه مزاری به عنوان اندیشه تابناک آزادی ، برابری و برادری ملیت ها ی مسلمان ساکن در افغانستان و به عنوان یک اندیشه ناب عدالت اجتماعی در سینه تاریخ مبارزات آزادی خواهی ملت غیورو قهرمان و سر بلند افغانستان باقی خواهد ماند.


جریحه بزرگ:

علامه سید محمد حسین فضل الله لبنانی

شهید مزاری مردی بود که صحنه های جهاد افغانستان شاهد حضور او بود... . و شهادتش جریحه بزرگی در حق اسلام و انسانیت است.

عدالت برای مزاری مبنای فکری و عقیدتی داشت:

دکتر رسول طالب

مزاری برای افغانستان فکر می کرد و برای سر نوشت ملت افغانستان و برای مردم مظلوم و در بند کشیده ای خویش اندیشه می کرد. مزاری چه می گوید؟ مزاری می گوید:

بیاییدنظام سیاسی آینده کشور را بر مبنای عدالت استوار کنیم. عدالت مبنای شکل گرفتن نظام سیاسی افغانستان باشد. به خاطری که نظام سیاسی گذشته با انحصار قدرت ، برای کشور و ملت افغانستان فاجعه بود و فاجعه است. شرایط عینی افغانستان ایجاب می کند مصالح ملی افغانستان مارا نا گزیر می کند که نظام سیاسی آینده کشور را بر مبنای عدالت استوار کنیم. تبعیض را از بین مردم افغانستان رفع کنیم. مردم افغانستان که با دست های کشور را از کام اشغال روس بیرون کرده بودند، این هارا در تشکیل نظام سیاسی آینده کشور سهیم نماییم و این، مبنای تمام موضعگیری های مزاری در طی دوران زندگی او بود.

در ازهان بیشتر مردم اینگونه مطرح است که مزاری عدالت را به خاطر ملحوظات قومی پافشاری کرد و بنیان گذاشت. مزاری از عدالت تنها می خواست هزاره های مظلوم را که در طول ده ها سال در این کشور ریسمان به دوش بوده اند، نجات دهد . بلی این یکی از هدفهای مزاری است. بی تردید ، او نمی توانست بیشتر از این شاهد مظلومیت و محرومیت و ریسمان بدوشی قوم خود باشد. اما بحث عدالت برای مزاری مبنای عقیدتی و فکری داشت. عدالت یک مفهوم قرآنی است . عدالت ریشه در دستورات خدایی دارد. او به اسلام به عنوان یک نظام نجاتبخش و به عنوان یک نظامی که انسان ها را نجات می دهد ، عقیده داشت. او معتقد بود که نظام اسلامی در افغانستان تنها راه خروج از بحران کشور است و عدالت در نظر او ریشه دینی و قرآنی داشت. مزاری عدالت را مبنای ایجاد نظام سیاسی آینده کشور می دانست. از این رو دیدگاه مزاری برای ایجاد عدالت ریشه ای عقیدتی و ملی داشت وهیچگاه بر سکتاریزم هزاره گی و شیعی بنا نبود.مزاری بزرگ با بصیرت و عمق اندیشه و با دلسوزی برای این کشور و برای تمام ملت افغانستان این طرح را داد. طبیعی است که وقتی عدالت تحقق پیدا می کند، وقتی نظام سیاسی بر مبنای عدالت در این کشور استقرار یابد، اولین کسانی که از آن سود خواهند برد، آنهایی اند که در طول ده ها سال ریسمان به دوش بوده است، آنهایی سود خواهند برد که از تمام امتیازات این کشور محروم بودند. آنهایی در قدم اول سود خواهند بردکه در طول تاریخ این کشور من حیث تبعه برابر در درون افغانستان به ایشان ملاحظه نشده است و تمام حقوق سیاسی و اجتماعی شان پایمال شده است.

ولی این کل مسئله نیست . وقتی عدالت تامین می شود ، افغانستان نجات پیدا می کند، کشور دارای یک نظام اسلامی می شود ، حاکمیت ملی کشور اعاده می شود . استقلال ملی این کشور تامین می شود وافغانستان سر بلند و آزاده آماده می شود برای اینکه این کشور ویران و خراب شده را آباد کند ملت افغنستان فعلا با دو امر عظیم و بزرگ روبرو است: ایجاد یک نظام سیاسی در افغانستان و بازسازی این کشور خراب شده . بر اساس تفکر مزاری و بر مبنای اندیشه دلسوزانه ی او ، با تحقق عدالت و با مدار قرار گرفتن عدالت برای سیستم سیاسی آینده است که ملت افغانستان قادر خواهند شد این دو امر عظیم و بزرگ را انجام دهند.

خسارت بزرگ:

شیخ مهدی شمس الدین رئیس مجلس اعلای شیعان لبنان

شهادت مزاری و همراهان نیکوکارش توسط گروه طالبان خسارت بزرگی برای امت و ملت مسلمان افغانستان به حساب می آید.


بعد فرهنگی شخصیت شهید مزاری:

سیداسحاق شجاعی

بعضی ها گمان می کنند استاد مزاری شخصیتی صرفا سیاسی- نظامی بود. در حالی ایشان اهمیت خاصی به بعد فرهنگی انقلاب اسلامی قائل بودند. و در این جهت بیش از هر شخصیت دگری تلاش کرده و موثر هم بوده به عنوان نمونه می توانیم از تاسیس مجله "حبل الله"نام ببریم که در همان سالهای اول آغاز انقلاب به دست توانای رهبر شهید بنا شد و با حمایت های آن مرد بزرگ بیش ازتمام نشریات جهادی عمر کرد و هنوز هم ادامه دارد. در آخرین سفرشان به ایران ماهنامه "میثاق وحدت" و "هفته نامه وحدت" راتاسیس کردند که هفته نامه به خصوص در چند سال انتشار خود از لحاظ فرهنگی نقش مهمی را در جامعه ایفا کرد و به نشریه وزین و معتبر و مردمی تبدیل شد.

استاد شهید در سفر آخر خود به ایران با اینکه سرش شلوغ بود و تمام وقت مشغول سرو سامان دادن به حزب و اعزام کاروان به داخل بودند، بازهم برای سرو سامان دادن به کارهای فرهنگی تلاش می کردند. از جمله تعدادی از عناصرفرهنگی را موظف کردند تا برای مدارس افغانستان کتاب درسی تهیه نمایند. همچنین طرحی داشتند برای تاسیس یک نهاد فرهنگی تا تاریخ انقلاب اسلامی افغانستان را تدوین کنند.

در این راستا با بعضی از برادران فاضل صحبت کرده بود و قرار بود آن را در جمع شورای مرکزی در بامیان به شورا بگذارند و بعد از تصویب ، کار شروع شود. اما چیزی نگذشت که حوادث مزار شریف و بعد آزادی کابل پیش آمد و استاد به استقبال آن حوادث بزرگ رفتند و مسائل پی گیری نشد.

نمونه دیگر از علاقه استاد به مسائل فرهنگی: حقیر مقاله ای نوشته بودم در زمینه بررسی حرکت ضد دولتی مردم در یکی از مناطق شمالی کشور. ایشان از کسی شنیده بود که فلانی در این مورد نوشته ای دارد. ازمن خواستند آن نوشته را خدمت ایشان ببرم و بردم. نوشته را باداستانی گرفتند و گفتند: شب می خوانم و فردا می آورم.

باورم نمی شد که ایشان با کارو تلاشی که روزها دارند و خستگی که به وجود می آید، شب بتوانند آنهارا بخوانند. فردا که آمدند با اینکه نوشته و داستان بیش از 40 صفحه دست نویس بد خط بود، همگی را با دقت تمام خوانده بود و در هر دو مورد انتقادات سازنده و اصلاحی داشتند.

عرصه دار میدن عمل:

سید حسین موحد بلخی شاعر و نویسنده

باید گفت که استادشهید حداقل در سه میدان و ساحه در زمان حاضر در میان همگنان خود بی نظیر ، منحصر به فرد و نمونه بود:

در ایمان - به تمام معنی کلمه- و این که همه چیز را برای خدا و رضای محبوب و معشوق ازلی می خواست، ویژگی ای که تا آخر عمر شریفش دوام داشت. این ویژگی از کودکی ، طبق نقل قول شاهدان و از جوانی و ایام تحصیل، بر طبق چشمدیدهای خودم و نیز در عنفوان شکوفایی و طلوع تا دم شهادت در استاد شهید تبارز داشت.

عمل صالح و اینکه به هر آنچه معتقد بود واقعا عمل می کرد. تمسک عملی شهید مزاری بزرگ به اخلاقیات و اعتقادات دینی و اسلامی حریت آور، نمونه و بی بدیل بود. استاد شهید هر آنچه را که می گفت و به هر آنچه که دعوت می کرد، پیش از همه و بیش از همگان بدان عمل می کرد. او نمونه برجسته ی رفتاری کیش و اعتقاد پاکش بود. اعتقاد و عمل صالح استاد شهید در راستای فرامین دینی در حد تعصب و سرسختی بود... .

استقامت و پاداری ایشان در ساحه ی ایمان و عمل اگر نگوییم بی نظیر، حداقل کم نظیر بود. و جود عوامل فوق در آن بزرگمرد و تبارز عینی آن ها ، مزاری را یک سرو گردن از همگان و همگنان بالاتر ساخته بود.

زنگ خطری برای مسلمانان:

آیت الله امامی کاشانی یکی از علمای برجسته ایرانی و امام جمعه تهران

... این عمل ناجوانمردانه و ظالمانه استکبار جهانی و آمریکا که به دست گروهی فاسد و مفسد انجام شد را توطئه ای علیه مسلمانان و جهان اسلام وبه ویژه مسلمانان افغانستان می دانیم.

مردم افغانستان باید بدانند که هدف اصلی استکبار جهانی ایجاد تفرقه میان شیعه و سنی است و به شهادت رساندن رهبر حزب وحدت عبدالعلی مزاری اقدام ظالمانه بوده و ادامه دادن این اقدام دشمنان باید به مثابه زنگ خطری برای همه مسلمانان جهان و وحدت شیعه و سنی باشد.

راهش تاروز قیامت تعقیب خواهد شد:

سید منصور نادری رهبر فرقه اسماعیلیه افغانستان

... یقین کامل داریم که راهش الی یوم القیامه تعقیب خواهدشد، زیرا نهال حزب وحدت اسلامی افغانستان را که با خون خویش آبیاری کرد و با درایت و جهانبینی وسیع و مکتبی ، به باروری رسانیده است هر روز از روز گذشته با قدم های متین ، قامت های رسا و قلب های پر از وحدت پرستی به سوی نور و روشنی آزادی و استقلال کامل عقیدوی و فکری به پیش می رود.

... ضایعه بزرگ رهبری وخالی بودن جای آن برادر و دوست گرامی را همیشه در جوار خویش احساس نموده و عطیه دعای همیشگی روح آزادمنش شان را در جوار حق سبحانه تعالی استدعا می نمایم.

آرمان رهبر شهید عدالت سیاسی و اجتمای بود:

اکرم گیزابی

مبارزه رهبر شهید، مبارزه در برابر ظلم و ستمی بود که قرن ها بر مردم ما می گذشت. آرمان ومبارزه او را عدالت سیاسی و اجتماعی تشکیل میداد و او می خواست که در کشور نظامی بر قرار گردد که در ساختار آن کلیه اقشار ملت افغانستان سهیم باشند.

شهید مزاری حقیقتا شخصیت استثنایی بود. متدین و متعهد، صادق و قاطع و صریح ، دور اندیش و آرمانی و با بینش سیاسی بود که با شخصیت جذاب خویش ملت خود را بیدار کرد. او حاصل کمیابی از جامعه ما بود که چون معلم بزرگ در ایده ی اسلامی و رهبری پرورش یافته بود. او به مردم فهماند که جهاد در راه صلح و عدالت و رفع تبیعضات مذهبی و نژادی و ... اساس زندگی است و تنها راه آزادی و موفقیت است. اوهمواره با ملتش از نزدیک در تماس بود. به تمام خواسته و آرزوها، اشتیاق ها و محرومیت های آن ها آشنا بود. شهید مزاری یک زندگی روحانی ای خالی از زرق و برق و تجملات دنیوی داشت و به بهترین وجه در یافته بود که هدف نهایی یک مسلمان این است که برای انسانهای محروم کار و تلاش کنند و در جستجوی عدالت باشد. رها بودن از بند نفس و آمادگی او برای بالاترین فداکاری ها در راه انقلاب و عدالت خصوصیت دگر ایشان این بود که در دشوارترین شرایط، علیرغم خطرات، آزار و اذیت ها و مخالفین بی شمار نه از خط عدالت خواهی عدول کرد و نه تسلمی ظلم و کذب شد و نه ملت خود را تنها گذاشت. او بدون ترس ، توده مردم را از معانی و مفاهیم اسلام و عدالت و روش های حق طلبی آگاه می کرد و پیروان خود را تشویق به پیشتازی می نمود. او هرگز به خاطر سود شخصی و دست یابی به موفقیت شخصی تن به مصالحه و سازش نداد. او دو هدف را شتابان دنبال می کرد: یکی آزادی محرومین و ستم دیدگان و دیگری جامه عمل پوشاندن به آرزوی ملت جهادگر افغانستان _ که حکومت اسلامی است_ و در این راستا با فرقه گرایی ، نژاد پرستی ، تجزیه طلبی مخالفت می کرد


بشیر رحیمی

 شهيد مردم بي‌خانمان

 

ورقها خورد دنيا و دو چشمت همچنان زنده‌است

برغم آب و باد و خاك و آتش، آسمان زنده‌است

 

كسي در خاطر آيينه‌ي تاريخ، روشن نيست

فقط تصوير خونين تو در ذهن زمان زنده‌است

 

به دوش بادها گم مي‌شود هر لحظه فانوسي

و تنها چلچراغ چشم تو در اين ميان زنده‌است

 

تو و تحليل رفتن در مه و شب؟ نيست امكانش

نفسهاي تو تا صبح قيامت بي‌گمان زنده‌است

 

شعاع هيچ موجي را توان بر تو بودن نيست

صدايت در ميان بوق و كرناي زمان زنده‌است

 

شهادت بارهايت زنده‌تر گرداند و مي‌بينند

كه بعد از مرگ بودا، سنگ و چوب باميان زنده‌است

 

شهيد مردمي بي‌خانمان گشتي و بعد از آن

چراغي در تمام خانه‌هاي شهرمان زنده‌است


زینب                      

زینب  غم  همیشه  دنیا ست  در  دلش

زخم همیشه شعله ور ماست در دلش

 

زینب  غم  همیشه  دنیاست  در  دلش

صد کو ره آتش از غم دنیاست در دلش

 

رنج تمام مردم مارا کشیده است

یک کربلا مصیبت عظماست در دلش

 

چادر محرمی است که بر سر کشیده است

هر روز نو حه خوانی و غوغاست در دلش

 

غم هر چی بوده ریخته یکباره بر سرش

داغ عمیق زینب کبراست  بر دلش

 

غم روی غم مقیم دل کو چکش شده

یارب مگر چقدر دیگر جاست در دلش

 

امروزها دوباره دلش در گرفته است

یارب چقدر آتش ٬ بر پاست در دلش

 

یک تیر دیگر از زه دنیا رهیده و

خورده است از میان همه راست در دلش

 


محمد عزیزی

تصویر نا مکرر

 

با قا مت بلند تو  آزاد  می   شدیم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم

 

ای سرو سر فراز سپیدار سر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم

 

در مکتب غرور تو ای مر شد شهید

نا خوانده درس یگ شبه استاد می شدیم

 

وقتی که ای بهار تو لبخند می زدی

همچون نسیم ٬ نو به نو ایجاد می شدیم

 

تصویر نا مکرر آیینه های ما

از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم

 

گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز یگ نگاه گرم تو آباد می شدیم


تعویذ

 بشیر رحیمی

ای که آ واز تو٬  در گو ش دلم ٬   آ ن گر دد

که گهر٬ در تن بی رنگ صدف جان گردد

 

زخمهای تو ٬  هنوز ا ند٬  فروزان  در من

که شبی٬ بی رمق خاک٬  چرا غان گر دد

 

خون تو ریخته ٬ جاری  شده و می با ید

که رگ و ریشه ٬   انبوه    درختان گردد

 

خون تو ریخته٬ شک دارم ازاین خاک عقیم

که کسی سر ٬ بدر آورده  و  خوا هان گردد

 

تو شهیدی ٬ تو شهیدی که نمی دانم کی ؟

خون تو در دل این طا یفه ٬  ایمان گر دد

 

خون تو ریخته در٬ کتری   آ دمخواران

که  دمی  دم شده و  چای  فراوان  گردد

 

ریخت خون تو که از نو گلی آماده شده

خشت  تز ئینی  دیوار   قو مندان  گردد

 

خون تو ریخته و سر خی قالین شده است

تا  لگد  مال  زن  تازه ای     ایشان گردد

 

خون تو رنگ در و پنجره خانه اوست

که مگر در خور مهمانی مهمان گر دد

 

تو شهیدی که دکانها سر گورت زده اند

که پس از مدتی این خاک از ایشان گردد

 

تو شهیدی  که همین  طایفه  خوردند  ترا

نام تو مانده که در سفره شان نان گردد

 

استخوان هات بجا مانده که این سگها را

پاسخ  خارش  بی کاری      دندان   گردد

 

و همین شعر٬  که شا ید  به امید   تعویذ

زینت  شانه جنرا ل و    قو مندان  گردد

 

وهمین  شعر که پر وانه هر  واژه   آن

تا ابد  دور و  بر گور شهیدان       گردد


کجای این خاک از تو معطراست؟

زمین چرخید
یازده بار
و تو سلام نگفتی
کجای این خاک از تو معطر است؟
آی مرحم زخم های کهن!
مرغان گرگرفته را
پناهی کجاست؟
چارسو دشت
چارسو فریاد
چارسو شلیک
قبای تو
تنها تسلای خاطری بود که
هرگاه آشوب توفان
سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد
پرستو ها سراسیمه در آن
پناه می جستند
اینک کجای این خاک از تو معطر است؟
ما کدامین غربت خویش را
نم
نم
گریه کنیم؟
چرا نگاهت را گرفته ای؟
ای مهربان بابه!
نوازش دستانت چه کوتاه گشته است!
کوچه ها را بنگر!
های های کیست
که اینسان سرکشیده
تا آسمان؟
پیرمردان آمده اند
زنان آستین تکیده
با دستمال ترشده از اشک
تناب و تازیانه بردوش
و کودکان
به امید فردای روشن
پریشان تر از باد
تو را می پالند
کجاستی؟
دستان تهی منتظر بارانند
دیده ها
به نگاه تو ختم می شوند
چشمانت را دریغ مدار
از گره ریسمان
بارش خون را تماشا کن
چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار
این دشت ستم پایانی ندارد
کوچه ها را بنگر!
این ضجهء گرسنگان است
استخوان ما را
بازار آورده اند
مرگ هم سکه ای نمی شود
برای گدایان شهر
ما کفش های مان را وصله زدیم
تا صدای تو بی پاسخ نماند
ما نخواستیم و
نخواسته بودیم
شرم خوان دیگران باشیم
به امید آب
تن به شط دشت زدیم
اما نامردمان
آفتاب را سایه انداختند
تا اسپ ها مان
افشار
چندول
دهمزنگ
برچی
یا کنار دندان شکسته ات
غزنی؟
نه,
میان گیسوان خونین ابوذر
آری!
ای بابهء مهربان!
از ویرانه ها
جز گریه های مشوش
که به گورستان ها
منتهی می شوند-
به گوش نمی رسد
تنها پرچم سوختهء تو
با نفس باد
قطره
قطره
روی شانه هاي ما می چکد
و ما جز نام تو
کلامی نداریم
فریاد ریختهء بودا را
شب دفن کردیم
ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است
\"با با\"
آری!
جهان دو قطبی شده است؛
نیمی ابر, نیمی آفتاب
نیمی خاک , نیمی خاکستر
نیمی باد, نیمی باران
کروزین ها
کجا شتاب می کنند؟
جنازه ها بو گرفته اند و
آسیاب از گردش افتاده
و تو گفته بودی:
ما عدالت اجتماعی می خواهیم
ا کنون
سلام ما را
کی پاسخ خواهند داد؟
تنها دوچشمهء اشک؟
ما به مرگ خود اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما تشنه گان چشمه
چشمه را کور کردیم
و اینک ایستاده ایم؛
عابر عریان
مسلخ
پر از دستان بریدهء ماست
انگار کفر مان
نتیجه داده است
ما
چشمان خود را باخته ایم
به قماری که
نه سرابیست و
نه آبی
ما
دست از خود شسته گانیم
وقتی فراموش کردیم
ما هم
سایه ای داریم
تیر مان زدند
گفتیم:
مبارک باشد
از اسپ پیاده شدیم
تا مباد افسار اسپ ارباب را
اهانتی گردد
سیب ها را از ما ربودند
و ما
زمين سوخته را چشم دوختيم
دهن اما
پر از خون انگشتانی که
خود از خود کم کردیم
اینک در خود
به جستجوی خویشتنیم
گم شده
فراسوی آسمان را می گردیم
در پی نان
پرواز آواز بیگانه ای را
فراز خانه مان
تعقیب می کنیم
اگر چند
کلاه مان بر سر است و
تذکره هاما
در جیب
ایستاده ایم
روی تکه خاکی
که هرگز از ما نبوده است
ما در سرزمین دیگری شخم زدیم
سرزمین تابوت و تازیانه
سرزمین هزاررنگ
سرزمین هزار نقشه
سرزمینی که
با پرچم های افراشته
تکه
تکه شده است
هر قدم مزاریست
برای گریستن
آه!
کجای این خاک از تو معطراست؟
بیا تا
باهم بگرییم
و تو گفته بودی :
وحدت ملی یک اصل است
اما ما ایستادیم
هر کدام روی پرچمی؛
سرخ
سیاه
سبز
سپید
کرکس ها بالای سر ما
راه می روند
ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما از يال اسپ ها مان
قمچيني ساختيم
كه اينك
تازيانه اي شده است
تا از ما
آواز تلخ هفتاد پشت ما را
فراياد آرد
ما خواسته بوديم
بهشتي بنا نماييم
كه نام آن افغانستان است
اما دريغا!
اين سكه ناچل افتاد
خود در پي مرگ خويش برامديم
نفرين شده
سر برزانوي باد گذاشتيم
و ندانستيم افغانستان كجاست؟
رد پاي تو را گرفتيم
تاساحل فرات دعوت مي كند
به اميد آب
تن به شط دشت زديم

استا شهید بابه مزاری

 

پدر

مزاری   زینت    تاریخ   میهن   مهربان    بابه!

شهید   راه   ازادی   و   مکتب،  قهرمان  بابه!

سپهسالار   و   یار   و  یاور مستضعفان !بابه!

ابر    مرد    جهاد   سرخ  قرن!ای جاودان  بابه

نهنگ   قلزم  آ تش   شهاب    اسمان    بابه

خدنگ قلب خصم و خار چشم دشمنان  بابه!

کجایی    یوسفا!    بار    دگر   مصر     ملاحت  را

بگیر      از گله ء    گرگان   قرارو   خواب و راحت را

               *         *         *

تو مارا   بابهء   بیدار   دل   بودی    پدر  بودی

انیس و   مونس و تاج سرو نور و  بصر بودی

به شام   محنت   و  غمها تجلی سحر بودی

دلیر   عرصه  های  اتش  و خون و خطر بودی

به چشم فتنه ها برنده شمشیر دوسر بودی

تو   خندق   افرین   مرحب  بر انداز دگر بودی

نیارد   درد   دستانت!     زدی    بیخ    ضلالت را

شکستی کاخ ظلم و  جور و   بیداد   و بطالت  را

                *     *      * 

دلیرا ! خیز و دشت و  گلشن ازادگان بنگر

بهار   مردم   غمدیده ء خود را خزان بنگر

حریم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر

کنام   شیر را جولانگهء خیل سگان بنگر

اسیر    درهم ودالر گروهی نا جوان بنگر

به گرد    خوان ذلت ازدحام دلقگان بنگر

بیا   مردانه    بشکن  بند و زنجیر اسارت را

بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقارت را

            *          *         *

پدر ای شعرما!  ای شور ما ! ای افتخار ما!

شکوه   شوکت  ما،   قدرت ما ،اقتدار  ما،

خروش   نسل  ما، خشم بلند  روزگار  ما

غرور   ملت   ما،   غیرت  قوم و    تبار  ما

سوار  لافتی!سردار صاحب   ذوالفقار  ما

امیر   صف  شکن،کرار عصر کار و زار   ما

زجا     خیز و    بپا  کن   پرچم  سبزولایت را

ندای   حق  مذهب ر  ا، امامت را،وصایت را

        *        *          *

پدر   یکبار   دگر سر ، بلند  از خواب خونین کن

زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن

گذر   بر   سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن

جهان   را   از فروغ  شمع روی خویش اذین کن

فراق   تلخ   مان     را با وصالت باز شیرین  کن

شبستان    وطن   را  زافتاب  عشق زرین  کن

بروی   خلق      بگشا     روزن   صلح   و عدالت   را

بپایان   آور    این     هنگامهء    رنج  و   ملامت    را

             *      *      *

شهیدا !    شهریارا !  شیرگیرا !  خیز     و یاران بین

به راه   روشن   و سرخت،  شتاب خونسواران  بین

درفش    رزم    خود   بر   دوش  پاک رادمردان   بین

وفاداری    و جانبازی     و ایــــــثار     دلیران      بین

به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان    بین

بروی    فرش   خونت،   بازی     فتوا    فروشان بین

نگر   تاریخ    نقل     افشانی    کین    و    قساوت   را

به   تو   وا    میگذاریم     اندر    این  محضر قضاوت  را

                *     *         *

پدر    تو   دین   خود   با مردم و مذهب ادا کردی

به عهد   خویشتن    مردانه   و مومن  وفا کردی

تمام    هستی    خود    در   ره جانان فدا کردی

به    سالار  شــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی

حساب جنگ و صلح  خویش   در راه خدا کردی

به    زرق    و    برق  دنیا عارفانه پشت پا کردی

بما     آموختی       اخلاص   و    ایمان و   دیانت  را

تعهد     را ،    وفا   را ،   رادمری      را ،   متانت  را

         *         *            *

دریغا!     خود  گرانی چند در حقت  جفا کردند

چو   ملعون     ازل ،   کبرو   غرور نا  بجا کردند

زکعبه   ر و  به ترکستان،ره خود را   جدا کردند

بپاس   خاطر   بیگانگان ،     شق  عصا کردند

نثارت   تهمت و توهین و فحش  و   ناسزا کردند

به پیش ملت و تاریخ، روی خود    را سیاکردند

روا      دادند      بر خود نکبت و ننگ   وملامت را

شرار    لعنت    و   نفرین    دنیا   و     قیامت را

           *     *        *

پدر!   خونت   به گردون پرچم فریاد خواهد زد

چو سیلاب خروشان! ظلم را بنیاد  خواهد زد

شرر   بر   خرمن  خار و خس بیداد خواهد زد

به   مشت اهنین! دندان  استبداد خواهد زد

به قلب    قاتلانت   خنجر   فولاد   خواهد  زد

به   تیغ     انتقامت   گردن   جلاد خواهد زد

کند  خاگستر   اخر   دار و دژخیم و شرارت را

به    اتش    افگند  فرمانگران    قتل و غارت را

               *           *           *

زرزمت   قرن و   تاریخ و زمان   بر   خویش می بالد

زمین   و افتاب   و اسمان   بر   خویش     می بالد

ز   نام     نامیت    ازاده گان    بر خویش   می بالد

ز اوج    همتت   صد کهکشان  بر خویش می  بالد

ز روح   روشنت   خلد   و جنان بر خویش می  بالد

شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش می بالد

به   خون   تفسیر   کردی   فصل  سرخ استقامت را

نشان    دادی   به عالم   رسم   ایثار و شهامت را

                  *          *          *

پدر   زین   پس   ترا در برگ برگ لاله ها جویم

ترا   در قطره   قطره   اشگ  گرم دیده ها جویم

ترا   در   بغض  گلرنگ افق!  صبح و مسا جویم

ترا   در   کوچهء دلتنگی  و عشق و صفا جویم

ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها   جویم

ترا   اندر     بلور      قلبهای    با   صفا  جویم

که     بر    بالای   زیبایت شرف دادی شهادت را

گرفتی    از کف     معشوق   مینای   سعادت را

                                محمد «عزیزی»

پیام حامد کرزی

استاد عبدالعلي مزاري يكي از شخصيتهاي برجسته و دانشمند كشور و از چهره‌هاي درخشان جهاد برحق مردم ما عليه سلطة بيگانه بود.
شخصيت استاد مزاري به حيث رهبر يكي از احزاب جهادي و پس از آن حزب وحدت اسلامي و تحكيم روابط حزب با توده‌هاي مردم، تشويق مردم به جهاد و سهم فعال در مبارزة گرم عليه سلطه جويان از برازنده‌گي خاصي برخوردار است.
نظريات و انديشه‌هاي او براي حل قضاياي افغانستان وزنة خاصي داشت، وي مسايل كشور را در سخنرانيهاي خود عالمانه تحليل و تفسير ميكرد، نكات برجستة هر سخنراني استاد در فرهنگ سياسي كشور ما جايگاه بلند و رفيع دارد.
دريغا كه اين چهرة جهاد، مبارزه و انديشة كشورما توسط بيگانه‌گان به شهادت رسيد و رهروانش از كار و مبارزة خسته‌گي ناپذير او محروم شدند.
دهمين سالگرد شهادت استاد عبدالعلي مزاري را به همرزمان، همسنگران و پيروان فكر و انديشة او تسليت عرض ميدارم و از بارگاه پروردگار يكتا به استاد مزاري بهشت برين استدعا ميدارم.
روانش شاد و يادش گرامي باد.

حامد كرزي
رئيس جمهور جمهوري اسلامي افغانستان


 

 


ديدگاه ها و نقطه نظرات شهيد مزاري در مورد حل بحران افغانستان

(نوشتهء از انجنیر غلام سخی ارزگانی)
Printer Friendly Page






دیدگاه ها و نقطه نظریات شهید

عبدالعلی مزاری در مورد حل بحران افغانستان



چه می شد سالهای درد می ماند کبوتر با خزان سرد می ماند

بجای این همه آدم نماها یکی می ماند اما مرد می ماند



 
( در رثای هشتمین سالگرد شهادت استاد عبدالعلی مزاری شخصیت ملی و عدالتخواه افغانستان )



از طرف انجمن فرهنگی

بامیان شهر هامبورگ آلمان

نویسنده : انجنیر غلام سخی ارزگانی





تا حال از واقعه درد ناک و جبران ناپذیر شهادت استاد عبدالعلی مزاری ، توسط اجیران اجنبی باند نژاد پرست و متعصب مذهبی طالبان افغان ، مدت هفت سال سپری گردیده است . با تمام موانع و حوادث فاجعه آفرینی که بالای همهء اتباع ( اعم از پشتون و غیر پشتون و مسلمان و غیر مسلمان ) تحت ستم و محکوم تاریخ غم افزای افغانستان از سوی دشمنان داخلی و حامیان خارجی شان با نا انسانی ترین شیوه هم صورت گرفته است ؛ بازهم از آن زمان تا کنون ، شاهد تجلیل پر شکوه سالگرد شهادت رهبر شهید استاد مزاری توسط ارادتمندان ، طرافداران و جامعه ریسمان بدوش هزاره در داخل و خارج و حتا در نقاط روستایی هزاره در افغانستان نیز هستیم .

چنانچه پس از سقوط رژیم نژاد پرست و طالبان انسان کش و ترویستان بین المللی در افغانستان ، شاهد هفتمین برگذاری سال روز شهادت استاد مزاری ، با شرکت بیش از یکصد هزار نفر اعم از مرد و زن در شهر باستانی کابل بودیم که بدون برنامه ریزی و مصارف دولتی ، فقط بصورت طبیعی و عشق سرشار پا برهنه گان ، جوالی های ریسمان بدوشان هزاره تجلیل گردیدند . و این مراسم پر عظمت از طریق مراجع و منابع خبر رسانی های داخلی و جهانی نیز به آگاهی مردمان گیتی رسانیده شدند که گویای همبستگی مردم تشنهء آزادی ، عدالت اجتماعی و برابری پس از یک قرن خونبار و سکوت آفرین ، از رهبر سیاسی و ملی شان در تاریخ سیاسی- اجتماعی افغانستان است .

اگر مبالغه نکرده باشم ، مردم ما نسبت به مراسم روز عاشورای حسینی ، بیشتر و با کیفیت تر سال روز شهادت استاد مزاری شهید را تجلیل می نمایند . و قتی که مردم ستمدیده و به غل و زنجیر کشیدهء هزاره از یک نگاه بر مبنای اعتقاد دینی خود نسبت به قرآن کریم و اسلام محمدی و خاندانش همه ساله در ماه محرم در سوگ شهادت امام حسین ( ع ) نشسته و روز عاشورا را با نذر ، خیرات ، ماتمداری ، سینه زنی و ... تجلیل می نمودند و می کنند .

و از سوی دیگر شرکت گستردهء جامعه هزاره در روزعاشورا بیانگر ارضای عقده گشایی دردها ، محرومیت ها و مصیبت های گوناگون اجتماعی ، سیاسی وغیره ناشی از نظام های خودکامه ضد دموکراتیک ، هژمونی خواهی اقشار خاصی پشتون سالاری و خرافات فرهنگ قبیلوی مسلط در مناسبات جامعه بود که با فریاد ها و گریه های غم انگیز ، ظاهرا وضع روانی خودها را تسکین می بخشیدند . گویا اینکه عاشورای حسینی به یک روز ظلم های سیاسی ، محرومیت های اجتماعی روزمره و تاریخی را از بالای جامعه کشور به صورت کل و از بالای هزاره ها به طور خاصی رفع نموده باشد .

اما ، مسأله تجلیل برگذاری شهادت استاد مزاری و اما حسین ( ع ) از لحاظ ماهوی و همچنان با توجه به شرایط زمان و نیازمندی آن فرق دارد . شهادت امام حسین با صبغهء مذهبی و رنگ نامحسوس سیاسی برگذار می گردید . ولی تجلیل از سال روز شهادت بابه مزاری ، قبل از همه جنبهء سیاسی ، اجتماعی و ملی آن برجسته بوده تا مسایل دیگر آن که نمی توان این واقعیت را کتمان نمود .

برای اینکه بعد از قرن های اسارتبار خونین و تسلط هارترین فاشیسم سازمان یافته دولتی بالای جامعه چند قومی بدین سو بوده که موضوع تحقق حقوق مدنی و سیاسی جامعه هزاره در جوار حقوق عادلانه سایر جوامع با هم خواهر- برادر افغانستان ، برای نخستین بار توسط استاد شهید مزاری بصورت علنی و با رشادت تام در حاکمیت سیاسی افغانستان مطرح گردید .

مردم هزاره نه تنها به خاطر اینکه پس از چند قرن مظلت بار برای اولین بار صاحب پیشوای فرهمند مذهبی و سپهسالار با شهامت نظامی و سیاسی- ملی خود شدند ؛ بلکه از آن جهت 22 حوت روز شهادت استاد بابه مزاری را با عظمت ویژهء تجلیل می نمایند که استاد مزاری پس از قرن ها سکوت مرگبار بر جوامع تحت ستم ، یگانه و اولین شخصیتی ملی برخواسته از متن جامعهء ریسمان بدوشان و بقایای کله منارها در هزارستان در خون تپیده بود که با سرسختی و پیگیری تمام از تحقق حقوق مساوی همهء اقوام تابع در کشور ، در یک حکومت فراگیر ملی با اصل شایسته سالاری و معیارهای پذیرفته شده یی بین المللی در برابر میراث انحصاری حاکمیت نژاد پرستان حمایت نمود . تا جائیکه به خاطر پشتیبانی از عدالتخواهی برای مردم به پیشواز شهادت هم شتافت . و همچنان میراث حق طلبانه انسانی ، ملی و دموکراتیک را برای یک افغانستان تجزیه ناپذیر و مردمش بجا گذاشت .



فلهذا ، روی این ملحوظ است که همه ساله شاهد تجلیل سال روز شهادت استاد مزاری در داخل و خارج و به خصوص در مناطق هزارستان و هزاره نشین به طور ویژهء هستیم که کیفیت آن نسبت به تجلیل روز عاشورای حسینی کاملا تفاوت جوهری داشته که همه ساله با شکوهمندی خاصی صورت می گیرد و این به یک واقعیت عینی تبدیل شده است .

چنانچه می بینیم که روز عاشورا توسط هزاره های مهاجر در امریکا ، کانادا ، آسترالیا ، اروپا ، هند ، پاکستان ، کشورهای عربی ، افریقا و بعضی کشورهای دیگر یا هیچ تجلیل نمی گردد و یا شاید در محدودهء کوچک این هزاره ها اگر تجلیل شود . اما سالگرد شهادت بابه مزاری پیشوای مردم هزارستان از سوی همه هزاره ها یعنی هزاره های اثناعشری ، اسماعیله ، حنفی ، عیسوی وغیره در سراسر جهان با چاپ نشریات ، عکس های رنگه ، خوانش اشعار و مقالات سیاسی در ارتباط افغانستان با علاقه مندی طبیعی ، عظمت خاص و منظم تجلیل می گردند . و این یک واقعیت دیگری عینی و ملموس است که من با پرهیز ازهر گونه شخصیت سازی کاذب در مورد شهید مزاری و آنهم دور از تعلقات اتنیکی ، مذهبی ، زبانی ، ستمی ، فکری و ... با بی طرفی خویش بیان واقعیت را می دارم .

برعلاه آن ، شاهد بودیم که آن عده از هزاره های که در سالهای قبل گرایشات ایدولوژی های مختلف داشتند ، از اولین رهبری سیاسی در وجود استاد مزاری پشتیبانی نمودند و اکنون نیز بدان وفادار باقی مانده اند.


این خود می رساند که جامعه هزاره در بطن سازه های اجتماعی خود ، یک رهبر سیاسی خردمندانه را در این مقطع سرنوشت ساز به آزمایش گرفته و از حالت انزوا ، سکوت و محرومیت دیرینه تاریخی ، سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و منطقوی خودها را نجات می دهند .

اینک دیدگاه ها و نقطه نظریات شهید مزاری را در قبال حل مسایل کشور به کند و کاوش می گیرم که در سخنرانی ها ، مصاحبات مطبوعاتی وی تبارز یافته است :



اصل رعایت حقوق اقوام در اندیشه مزاری :

این خود ثابت است که جامعه ما متشکل از اقوام گوناگون بوده و روابط نظام فیودالی ، مضمون و ماهیت اصلی آنرا تعیین می کند . مناسبات ظالمانه فرادستان با فرودستان ، ستم ملی ، استثمار طبقاتی ، نابرابری های اجتماعی و قومی در تمام ابعاد شؤن جامعه نقش بسته که مانع بزرگی را در برابر حل مسایل قومی ، همسویی مذهبی ، توسعه و پویایی طبیعی سیستم جامعه موزاییکی و کثیرالقومی به سوی حاکمیت فراگیر ملی ، دموکراتیک و نظام عادلانه را به وجود آورده است .

در طول تاریخ سیاه کشور ما ، قدرت سیاسی وغیره تنها در حطهء تسلط و انحصار زمام داران مستبد و حکام طراز اول پشتون تبار بودند که از این مجرا نه تنها حقوق سیاسی طبقات پائین تمام اتباع کشور و به ویژه اقوام محکوم تاجیک ، هزاره ، ترک تباران و اقلیت های قومی و مذهبی کشور ضایع گردیده بود ؛ بلکه از یکسو اینها از هرگونه حقوق اجتماعی نیز محروم ساخته بودند و از جانب هم در تطاول دارای مردم ، آوارگی و حتا کشتارهای دسته جمعه اقوام محکوم کشور توسط دستگاه های دولتی ، فرهنگ مسلط روز را به صورت بسیار فاجعه بار و ننگین تشکیل می داد .

مثلا قتل عام های مردم هزاره ، تاجیک ، ترک تباران ، غلزائی ها وغیره از آغاز حکومت امیر عبدالرحمن تا ختم عصر سیاه طالبان ( طالبان در قدم اول قاتل هزاره و بعد قاتل تاجیک و ترک تباران و سایر اقلیت های اتنیکی و مذهبی بودند ) در سراسر افغانستان صورت گرفته که تاریخ کشور ما و منابع بین المللی نیز آنرا شهادت می دهند .

در اعلامیه جهانی حقوق بشر راجع به رعایت حقوق انسان چنین آمده است :

« از آنجا که دولتهای عضو متعهد شده اند که احترام جهانی و رعایت واقعی حقوق بشر و آزادی های اساسی را با همکاری سازمان ملل متحد تأسیس کنند . » ( 1 )

زمانیکه استاد مزاری تاریخ غمبار کشور را به نقد گرفت . و وضع اسفناک اجتماعی و سازه های اندوهبار مردمان به زنجیر کشیده را نظاره می نمود ، فرزانه وار در صف مستمندان ، اقشار محروم و طبقات استثمار شده جامعه خویش قد علم کرد و تحقق حقوق عادلانه کلیه اتباع کشور اعم از افغان ، هزاره ، تاجیک ، ترک تباران و اقلیت های دینی ، مذهبی و قومی افغانستان را با بیان رسا چنین طرح نمود :

« ما مردم افغانستانیم ، هیچ نژادی را نمی خواهیم نفی کنیم . ترکمن است ، هزاره است ، تاجیک است ، افغان است ، ایماق است و دیگر اقوام هستند . همه آنها بیایند در این مملکت برادروار زندگی کنند و هر کس به حقوق شان برسند و هر کس در بارهء سرنوشت خودش تصمیم بگیرد . این حرف ماست . اگر کسی بیاید و نژاد خود را حاکم سازد ، دیگران را نفی بکند ، این فاشیستی است . این خلاف رسوم بین المللی است . بناء ما تکرار می کنیم : ما نیاز به این همبستگی داریم و نیاز به این کمک داریم . ما اگر در افغانستان به حق خود نرسیم و هویت پیدا نکنیم و موقعیت سیاسی خود را تثبیت نکنیم ، کسی برای برادران که در خارج پراگنده است ، ارزشی قایل نمی شود. ... » ( 2)

حق تعیین سرنوشت از دیدگاه شهید مزاری :

شهید مزاری در یک سخنرانی خود آیت قرآن کریم را قرأت کرده و ترجمه آنرا به منظور تعیین سرنوشت مردم چنین تقدیم نموده است :

« ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم ، مگر آنکه خود شان سرنوشت شان را تغییر دهند . » ( 3 )

در این صورت بازهم از صراحت کلام خدا ثابت می گردد که این انسان است که در نظام و حیات اجتماعی خویش نقش تعیین کننده را بازی نموده و از مراجع دیگری سرنوشت انسان رقم نمی خورد . یعنی انسان هم باعث هستی خودش است و هم سبب نیستی خودش می گردد .

زمانیکه در نظام و سیستم دنیامداری مکث نماییم ، از میلیاردها سال بدین طرف است انسان در اثر تماس و نبرد خود علیه نیروهای طبیعت ، توانسته که بر بخشی از آن فایق گردیده ، تاریخ و تمدن بشری را ایجاد کرده و جهان مادی ، معنوی را همراه با خودش در بستر گسترش و پویایی لایزال قرار داده است . می بینیم که این انسان است بر اساس تلاش ها ، مبارزات ، ابتکارات ، خود باوری ها ، آزمون ها ، پیگیری ها ، و اتکا به توان و نیروی خود ، باعث کشفیات و دست آوردهای عظیم در عرصه های مختلف علوم ، امورات مادی ، اجتماعی و معنوی گردیده اند. در همین رابطه است که استاد مزاری ، نقش مردم را در همه امور تعیین کننده دانسته و مردم کشورش را هوشدار می دهد که اگر در امر تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی شان مسؤلانه و آگاهانه اقدام نکنند ، از فقر و اسارت نجات نخواهند یافت . و شهید مزاری می گوید :

« ما سرزمین افغانستان را سرزمین مان می دانیم . این خاک را برای آزادیش بیش از یک میلیون شهید دادیم ، وجب وجب از این میهن را دفاع می کنیم و بدین معنی نیست که ما حق نداشته باشیم ، ما سرنوشت خود را تعیین نکنیم . اگر بی تفاوت باشیم ، اتحاد خود را حفظ نکنیم ، می توانند ما را 300 سال دیگر باز حذف کنند ، آنوقت برای « جوالی گری » باشیم !! » ( 4 )



نقش و حقوق زنان در باور استاد مزاری :

در بافت اجتماعی افغانستان بیش از نصف نفوس جمعیت را زنان به خود اختصاص داده که نسبت به تمام محرومیت اتباع کشور ؛ بیشترین رنج طاقت فرسا ، سیاه روزی و همراه با غضب مرد سالاری متوجه اقشار محکوم زنان افغانستان بوده و می باشد . زنان کشور ما با تمام حق کشی های مدحشی که در قسمت شان صورت گرفته و میگیرد ، آنان درحراست از میهن ، امور اجتماعی ، اقتصادی و تربیت اطفال وغیره زیادتر سهم را اگر نداشته ، حد اقل با مردان مساوی بوده اند . اما در عوض بازهم ، زنان در پائین ترین نردبان اجتماع موقعیت داشته و در زیر فشار ها و ظلم های متعدد مرد سالاران و نظام فرسودهء جامعه جان می دهند .

استاد شهید در مورد نقش زنان در سوم حوت کابل علیه نظامیان شوروی و حزب دموکراتیک خلق چنین می گوید :

« آنچه که بما گزارش داده اند ، نقش بیشتر را هم در اینجا خواهران انجام دادند . این عجیب بود بعد متأسفانه پس از 14 سال مبارزه و جهاد و زجر و تکلیف ، تعدادی از رهبران می گویند : نصف از جمعیت ما زنان حق ندارند برای سرنوشت شان حرف بزند ، ولی وقتی اینها در پاکستان و اروپا نشسته بودند ، این خواهران قهرمان این حرکت را به وجود آوردند و مردم کابل جوشید . بما گفته اند صحت و سقم اش را نمی دانم که از خواهران در جاده میوند چادرش را گرفته به سر یک افسر افغانی انداخته بوده و گفته بود : تو غیرت افغانیگی ات را فراموش کرده ای ، این چادر ما را تو سر بکن و سلاح ات را بده که ما از خود دفاع بکنیم . مه معتقد هستم که این حرکت ، حرکت سرنوشت ساز بود و ما باید از این روزها تجلیل کنیم . » (5 )

در متن مقدمه حقوق اعلامیه بشر سازمان ملل متحد راجع به برابری حقوق بین زن و مرد چنین آمده است :

« از آنجا که مردم ملل متحد ایمان خود را به حقوق اساسی بشر و مقام و ارزش فرد انسانی و تساوی حقوق مرد و زن مجددا در منشور اعلامیه کرده اند و تصمیم راسخ گرفته اند که به پیشرفت اجتماعی کمک کنند و در محیطی آزاد تر وضع زندگی بهتری بوجود آورند .» ( 6 )

در جای دیگر استاد شهید مزاری در قسمت حل بحران کشور و سهم مساوی و عادلانه زنان با مردان در نظام جامعه و انتخابات و نفی هرگونه انحصار قدرت چنین گفت :

« ما تنها راه حل مسأله افغانستان را در انتخابات می دانیم .... ما معتقدیم که انتخابات باید کاملا آزاد باشد و همه مردم افغانستان بتوانند در آن شرکت کنند . ما سیستم انحصار را به هر شکل و شیوه آن رد می کنیم و طرفدار شرکت کلیه مردم افغانستان اعم از زن ، مرد ، پیر ، جوان و ... برای تعیین سرنوشت سیاسی شان هستیم . این عادلانه نیست که مردان حق شرکت در انختابات داشته باشند ، ولی زنان از این حق مسلم انسانی – اسلامی شان محروم باشند ، همه حق دارند که در انتخابات شرکت نمایند . » ( 7 )

زمانیکه دولت اسلامی مجاهدین افغانستان حقوق زنان را کاملا زیر پا گذاشته بود و حتی در قانون اساسی آن رسما نوشته شده بود که صرف مرد حنفی مذهب مستحق کاندید شدن مقام ریاست جمهوری است . بدین معنی که زنان کشور از حق کاندید شدن به مقام ریاست دولت قانونا محروم شده بود .

شهید مزاری نه تنها قانون اساسی دولت اسلامی را منتفی دانسته ، بلکه در این قسمت در باور شهید مزاری زن و مرد از نگاه حقوقی کاملا با هم مساوی می باشند و عملا به تعداد 12 نفر زن تحصیل کرده را در عضویت شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی افغانستان شامال نمود . رهبر شهید مزاری در یک مصاحبه خود در مورد حقوق زنان می افزاید :

« زنان از کلیه حقوق انسانی برخوردار هستند و می توانند در همهء عرصه های حیات اجتماعی- سیاسی کشور فعال باشند ، انتخاب شوند و انتخاب کنند . » ( 8 )




در اندیشه مزاری ، برادری اقوام در برابری میان اقوام ممکن است :

در اعلامیه جهان حقوق بشرهم مسأله برادری را چنین تأکید نموده است :

« مادهء اول_ تمام افراد بشر آزاد بدنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق باهم برابرند ، همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند . » ( 9 )

در نظر شهید مزاری ، تا زمانیکه از لحاظ حقوقی : برابری های اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی ، محیطی و امثالهم میان اقوام کشور عملی نشود ، برادری بدون بنیاد فراگیر ملی و منطقی هرگز بوجود آمده نمی تواند . شهید مزاری برادری اقوام را در تحقق حقوق مساوی شان چنین بیان داشت :

« اینجا برای شما واضح می گویم در افغانستان دشمنی ملیت ها فاجعه بزرگی است . در افغانستان برادری ملیت ها مطرح است . حقوق ملیت ها یعنی برادری ملیت ها . دو برادر که در یک خانه زندگی می کنند ، چطور برایشان حق قایل اند که در این خانه من هم حق دارم ، آنهم حق دارد ؛ این برادری است نه دشمنی . بلی ! این عناصر قدرت طلب و جاه طلب است که در این مسأله به عنوان نژاد وغیره استفاده می کنند برای سیادت شان .» ( 10 )



مردم سالاری از نظر رهبر شهید مزاری :

شهید مزاری نقش مردم را در همه امور تعیین کننده ، انسانی و عقلانی ارزیابی نمود . در باور مزازی ، مردم سالاری زمانی در جامعه بوجود می آید که حکومت بر پایه ارادهء داوطلبانه و آگاهانه مردم تشکیل شده باشد و مردم بر حکومت از حق نظارت و کنترول قانونی و عملی برخوردار باشند . شهید مزاری می فرماید :

« پایه های اساسی و مردمی برای یک حکومت وقتی بوجود می آید که انتخابات عمومی برگزار شود و مردم آزادانه سرنوشت خود را تعیین کرده ، قدرت سیاسی را به کسی و کسانی تحویل دهند ؛ ... » ( 11 )



وحدت ملی در منطق شهید مزاری :

در اعتقاد رهبر شهید ، هیچگای مردم افغانستان صاحب وحدت ملی نبوده و چنانچه این مؤلفه را در تمام میکانیزم اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی ، نظامی ، فرهنگی و کلیه زیر ساخت و روساخت نظام سیاسی- اجتماعی افغانستان مشاهده کرده می توانیم که بیانگر هرگونه فقر مستمر و عدم ثبات سیاسی در جامعه موزائیکی افغانستان می باشند.

وحدت ملی ارتباط تنگا تنگ به نظام دموکراسی دارد که مردم کشور ، میراث دار یک حاکمیت ملی بر مقیاس شایسته سالاری و تناسب نفوس اقوام تابع در کشور بوده باشند . در حالیکه تاریخ کشور ما خوب به حافظه دارد که مردمان ما هرگز دارای حکومت ملی نبوده است . چونکه حکومت ها همواره خواهان وحدت قدرتمندان و طبقات استثمارگر در این سرزمین بودند و منافع مشترک شان از طریق یک حکومت خودکامه و مطلقهء قرون وسطایی حفظ میشد ، نه ایجاد وحدت ملی و دموکراسی واقعی .

از نگاه مستبدین و حکام مطلق العنان کشور ما ، عبودیت و بردگی بی چون و چرا و نوکری تمام اقوام میهن ما از دولت های بر سر اقتدار کشور ، به معنی گویا « وحدت ملی » تلقی می گردیده که در واقع زندان ملیت ها بود .

مردم ما در گذشته از داشتن نظام دموکراسی کاملا محروم بوده و برعکس از سالیان متمادی در زیر شکنجه و ترور نظام های دیکتاوری و حتا شؤنیستی به سر بردند . زیرا به جای حاکمیت ملی ، حاکمیت شؤنیستی ، ماهیت سیاسی نظام قبیله سالاری طبقات فرادست پشتون سالاران و حامیان آن را در تمام روابط جامعه تشکیل می دادند .

پشتون سالاران حاکم ، نظام پولیسی و فاشیستی را در تمام تار و پود همهء اتباع کشور بخصوص بالای اقوام تحت ستم ما حاکم نموده بودند. افزون برآن ، با سلب مالکیت خصوصی از مردم ، حصول مالیات کمرشکن از توده های فقیر ، شکنجه و زندان و حتی کشتارهای دسته جمعی اقوام محروم میهن ما بود که به اصطلاح « وحدت ملی »
خواسته خود را بر اجساد و گورستان های گم نام مردمان افغانستان به وجود می آوردند . و اگر احیانا از کدام حلقوم صدای حق خواهی ، همبستگی طبیعی و ندای انسانیت شنیده میشد ، بلادرنگ به جرم برهم زدن گویا « وحدت ملی » به دار آویخته می شد . و یا حد اقل محکوم به زندان ابد قروی وسطایی سلطنتی و خاندانی می گردید . به همین سبب بود که شهید مزاری بر « وحدت ملی واقعی و راستین » که از بطن خواسته های تمام مردم ستمکش و محروم میهن ما برخاسته باشد ، بر آن تکیه نموده و چنین اعلام مواضع کرد :

« ما به همه سر دشمنی نداریم و دوست هستیم و وحدت ملی را ما در افغانستان یک اصل می دانیم ... » ( 12 )

در جای دیگر شهید مزاری ، وحدت ملی را با همبستگی اساسی اقوام ، مذاهب و احزاب کشور که نمایانگر پلورالیزم و کثرتگرایی سازنده و عقلانی در فرایند جامعه ما است ، چنین تأکیند می نماید:

« مردم ما یک مردم سرفرازیست که با برادری با همه ملیت ها می خواهیم زندگی بکنیم با برادری زندگی بکنند . این افغان باشد ، تاجیک باشد ، ازبک باشد ، همه برادرند حقوق مساوی می خواهند ، ... در اینجا مسأله افغانستان وقتی حل می شود که مردم و احزاب همدیگر را تحمل بکند ، در صدد حذف یکدیگر نباشد چه از نگاه اقوام چه از نگاه احزاب ، چه از نگاه مذاهب ، ... » ( 13 )



ضرورت نظام فدرالی در جهان بینی شهید مزاری در افغانستان :

وقتی که تاریخ کشور را ورق می زنیم ، از آغاز نخستین حاکمیت سیاسی تک تباری استبدادی و قبیلوی تمدن گریز تا کنون ، حکومت ها مرکزی و مطلقه افغانستان بر تمام حیات و ممات مردم اعم از پشتون و غیر پشتون کشور ما حاکم بوده است . از زمین و آسمان کشور ریزش خون جاری بوده و حتی سنگ ، چوب ، نبات و خلاصه کلیه ساختار طبیعت میهن ، رمز عریان بی حصر فقر و ناسامانی نظام را بصورت غم انگیز به نمایش می گذارند . این گونه شواهد عینی ، معلول حاکمیت نظام های مرکزی و فرهنگ مسلط قبیلوی حاکم و طبقات استمارگر در تمام تار و پود جامعه افغانستان است که جوامع و اتنی های خواهر- برادر ما را از حق تعیین سرنوشت شان با ابزارهای گوناگون تا حال محروم نموده اند . و افغانستان را از جمله فقیرترین کشورهای جهان معرفی داشته است .

لذا تجارب دردناک سه قرن اخیر ثابت نموده که حاکمیت های مرکزی مطلقه و تمامیتخواه در افغانستان فاجعه آفرین بوده و تمام پیش شرط ها و عناصر وحدت ملی و بالندگی اجتماعی مردمان کشور را کاملا فلج نموده اند . از سوی دیگر بیش از دو دهه است که حاکمیت های مرکزی و انحصار تک تازی قومی وایدولوژیکی هم در افغانستان ، تا سقوط طالبان بازهم هر کدام نسبت به حکومت قبلی خود ، فاجعه بار تر و زیان آور تر بوده است .

استاد مزاری حل بنیادی بحران کشور را با تشکیل سیستم فدرالی در افغانستان
می دانست و تا جائیکه شواهد نشان می دهد ، او در صحبت های خصوصی ، سخنرانی ها و مصاحبات رسمی خویش با مراجع داخلی و خارجی از تأسیس نظام فدرالی در آینده سیاسی کشور پشتیبانی نموده و یگانه راه حل اساسی بحران دیرپای چند صد ساله افغانستان را ، داشتن نظام فدرالی با زیر بنای اصل دموکراسی ، پلورالیسم سیاسی و ایجاد وحدت ملی پیشنهاد نموده که کلام رسای اورا چنین می خوانیم :

« ما تنها راه حل مشکلات افغانستان را تشکیل یک حکومت فدرالی در این سرزمین می دانیم و معتقدیم که بدون ایجاد یک ساختار فدرالی که تأمین کنندهء خواست ها و اهداف کلیه اقوام ، مذاهب و گرایش های سیاسی می باشد ، بحران افغانستان حل نخواهد شد . چون در افغانستان فعلی هیچ مرکزیتی وجود ندارد و کشور به حوزه های اقتدار محلی تبدیل گردیده است . در سیستم فدرالی حقوق ملیت ها بهتر تأمین خواهد شد . و وحدت ملی نیز بصورت اصولی تحقق خواهد یافت . » ( 14 )

برداشت منطقی استاد مزاری از تجزیه کشور به دست قدرتمندان محلی که هشت سال قبل نموده بود ، کاملا صحت داشت و اکنون نیز چنان است . شهید مزاری مواضع حزبش را در قبال نظام آینده سیاسی کشور چنین اعلان نمود :

« حزب وحدت معتقد است و اعلان هم کرده که آینده افغانستان توسط سیستم فدرالی اداره شود ؛ تا هر ملیت احساس کند که در باره سرنوشت خود ، خودشان تصمیم بگیرند . حالا عملا مناطق در دست مردم است اگر در ایجاد یک دولت فدرالی توافق نشود ، اصلا مرکز در شمال تسلط ندارد . در هرات تسلط ندارد و در هزاره جات تسلط ندارد.

هم در آنجا تشکیلات دارند هم سلاح دارند ، هم امکانات دارند و هم وسیله . تنها راه حل که هم افغانستان را از تجزیه نجات می دهد و هم ملیت ها را قانع می سازد و هم حقوق شان را در دست های شان می دهد ، یک سیستم فدرالی در افغانستان است که در آن توافق ملیت ها در نظر گرفته شود ، عنعنات در نظر گرفته شود ، و خودشان تصمیم گیر باشد . یک حکومت مرکزی هم داشته باشد . این چطور می شود که این قانون فدرالی برای پاکستان خوب است ، برای آلمان خوب است ، در هند خوب است ، در امریکا خوب است ، وقتی در افغانستان آمد ، بد می شود . اینطور نباید باشد . » ( 15 )

رهبر شهید مزاری در جای دیگر می افزاید :

« تنها راه حل و قانع کننده ترین راه این است که حقوق طبیعی مردم به آنها داده شود چرا که همه ملیت ها در پیروزی سهم داشته و فشار 14 سال جهاد را بدوش کشیده اند ...

استاد مزاری فرمود :

« رعایت حقوق ملیت ها فقط در قالب حکومت فدرال عملی است و با این طرح می توان حکومت های متعدد ولایتی را در یک حکومت مرکزی جمع کرد و الا احتمال تجزیه افغانستان و تداوم جنگ های داخلی قویا وجود دارد .

رهبر شهید مزاری فرمود :

« حکومت فدرال فعلا در کشورهای پیشرفته و آزادیخواه دنیا وجود داشته و موجب جذب و وصل ملیت های متعدد است ..... اگر ملیتی حقوق خود را طلب نمود و خواستار عدالت باشد ، به معنی تجزیه نیست .

این حق طبیعی مردم است که خواستار حقوق خویش و عدالت باشد . » ( 16 )



در فرجام :

باید گفت که پیش بینی های رهبر شهید مزاری در مورد بحران کشور کاملا مصداق عینی داشته اند . اکنون نیز افغانستان مانند دههء هفتاد خورشیدی تجزیه و در چنگ قدرت تفنگ سالاران حزبی ، محلی ، مافیای مواد مخدره و قاچاق و ... کشور قرار دارند .

و برعلاوه حضور قوای حافظ صلح ملل متحد و امریکایی در افغانستان ، امنیت و حاکمیت ملی قوام نیافته و با بحران جدید جنگ امریکا و متحدین اش در عراق هم ، آینده افغانستان را پیچیده تر و خطر ناک تر نموده است .

به نظر صاحب این سطر ، پشنهاد نظام فدرالی را که شهید مزاری در دههء هفتاد خورشیدی برای حل اصولی بحران کشور نموده بود ، اکنون نه تنها خردمندان ، دانشمندان ، حقوق دانان و عوام الناس میهن از آن بخوبی استقبال می نمایند و حتا به گمان اغلب در پیش نویس قانون اساسی جدید نیز فدرالی مورد بحث قرار گرفته است ، بلکه شرایط بین المللی هم مساعد شده ، تا نظام سیاسی آینده افغانستان ، فدرالی باشد .



نظرچند شخصیت طراز اول کشور و یک دانشمند در مورد فدرالیزم :

در کنفرانس صلح بن آقای محمد یونس قانونی وزیر داخله وقت کشور و نماینده جبهه متحد در یک مصاحبه ژورنالست فرانسه ، نیز پشتیبانی خویش را از نظام فدرالی در آینده افغانستان ابراز داشته اند .

صدر اعظم سابق افغانستان آقای سلطانعلی کشتمند هم یک سال قبل نظام فدرالی را برای حل بحران کشور پیشنهاد نموده است . برعلاوه ، آقا پروفیسر نعمت الله شهرانی معاون دولت انتقالی افغانستان که به حیث رئیس تسوید کمیسیون قانون اساسی جدید کشور برگزیده شده اند او در یک مصاحبه خود در رادیو بی بی سی با صراحت کامل از تشکیل نظام فدرالی در آینده سیاسی افغانستان دفاع نمود . دانشمند محترم آقای داکتر عنایت الله شهرانی از امریکا طرح وسیعی را در مورد اهمیت فدرالی در آینده افغانستان در هفته نامه امید داده است که مورد مقبولیت طیف بزرگی از دانشمندان بی طرف ، سیاسیون ، روشنفکران ، طرفداران فدرالیزم قرار گرفته و حتا این مسأله توجه مجامع جهانی و سازمان ملل متحد را هم نسبت به سیستم فدرالی در آینده افغانستان بخود مبذول داشته اند .

آقای جنرال عبدالرشید دوستم رهبر « جنبش ملی- اسلامی افغانستان » به مناسبت تجلیل سال نو 1382 خورشیدی ، نظام فدرالی را در آینده کشور پیشنهاد نمود و حل بحران کشور و مسایل قومی را در ساختار دموکراتیک نظام فدرالی در افغانستان دانست و حمایت بی دریغ خویش را نسبت به تحقق فدرالی در آینده میهن اعلان نمود . ناگفته نباید گذاشت که آقای جنرال دوستم در گذشته ها نیز رسما مواضع حزبش را مکررا از نظام فدرالی در افغانستان نشر کرده است .

فلهذا با عبرت گیری عمیق از حکومت های ظالمانه و مطلق العنان مرکزی گذشته افغانستان ، تجزیه کنونی کشور توسط تفنگ سالاران حزبی و خطرات جدی از ناحیه مثلث شوم طالبان مزدور ، القاعده و حزب اسلامی حکمتیار از یکسو ، حساسیت های فعال توده های از مردم کشور در تعیین سرنوشت سیاسی شان ، حضور نیروهای حافظ صلح ملل متحد همراه با قوای امریکایی ، همآهنگی مجامج بین المللی همراه با نظریات خرد سالاران و آگاهان سیاسی رسالتمند کشور ما از سوی دیگر است ؛ تا بحران میهن ما با ایجاد نظام فدرالی و اصول دموکراسی سازنده ممکن گردیده و فردای یک افغانستان نوینی را با معیارهای پسندیده جوامع بین المللی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و با در نظر داشت خصوصیات کشور ما ، نوید دهد .
در غیر آن آینده مردم و کشور ما را ، وهابیت جهانی ، جهان بینی طالبانیزم ، تروریسم بین المللی و فاشیسم داخلی با حمایت اجانب تهدید خواهند نمود .

پس بیایید ! تمام امکانات و توانایی خویش را نسبت به هر وقت دیگر در جهت تشکیل نظام رسالتمند فدرالی بر مبنای دموکراسی به خرج بدهیم ، تا با داشتن سیستم فدرالی ، پیش شرط های امنیت ملی ، حاکمیت ملی ، وحدت ملی ، منافع ملی ، فرهنگی ملی ، مردم سالاری ، استقلال و تمامیت ارضی کشور در فرایند یک افغانستان نوین ، فرهمند ، مستقل ، بی طرف ، آباد و دموکراتیک بوجود آید
.

و من الله التوفیق

برگرفته شده از: شماره 35 « ندای هزارستان » – سال

هفتم – حوت 1382 خورشیدی مطابق ( مارچ 2003 )

_________________________________________________________________________

منابع :

1- ص 849 جهان دانش فرهنگ دانستنیها مجموعهء اطلاعات عمومی ، تالیف محمد نژد

2- ص 33 و 34 ، احیاء هویت ، مجموعه سخنرانی های استاد شهید مزاری ، تهیه و تنظیم کننده : مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان .


3- ص 266 ، سخنان پیشوای شهید حوت 1374 .

4- احیاء هویت

5- ص 134 احیاء هویت

6- جهان دانش فرهنگ دانستنها

7- فریاد عدالت

8- ص 55 فریاد عدالت

9- ص جهان دانش فرهنگ دانستنیها

10- ص 78 احیاء هویت

11- ص 15 و 16 فریاد عدالت

12- ص 146

13- ص 147 احیاء هویت

14- ص 69 فریاد عدالت

15- ص 38 احیاء هویت

16- ص 44 و 45 فریاد عدالت

گاهنامه ندای هزارستان

هفته نامه وحدت ، نشریه حزب وحدت اسلامی افغانستان .


پيام تسليت ستر جنرال دوستم رهبر جنبش ملي اسلامي افغانستان و درستيزوال سرقومانداني اعلاي قواي مسلح كشور، به مناسبت دهمين سالگرد، رهبر شهيد 20/12/1383

پيام تسليت ستر جنرال دوستم رهبر جنبش ملي اسلامي افغانستان و درستيزوال سرقومانداني اعلاي قواي مسلح كشور، به مناسبت دهمين سالگرد، رهبر شهيد



هموطنان عزيز و شرافت مند، خواهران و برادران عزيز!
اجازه دهيد تا بدين وسيله عميق ترين مراتب تسليت و همدردي و تاثر هيات اجرائيه و شوراي
مركزي جنبش ملي اسلامي افغانستان را به مناسبت دهمين سالگرد شهادت المناك استاد عبدالعلي مزاري رهبر فقيد حزب وحدت اسلامي افغانستان به تمام رهروان و پيروان آن شهيد عالي مرتبت و همه هوا خواهان آزادي و عدالت اجتماعي در كشور، عرض نمايم.
شهيد عبدالعلي مزاري، يكي از محورهاي اصلي و عمده جهاد و مقاومت، حق طلبي و عدالت خواهي مردم كشور ما بود. كارنامه‌هاي بزرگ و سخنراني‌هاي پرمحتواي او در پاسداري از ارزش‌هاي اعتقادي و ملي و در دفاع از حقوق حقه مردم محروم و مستضعف كشور، براي هميشه در حافظه تاريخ باقي خواهد ماند و سرمشق تمام مبارزان راه آزادي، حق و عدالت خواهد بود. شهيد مزاري از متحدان و همرزمان صديق جنبش ملي اسلامي افغانستان بود و اهداف و خطوط آرمان مشترك را دنبال مي كرد كه تضمين آينده سياسي روشن و با ثبات براي كشور بود.
تاريخ نشان داد كه پيشنهاد تامين مشاركت همگاني در اداره كشور از سوي زنده ياد استاد مزاري مطرح شده بود، بهترين راه حل بحران افغانستان بود، سرانجام اين حقيقت پس از 10 سال مخاصمت و جنگ تثبيت شد و اجلاس بن آن، اصل را پذيرفت كه بر مبناي آن صلح و ثبات و امنيت در كشور حكم فرما شد و امروز از بركت آن، ما داراي يك دولت منتخب در كشور هستيم.
تروريستان بين المللي هرگز موفق نشدند تا با شهيد ساختن استاد مزاري و قهرمانان ديگري چون احمد شاه مسعود و عبدالحق، فرياد آزادي خواهي و حق طلبي مردم افغانستان را خفه و خاموش نمايند. بلكه بر خلاف خواسته و تصور، آنها راه مزاري كه راه حق و عدالت خواهي است، ادامه داشته وادامه خواهد يافت.
ما در حاليكه نبود استاد مزاري شهيد را در شرايط كنوني كشور بسيار محسوس مي دانيم و با اتحاف دعا بروان پاك آن استوره جهاد و مقاومت و الگوي عدالت خواهي، اميدوار هستيم كه تمام هموطنان ما دست بدست هم داده با همبستگي و اتحاد كامل، در جهت تحقق آرمان هاي عالي شهدا و قهرمانان ملي ما كه سعادت و پيروزي كشور و ملت را در كنار دارد، گام‌هاي استوار و عملي بردارند و با تامين و تحكيم صلح، امنيت و ثبات دائمي، بازسازي، عمران و آبادي كشور، دفاع از داعيه‌هاي حق طلبانه، تعقيب راه شهدا، سهمگيري، فعال گسترده و آگاهانه در انتخابات پارلماني، روان‌هاي پاك شهدا راه آزادي و عدالت خواهي را خوشنود نگهدارند.
انتظار ما اين است كه ادامه دهندگان را شهيد استاد مزاري، راه و انديشه استاد مزاري را با شجاعت و قاطعيت ادامه خواهند داد و دوشا دوش هم به سوي ايجاد يك افغانستان مرفه، آباد و شكوفا به پيش خواهيم رفت.

شوراي مركزي جنبش ملي اسلامي افغانستان

گزارش از: سيمينار « وفاق و مشاركت ملي » - نرويژ 3/1/1384
به مناسبت دهمين سالروز شهادت رهبر شهيد استاد مزاري و به تجليل از راه و انديشه آن شهيد سميناري با عنوان \"وفاق و مشارکت ملي \" بتاريخ بيستم مارچ در تالار اجتماعات خانه فرهنگ اسلو، پايتخت کشور نروژ برگزار گرديد. اين سمينار که با حضور جمع کثيري از روشنفکران و شخصيتهاي سياسي و اجتماعي افغانستانيهاي مقيم نروژ برگزار شد، از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر به وقت اسلو ادامه پيدا کرد. جلسه با تلاوت آياتي از کلام الله مجيد توسط قاري جاويد ايوب آغاز و بعد از آن پيام رهبر حزب وحدت اسلامي و معاون رئيس جمهور توسط محمد حسيني قرائت گرديد. سپس آقاي حمزه واعظي با خير مقدم گويي به مهمانان، سيمينار را رسماً افتتاح کرد. سخنراني اقاي واعظي با عنوان «شهيد مزاري و انديشه دگر سازي ساختار ملي» بود. او شرايط جاري را زمينه مناسبي براي باز شناسي گفته ها وانديشه شهيد مزاري دانست که بروشني قابل بازگويي است و در ميان سياستگران فعلي قابل طرح. وي با تعريف از ساختار ملي، مقوم هاي ساختار ملي را مشارکت، کد گزاري نوع نظام، طبقه بندي قدرت، منابع مشروعيت و پروسه گردش نخبگان توصيف، و نسبت انديشه و کردار شهيد مزاري را با اين مقوم ها به تفصيل تشريح و تحليل نمود. رحمت الله بيژنپور روزنامه نگار، نويسنده و رييس سابق اتحاديه ژورناليستان افغانستان و رئيس کنوني اتحاديه سراسري افغانهاي مقيم نروژ، دومين سخنران سمينار بود. وي شهيد مزاري را از چهره هاي ماندگار تاريخ سياسي و عدالت طلبي در افغانستان ياد نموده و مفصل در مورد نقش و سهم فرزانگان جامعه هزاره در مبارزات ملي و کشتارها و فجايع عبدالرحمان خان در مورد اين جامعه به شواهد تاريخي استناد نمود. دگروال امان زي سومين سخنران سمينار بود که با اشاره به خدمات شهيد مزاري گفت: هر کس حق دارد به حقوق خود و حقوق ملت خود بينديشد، اما بايد به حقوق ديگران هم بينديشد. جنرال عبدالرئوف بيگي از شخصيتهاي شناخته شده سياسي ـ نظامي افغانستان سومين سخنران سمينار بود که با بيان خاطراتي از لحظات آخر شهادت استاد مزاري و روحيه مقاومت و تسليم ناپذيري آن شهيد و تعهدش نسبت به مردم، انديشه و راه روشن آن شهيد را تحقق عدالت و وحدت ملي کشور دانست. پس از يک تنفس کوتاه و پذيرايي از مهمانان،خانم شريفه ميرزايي مقاله ادبي زيبايي قرائت کرد که مورد تشويق و توجه زياد حضار و مهمانان قرار گرفت. بعد از آن محترم دلجوحسيني، شاعر و از چهره هاي سياسي کشور به نقد و تحليل شرايط موجود پرداخت. وي شهيد مزاري را از رهبراني توصيف کرد که در جهت تحقق وفاق ملي مي کوشيد. محترم يحيا معروفي، سفير دولت جمهوري اسلامي افغانستان دومين سخنران بخش دوم سيمينار بود که با تجليل از مقام شهداي راه وفاق و آزادي افغانستان، به شرايط کنوني و سياستهاي دولت در مورد بازسازي کشور پرداخت. سخنران ديگر مراسم، آقاي علي بهروزي بود. بهروزي که از قربانيان و شاهدان زنده جنايت طالبان است و بر اثر شکنجه طالبان در زندان بينيايي خود را از دست داده است و در مزار فعاليتهاي چشمکيري در بنياد رهبر شهيد داشته درمورد سير زندگي علمي، اجتماعي و سياسي و بستر فکري رهبر شهيد به ايراد مطلب پرداخت. آقاي حسين پويا شاعر و روشنفکر مقيم نروژ، ديگر سخنران سمينار بود که با اشاره به انديشه شهيد مزاري در ترويج واشاعه وفاق ملي، به بررسي ساختار دولت کنوني پرداخت و با انتقاد از سياست مذاکره و سهيم سازي طالبان، مشارکت دادن اين گروه را مخالف وفاق ملي خواند. انجينر غلام حضرت عقيل، عضو شوراي مرکزي حزب وحدت و از نزديکان شهيد مزاري، مقاله مفصلي در اين سمينار ارائه نمود. وي با اشاره به اينکه بيان واقعيتهاي تاريخي به معناي طرح اختلاف نيست، به بيان ابعاد انديشه عدالتخواهي وايده وفاق ملي آن شهيد پرداخت. وي شهيد مزاري را يگانه رهبري توصيف کرد که خود و خانواده خود را وقف مبارزه براي عدالت نمود. انجينرعقيل با بيان اينکه شهيد مزاري، ذره اي از ذخاير دنيا براي خود و خانواده خويش نيندوخت، خانواده آن شهيد را از لحاظ اقتصادي و معيشتي در شرايط بدي توصيف نمود که با مشکلات عديده اي مواجه هستند. آخرين سخنران سيمينار حجت الاسلام مصباح هراتي بود که پيرامون سياست تضعيف مجاهدين پرداخت و مبارزه عدالتخواهانه شهيد مزاري را نتيجه ظلم وجور نظامهاي جور حاکم بيان کرد در ختم سيمينار، مهمانان با صرف غذاي شام پذيرايي گرديدند
 

مصاحبهء استاد مزاری با خبرنگار صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران

تذکر ! این بخش بزودی فعال خواهد شد

(‌ يکشنبه ۶ / ۲ / ۱۳۷۱ )

برگرفته شده از ویبلاگ جعفر عطایی

 

خبرنگار : آقای مزاری با سلام و عرض تبريک پيروزی انقلاب اسلامی افغانستان چند سوال دارم . امروز ما در کابل شاهد پيروزی رزمندگان اسلام بوديم . چيزی که به چشم می خورد و خيلی جالب بود ٬ همکاری و خوشحالی مردم و مجاهدين افغانستان بود ٬ از يکسو و از سوی ديگر چيزی که من حداقل می توانم بگويم کمتر انتظار داشتم ٬ همکاری همهء مجاهدان افغانستان وابسته به گروه های مختلف با همديگر بود و تلاش شان برای حفظ امنيت . به طوری که مردم به خيابان و سر کوچه آمدند و با مجاهدان بودند . نظرتان در مورد اين پيروزی و اوضاع فعلی کابل و تاثير آن در ساير نقاط افغانستان چيست ؟

استاد مزاری : بسم الله الرحمن و الرحيم ٬ اين پيروزی را به مسلمانان جهان و مخصوصا مسلمانانی که بعد از ۱۴ سال مبارزه و مقاومت امروز پيروز شدند ٬ در پايتخت اين را برای همهء اينها تبريک می گويم . ارزيابی ما از مساله اين است که اين رنج و مشقتی را که اين مردم در طول ۱۴ سال کشيده بودند ٬ امروز خاتمه پيدا کرد . نتيجه اين مساله هم همين شادی و استقبال مردم بود که از مجاهدين کردند و اين مراسم استقبال و خوشی را راه انداختند و ما برای مردم خود پيام می دهيم که مطمئن باشند . امنيت شان اعم از مالی و جانی تامين شده است و ظلم ديگر به آخر رسيد و تمام شد و يک حکومت عدل اسلامی که تامين کنندهء حقوق همهء مليت های محروم در طول تاريخ افغانستان باشد ٬ تشکيل خواهد شد و از طرف مجاهدين اعلام خواهد شد . از همه جهات اين مردم خاطر جمع باشند .

خبرنگار : استاد ! فکر می کنيد چند روز آينده اوضاع افغانستان چگونه خواهد بود و چگونه پيشبينی می کنيد ؟

استاد مزاری : ما اوضاع آينده را بسيار خوب می بينيم بر اساس اينکه حرکت مجاهدين که يک ماه قبل از شمال شروع شده و امروز در کابل خاتمه پيدا کرد . اين حرکت همه شان دليل بود بر اينکه مردم پيروزی مجاهدين را می خواستند . لذا از مجاهدين حمايت کردند . اين قدرت به صورت دولت پيدا کرد و امروز هم در کابل که نقطهء آخر بود اين مساله تحقق پيدا کرد و ما آيندهء روشن و درخشان را برای مردم پيشبينی می کنيم .

خبرنگار : استاد ! چه موانعی را در راه چند روز آينده يا مسايل را پيشبينی می کنيد ؟

استاد مزاری : در رابطه با موانع البته زياد است . دخالت های بيجا از خارج است که تحميل می شود و تنگ نظری هايی از بعضی گروه ها است که در طول ۱۲ سال اين مساله را اعمال کرده اند . ولی مردم ما و مجاهدين قهرمان و قوماندان های دلير کشور که در داخل اقدام به اين کار کردند ٬ با درايت و ظرافتی که دارند ٬ اين مشکلات را انشاء الله رفع می کنند و حقوق همهء مردم را در نظر می گيرند و حتی دخالت های خارج را هم قطع می کنند . به زودترين فرصت از خود مجاهدين از داخل يک حکومت دلخواه که تمام جوانب و مشکلات مردم در نظر گرفته و امنيتش را تامين کرده و حقوقش را در نظر گرفته به وجود می آيد که خواستهء مردم همين است و مردم هم از اين حکومت حمايت می کنند و هر حکومتی که از خارج بيايد مردم افغانستان ثابت کرده که نمی پذيرد . فقط مردمی که از سنگر برخاسته و جهاد را آغاز کردند و اين پيروزی را به دست آوردند ٬ حکومت مال اينها است و ملت هم از اينها حمايت می کند .

خبرنگار : استاد ! به عنوان آخرين سوال ٬ شما به عنوان يکی از رهبران بزرگ حزب وحدت اسلامی ٬ چه پيامی به نيروهای حزب وحدت اسلامی که هم اکنون بخش زيادی از مناطق کابل را تحت کنترل دارند داريد . با توجه به اينکه اين نيروها با نيروهای احمد شاه مسعود هماهنگ هستند و با ايشان همکاری دارند ٬ چه پيامی به نيروهای خودتان در حزب وحدت داريد ؟

استاد مزاری : پيام ما به اين رزمندگان اين است که همان طوری که کليد پيروزی را از مزار شروع کردند ٬ با هماهنگی ٬ اتحاد و وحدت ٬ حقوق همديگر را در نظر گرفتند و آزادی را از آنجا شروع کردند و امروز در کابل اين آزادی تحقق پيدا کرد . پيام ما به عزيزان اين است که با همين شکل ٬  وحدت و هماهنگی شان را حفظ کنند و با همين شکل برای ادارهء دولت و تامين امنيت مردم ٬ مال و جان مردم را در نظر گيرند و همان طوری که در مزار مردم استقبال کرد و تا حالا آرامی است ٬ اين نمونه را در کابل پياده کنند تا به زودترين فرصت شورای انتقالی تشکيل شود و تشکيلات آينده درست شود . تعرض به مال و جان مردم و تعصبات بيجا بخرج ندهند . فقط آن کسانی که برای اخلال دست بزنند جلو اخلالگران را بگيرند و برادری و هماهنگی در همان شورای عالی جهادی را که تشکيل داده از همان پيروی بکنند . اين خواست ما است از اين عزيزان . اميد داريم که برادران هم رعايت بکنند .

خبرنگار : تشکر . يکبار ديگر اين پيروزی را به شما و بر مردم افغانستان تبريک می گويم .

 

 مصاحبهء استاد مزاری با خبرنگار بی بی سی

 

حزب وحدت اسلامی عمده ترين حزب مجاهدين شيعه افغانستان که از حمايت ايران برخوردار است اعلام کرده تا زمانی که به اقليت های قومی سهم بسزا داده نشود به مخالفت خود با حکومت اسلامی جديد در کابل ادامه خواهد داد .

سودابه جوادی در بررسی موضع کنونی شيعيان افغانستان و حزب وحدت اسلامی چنين گزارش می دهد : از نظر بسياری از شيعيان افغانستان ٬ پيروزی مجاهدين در کابل کامل نشده است . هرچند که بعضی از گروه های شيعه در دولت اسلامی جديد شرکت دارند ولی حزب وحدت اسلامی که به گفتهء وی بخش بزرگی از کابل و نيز ولايات مرکزی افغانستان را در اختيار دارد از شرکت در آن خودداری می کند . بخش اعظم شيعيان افغانستان متعلق به جامعه قومی هزاره اند و از ديرباز ٬ پشتون ها که اغلب سنی اند و ادارهء امور به دست آنها بوده است ٬ به اين اقليت به ديدهء تحقير می نگريسته است . شيعيان می گويند که در طول تاريخ افغانستان در صحنهء قدرت به آنها نقشی داده نشده است و به نظر بسياری از آنها مقامات دولت جديد هم برای تغيير اين وضعيت از خود کوشش زيادی نشان نمی دهد . کرس پاور ٬ خبرنگار بی بی سی که در کابل هست ٬ با آقای عبدالعلی مزاری ٬ سخنگوی حزب وحدت اسلامی گفتگويی داشت و از او پرسيد که خواسته های حزب وحدت چيست . دولت تازهء افغانستان چه اقداماتی را برای جلب حمايت اين حزب بايد انجام دهد ؟

 استاد مزاری : حزب وحدت يک خواسته دارد و آن اينکه حقوق مليت های که در افغانستان وجود دارند و در جهاد و مبارزه ۱۴ ساله سهم داشته ٬ اين در حکومت فعلی در نظر گرفته شود و مردم تشيع که ۲۵ در صد اين جمعيت را تشکيل می دهد در همه تصميمگيری ها از جمله تشکيل دولت ٬ شورای قيادی و شورای جهادی ٬ اين ۲۵ درصد را بايد برای شان سهم بدهند . باقی مليت ها هم به تناسب موجوديت ملی شان . در غير آن صورت اين حکومت برای ما قابل قبول نيست .

خبرنگار بی بی سی از آقای عبدالعلی مزاری پرسيد که حزب وحدت اسلامی ٬ موضع جهاد اسلامی در پيش گرفته بود ٬ آيا اين موضع را اکنون کنار گذاشته و صرفا برای حقوق اقليت ها و ساير گروه های قومی تلاش می کند ؟

استاد مزاری : « بلی ٬ موقف حزب وحدت اسلامی در آن وقتی که حکومت دست نشانده بود و روس ها دخالت کرده بود ٬ موقفش ٬ موقف جهادی بود . جهاد می کرد تا روس ها از اينجا بيرون رفت و دولت دست نشانده سرنگون شد . اما حال که حکومت در دست خود مردم است ٬ بايد حقوق مليت ها و اقشار مردم در نظر گرفته شود برای تعيين دولت . »

آقای عبدالعلی مزرای همچنين گفت که حزب وحدت اسلامی خواستار به وجود آمدن يک سيستم فدرالی در افغانستان و شناسايی رسمی کليه گروه های قومی توسط دولت است . اما در حال حاضر تمام تلاش دولت اسلامی افغانستان ٬ ايجاد وحدت در ميان نيروهای مختلف مجاهدين است تا امنيت را در کابل و سراسر کشور تضمين نمايد . کرس پاور خبرنگار بی بی سی از آقای عبدالعلی مزاری پرسيد که آيا امکان دارد که افغان ها اختلافات قومی خود را ناديده بگيرند و صرفا به عنوان مردم افغانستان در کنار همديگر زندگی کنند ؟

استاد مزاری : « اينکه بايد روی يک معيار باشد ٬ افغان ها باهم زندگی بکنند ٬ بلی . هيچکس نمی گويد باهم زندگی نمی کنيم . همه می گويد باهم زندگی می کنيم . ولی در حکومتی که برای آينده ما تشکيل می شود و سرنوشت ما در گرو آن حکومت است ٬ همهء ما سهيم باشيم . يعنی خود ما اين حکومت را تشکيل بدهيم . طبق حقوق مساوی اين را می خواهد . اما همين رقم که حکومت بکنند ٬ يک طبقه ای يا يک نژادی ٬ اينکه عادلانه نيست . ۱۴ سال مبارزه برای اين نيست که از زير ظلمی فرار بکنيم و به ظلم ديگر تسليم شويم . »

کرس پاور در خاتمه گفتگوی خود با سخنگوی حزب وحدت اسلامی به اين موضوع اشاره می کند که نظريات اين حزب بايد به حساب آورده شود و تا زمانی که آنها در دولت شرکت داده نشوند ٬ حمايت کامل ايران از دولت تازه اسلامی افغانستان مورد ترديد خواهد بود .  

برگرفته شده از مجله « حبل الله » شماره های ۹۴ - ۹۳ - ۹۲  

زندگی نامه ء کامل رهبر شهيد بابا عبدالعلی مزاری

 

زنده گی نامه ی  سر دار رشید اسلام و دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان  استاد شهید بابه عبدالعلی مزاری .

انچه در اينده  در باره رهبر شهيد ميخوانيد .

کميسون فرهنگی ح .و .ا.ا

دوران کودکی و محیط خانواده رهبر شهید .

عسکری –تجربه –تحول فکری و ادامه تحصیل در خارج کشور .

زندان و باز گشت به وطن .

مبارزه ی سیاسی رهبر شهيد .

سفر به داخل کشور و تشکیل حزب وحدت .

پیروزی مجاهدین و اقامت استاد شهید در کابل .

شهادت افتخار و ارزوی همیشه گی رهبر شهید بود .(از خدا خواسته ام خونم در جمع شما مردم بريزد  )

تاریخ  بشری با  مجموعه ی از فراز و نشیب ها-شکست ها ویروزیها تلحیها و شیرینیها ی خود  اوردگاهیست برای تبارز و تبلور قوا  و استعداد های نهفته ی انسان و ظهور رجال- نوابغ  - قهرمانان  و شخصیتهایی که در اثر قوت اراده –استحکام ایمان  -دقت نظر-سعه ی صدر و بر جستگیهای  فکری و اخلاقی خود جامعه بشری را از حضیض ذلت به اوج عزت و شعادت رهبری میکنند  و غالبا  خود نیز در این راه قربانی  میشوند و همچون شمع میسوزند اما محفل بشریت را روشن و گرم نگه میکنند .

پیامبران الهی –پیشوایان معطوم  رهبران انقلابی   سرداران و قهرمانان ملی همگی از این دسته هستند و در تاریخ هر قوم و ملتی  می توان تنی چند از انان را مشاهده کرد که مورد احترام و تقدیس و تعظیم مردم خود بوده و هر کدام  در عصر و زمان  خود عامل تحول  و تحرگ و مایه خیر و برکت و عنصر کنتول کننده ان جامعه بوده اند نقش این گونه افراد  در میان جامعه در میان  جامعه این است  که  خود محک و معیار حرکتهای مثبت و منفی  ان جامعه محسوب میشوند  به گونه  ای که افراد  صالح  ار انان  هم الگو میگرند  و هم با عمل نیک  خود  توسط انان تشویق و ترغیب میگردند  اما افراد فاسد  و منحرف  هم از ترس انان  نمی توانند  در ان حد  لگام کسیخته حرکت کنند  که تعادل جامعه را به هم بزنند  بنا بر این  وجود رهبران  مقتدر  در جامعه عامل حفظ  تعادل  و توازن و باعث  تحول و تکامل ان جامعه بوده و افراد خوب  و بد از انان حساب میبرند .

در تار یخ کشور ما افغانستان مخصوصا در میان شیعیان  مظلوم این سر زمین با همه ی قتل عامها –تخریبها –نسل کشی ها  و ستمگریها ی رژيمهای ضد مردمی بازهم  در هر دوره وزمانی رجال ظهور کرده اند که هریک در مقطع خود برای مردم اسوه و الگو  و عامل تحرک و تپش  جامعه  بوده اند . گرچه با قتل عام  مردم هزاره جات  توسط امیر عبدالرحمن خان  جابر  در یکصئ سال  پیش احتمال  این میرفت که دیگر به این زودیها  در این جامعه مردی قد بلند نکند و قهرمانی از مادر زاده نشود  اما از انجا  که نمی توان با سنتهای حکیمانه ی الهی مبارزه کرد میبینیم که همواره از میان قشرهای مختلف این مردم   مردان بزرگی برخواسته اند  همچون دانشمند و مورخ بزرگ فیض محمد کاتب –و دانشجوی قهرمان شهید عبدالخالق هزاره – سلطانعلی کشتمند نخست وزیر سابق – و شجاع مرد دلیر و مبارز  ابراهیم خان گاو سوار  و علامه شهید سید اسماعیل بلخی و در راستای  همین رجال  بزرگ است که عصر حاضر  پس از  سپری  شدن یک قرن از سقوط هزاره جات در زمان عبدالرحمن خان – مرد سترگی قدم  در صجنه میگذارد  که واقعا به حیث یک رهبر دلسوز – انقلابی – مقاوم – بادرایت و خردمند برای مردم خود  شخصیت میدهد و در دلهای  انا شعله های امید را بر می افروزد و به انان درس عزت و سربلندی و مناعت طبع و علو همت و راه و رسم مبارزه و مقاومت را می اموزاند . 

او شهید قهرمان – رهبر فرزانه – پدر خردمند  فرمانده لایق   سیاستمدار ورزیده   انقلابی اگاه   مجاهد کبیر  چهره ی استوار و نامدار  افغانستان حضرت حجت الاسلام و المسلمین  استاد عبدالعلی مزاری  دبیر کل شهید حزب وحدت اسلامی افغانستان است که بتاریخ 1373-12-22 به دست گروه عهد شکن و جنایت کار طالبان در چهار اسیاب به فیض عظیم شهادت رسید   قاطعیت – نستوهی   متانت   قناعت   پارسایی   تعهد   تدین  عشق به مردم   سعه ی صدر  مقاومت و پایمردی و ایمان و اراده ی مستحکم و خلل نا پزیر مجموعه ی اوصافیست که از وجود برومند او یک شخصیت مقتدر انقلابی  و یک پشتوانه و تکیه گاه استوار  و مطمئن برای مردم ساخته بود  و از همین جهت مردم مسلمان افغانستان  ما به ایشان  به عنوان قهرمان ملی و سر دار رشید مینگریستند و در قلب تک تک ملت قهرمان افغانستان جا گزین شدند وهمه مردم او را بنام بابه( پدر بزرگ ) میخواندند و ملت وفادار او پیکر پاک و مطهرش را با یارانش صد ها کلومتر از غزنی تا بامیان از بامیان تا مزار شریف روی دستهایشان با اشک و اندوه حمل مینمودند که این چنین تشیع و قدر دانی در طول تاریخ افغانستان شهید پرور  بی سابقه و بی نظیر است .

مجموعه اوصاف فکری و اخلاقی و سیاسی استاد شهید و کارنامه ی در خشان مبارزاتی ایشان ان قدر سنگین متنوع و گسترده است که نمی توان  در اینجا ابعاد گوناگون انرا بیان مطرح کرد با ناچار با عرض  عذر  و تقصیر به پیشگاهی روح بزرگ و مطهر رهبر شهید که بر همه ی ما دین بزرگی دارد در این مقال تنها گوشه های از زنده گی سیاسی و مبارزاتی ایشان را ورق میزنیم .

لازم به تذکر است که در تهیه ی این مطالب از ارشیو (مرکز فرهنگی نویسنده گان افغان ) استفاده شده و در واقع مواد اصلی این نوشتار را  مطالب تهیه شده  توسط مرکز مزبور تشکیل میدهد .

ان اللذین یقاتلون  بانهم  ظلمو ا و انالله علی نصرهم لقدیر .

دوران کودکی و محیط خانواده ی رهبری شهید .

استاد شهید عبدالعلی مزاری فرزند حاجی خداد در سال 1326 هجری شمسی در قریه نانوای چهار کنت از توابع  ولابت بلخ متولد گردید و دوران کودکی را در محیط گرم خانواره متدین بسر برد و از انجا که پیشه ی پدر و برادر استاد زراعت و مالداری بود  از کودکی با مشکلات  جامعه اشنا شده و شرایط سخت زنده گی مردم را با تمام وجود خود لمس میکرد .

حاجی خداد غیر از استاد شهید دو پسر دیگر نیز داشت که یکی به نام حاجی غلام نبی  بزرگتر از استاد  و دیگری به نام  سلطانعلی کوچکتر از ایشان بود برادر کوچک شان در دوره جهاد  در جنگ با سربازان رزیم منفور خلقی به شهادت رسید  ولی خود حاجی خداد که از موسفیدان  و بزرگان و متنفزین منطقه به حساب میرفت در سال 1361 ش توسط  عوامل  ضد انقلاب دستگیر شده و همراه با فرزندش حاجی غلام نبی و خواهرزاده خود محمد اسحاق ایلاقی تیرباران و به فیض عظیم شهادت رسیدند .دوران کودکی استاد همزمان است با اوج حاکمیت استبداد  و فاشیزم محمد زائی در افغانستان  که از یکسو  مردم هزاره جات  به رهبری ابراهیم خان شهرستانی معروف به ابراهیم گاو سوار –قیام بزرگی را  علیه سر سپردگان  رزیم در هزاره جات پشت سر گذاشته بودند  و از سوی دیگر علامه شهید بلخی  بایارانش قیام مسلحانه ی خود را  اغاز کرده که متاسفانه  در اثر خیانت نقشه ی ایشان افشا شد و به زندان افتاد ند – این شور و شوق انقلابی در اوج دوره ی خفقان و اختناق صدر اعظمی  داوود خان بدون شک در پرورش روجیه ی انقلابی و مبارزه جویی استاد بدون تاثیر نبوده است . استاد تحصیلات اولیه خو د را در مدرسه نانوائی اغاز کرده  و از همان  اغازین لحظات تحصیل با پشتکاری  و مناعت و قناعت  در راه نیل  به هدف گام بر میدارد  و در بیشتر  سالها ماههای رجب شعبان و رمضان  را بدون فاصله روزه میگیرد و ان هم با استفاده  از حد اقل  وسائل معیشتی  و غذای سحری که تادوره ی اخیر این عادت همچنان در ایشان دیده می شد و در ماه مبارک رمضان کمتر از غذای سحری استفاده می کرد .

این روحیه بزرگ تو ام با تقدس و تهجد بطور عمده معلول  محیط خانواده  و منطقه و مدرسه ی تحصل ایشان بوده است و مخصوصا  سخت گیری  پدر ایشان شهید حاجی خداد  که هم خودش  شخص  متدین بوده و هم در محیط منطقه تسلط داشته و از بروز  انحرافات  و مفاسد اخلاقی  به شدت جلوگیری میکرد  کاملا  در روحیه ی استاد شهیید  تاثیر شگرف خود را داشته است و از همین  رو استاد شهید  ازهمان دوران کودکی  به تکالیف دینی و مقررات  و مراسم  مذهبی تقید کامل داشته و مخصوصا  در مراسم عزاداری  سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) بطور مستمر در سینه زنی و نوحه خوانی و مجالس روضه و سخنرانی فعالانه  شرکت میکرد .

علاوه بر این روحیه بلند معنوی  که شرایط  و محیط و خانواره به استاد شهید هدیه کرده بود شجاعت و جرات نیز یکی از  ویزگی های دیگر شخصیب او بودکه از همان  دوران تحصلی در وجو د ایشان محسوس بود . گویا استاد شهید در اوایل دوره ی جوانی خود اولین الهامها را از علامه سترگ شهید سید اسماعیل بلخی گرفته است زیرا این مطلب را بارها تکرار می کرد که در اولین ملاقات با بلخی تحت تاثیر او قرار گرفته و دیدار با او سرنوشت  ایشان را تغییرداده است  به طور نمونه استاد میفرمود :چند روزی که بلخی در قریه ی ما و در مهمانخانه ی ما بود از صحبتهای  او خیلی چیز ها یاد گرفتم  بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می کرد .

و همچنین میفرمود  .

من به دستور و تشویق بلخی به عسکری  رفتم و او برای من میگفت  : اگر ملا میشوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان میشوی  باید واعظ و خطیب شوی  و اگر دزد وراهزن شوی  باید بانک را بزنی نه خانه مردم بیچاره را – و اگر سیاستمدار میشوی باید رئیس ووزیر شوی نه مامور .........

این اندرزها به گونه ی بر روح استاد تاثیر میکند که همه را مو به مو به اجرا میگذارد یعنی وقتی درس میخواند  با تمام  وجود  و تمام وقت به تحصیل میپردازد ووقتی که به مبارزه  دست میزند خط مقدم را بر میگزنید و رهبری و فرماندهی توده های مردم را بدست میگیرد .

دیدارهای استاد شهید با علامه شهید بلخی  بین سالهای  44 تا 47 به طور مکرر انجام میشود  و گاه در مزار و گاه در کابل این دو روح بزرگ با هم به گفتگو مینشنند  و طبیعی است که اندیشه های مواج و انقلابی  با ان بیان سحر امیز شهید بلخی از همان سالها روح استاد شهید را متلاطم ساخته و در مسیر مقدس مبارزه و مقاومت به توده ها رهنمونش میسازد .

عسکری  تجربه  تحول فکری  و ادامه تحصیل در خارج کشور .هر کسی که ازراه زور بخواهد اراده ی خودرا بر مردم تحمیل  کند وواقعیتهای علنی جامعه را انکار کند مورد ملامت ماست(رهبرشهید)

استاد شهید مزاری بر خلاف  نظر اعضای خانواده و دوستان خود که وی را از رفتن عسکری منع میکردند تصمیم گرفت  که به صورت  داوطلبانه  هم برای  خدمت  به کشور و هم برای بر رسی اوضاع و دستیابی  به تجربیات  جدید در زنده گی عازم خدمت سربازی  شود و بدون شک در این قسمت هم نصتیح و ارشادات شهید بلخی برای او بی تاثیر نبوده است .

استاد شهید خود در این مورد چنین می گفت .

در سال 1348 جلب شدم و جایم در زاندارمری شبرغان تعین شده بود ولی به خاطر  رشوه ستانی  که در مکلفیت مزار پیش امد  و ما در وقت اعزام دعوار کردیم مرا به کابل فرستادند البته رسم این بود  که مردم کوشش میکردند که فرزندانشان  در همان ولایت  وولسوالی خودشان عسکری کنند از این رو رشوه میدادند  تا از اعزام به سایر ولایات  جلوگیری کنند ولی وقتی مرا به کابل فرستادند انجا به قسمت فراشوت افتادم ولی انجا هم مرا اضافه بست نموده به خوست فرستادند که دران زمان یکی از بد ترین جاها یی بود که عساکری سر شوخ از باقی جاها را جهت تنبیه  به انجا میفرستادند  چون هوا خیلی گرم بود  لذا با در نظر داشت  عدم امکانات  زنده گی در خوست خیلی دشوار به نظر می رسید  مدت یک سال در خوست عسکری کردم  و بعد از ان  به گردیز  و سر انجام در سال 1350 از عسکری تر خیص شدم  و راهی منطقه شدم .

دوره ی سر بازی با همه ی مشکلات طاقت فرسای ان –منشا تحول بزرگی در اندیشه ی استاد شهید میشود که خود از ان  به عنوان یک محل درس و مکتب وعبرت اموزی یاد میکند زیرا برای اولین بار با وضعیت رزیم حاکم و بر خورد مامورین با مردم و زنده گی سراسر رنج و حرمان و احاد ملت در تمام نقاط کشور اشنا میشود  و از همانجا عشق و علاقه اش  به تحصیل بیشتر شده و تصمیم میگیرد که به هر شکل ممکن  به فراگیری علم و دانش بپردازد  و لذا در حین دوره ی عسکری  هم در حد ممکن در نزد مولوی درس میخواند  و بعد از باز گشت به منطقه  باز هم فورا در مدرسه ی شیخ سلطان  در مزارشریف  که در ان زمان رونق خاصی داشت  به ادامه ی تحصیل  مشغول میشود  ولی این مقدار هرگز نمیتواند عطش روح تشنه ی استاد را فرو نشاند و لذا عازم خارج کشور شد – پس از مسافزت به عراق و کربلا و زیارت عتبات مقدسه در نجف و کربلا به ایران رفت و تا سال 1355 بدون وقفه به تحصیل دروس ادامه می دهد .

استاد شهید عبدالعلی مزاری پس از استقرار در قم با عشق و علاقه و پشتکاری که در شخصیت ایشان وجود داشت با جدیت تمام تحصیل را اغاز کرده  و بدون هدر دادن یک لحظه وقت – دروس خویش را در کمترین مدت ممکن یعنی 5 سال به پایان رسانید در حالیکه حد متوسط اتمام سصح در حوزات ده سال و این خود حاکی از این است که چگونه رهبر شهید  از تمام لحظات زنده گی خود بهترین استفاده ها را کرده است 

استاد شهید در در سالهای تحصیل با همکاری جمعی دیگر از محصلین  (کتابخانه جوادیه بلخ ) را تاسیس  کردند که ساتاد از مبتکران این کار بود این کتابخانه  در دوره ی اشغال و جهاد تا سال 68 تقریبا تعطیل بود  و در سالهای  اخیر مجددا فعال گردید .

استاد در حین تحصیل بین محصلین جوان کتابهای اسلامی – سیاسی – انقلابی – و اثار متفکرین را توزیع میکرد و انان را وادار به مطالعه میکرد وهمچنین محصلین را  را برای انجام امور تبلیغی ورفتن در میان مردم  و سخنرانی و بیان احکام و افکار اسلامی تشویق میکرد  و می فرمود که این کارهاسبب میشود که با روحیات اقشار مختلف جامعه اشنا شده و روشهای موثر بر خورد و ار تباط با مردم را تجربه کرد – استاد شهید در مورد تحصیل خود میگوید .

تا سال 1358 بدون وقفه درس میخواندم  هیچگونه مزاحمتی را شامل درسم نمی ساختم ولی با ان هم در همان سال پدرم از داخل برایم پول فرستاد  که همراه برادرم به مکه بروم با این کار مخالف بودم چون به درسهایم لطمه میزد  و مدتی از درس میماندم زیرا علاقه ی وافری به درس داشتم اما وقتی مسائل را پرسیدم معلوم شد  که بر کسی که پول برای او فرستاده شده حج واجب میشود  به ناچار درس را ترک کردم و راهی مکه شدم  ولی در سوریه  ویزای عربستان سعودی  برایم داده نشد  همانجا ماندم و برادرم به مکه رفت و از انجا به عراق رفتم  و بعد از چند روزی که معطل ماندم  با مقداری کتابی که تهیه کرده بودم عازم ایران شدم  کتابهایم گیر رفت و خودم دستگیر شدم بیشتر از چهار ماه زندان شدم و بعد مرا رد مرز کردند وقتی  از ایران خارج شدم رفتم افغانستان  در منطقه ی شمال و در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم .

زندان و باز گشت به وطن .

پس از اتمام تحصیل شخصیت سیاسی و فکری استاد شهید نضج وپخته گی بشتر یافت وباروحیه سر شار از امید و اطمنان  و اراده ی جدی و استوار تصمیم گرفت برای نجات مردم افغانستان  وارد صحنه ی سیاسی شده و مبارزه  را اغاز نماید و از این رو با سفر به عراق با برخی از شخصیاتها دیدار مینماید و در باره اوضاع سیاسی  ووظایف مبارزاتی به گفتگو می پردازد و سپس به ایران می اید  و در مرز ایران دستگیر و زندانی میشود.

استاد در زندان ایران به شدت شکنجه میشود به اندازه ای که داغهای  سوختگی ان  تا مدت ها در بدن ایشان هویدا بود استاد شهید میگوید : روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند  به امید اینکه  یک اخ بگویم ولی تا اخر چشم به چشم انها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک محصل افغانی را خرد نتوانند .

استاد پس از زندان از ایران اخراج میگردد و با بدن مجروح و لباس های  پاره پاره به کابل میرود  و پس از چندروز استراحت تصمیم میگیرد  که با جنرال  سید میراحمد شاه که به جرم نقشه ی کودتا علیه رژیم  در زندان بسر میبرد ملاقات کند  ولی بخاطری شرایط امنیتی نمیتواند  این کار را انجام دهد  .

استاد شهد بعد از مدتی اقامت در کابل و دیداربا شخصیتهای مبارز کابل به مزار شریف میرود و در انجا کتابخانه ی را تشکیل میدهد  تا طلاب و دانشجویان را به مطالعه کتابهای اسلامی و سیاسی وادار نماید  اما با کمال تاسف به خاطری شرایط نا بسامانی فرهنگی  این برنامه مورد استقبال قرار نمیگیرد  که خود استاد در این زمینه میگفت حتی برای مطالعه کتاب  پول در نظر گرفته بودیم و اعلان کردیم که هر کس مطالعه ای کتابی را تمام کند بیاید پول بگبرد  ولی بسیاریها کتابها را نخوانده پس می اوردند  و حتی به دروغ هم نمیگفتند که کتاب را خوانده اند . علی رغم مشکلات و موانع  باز هم تلاشهای روشنگرانه ای رهبری شهید در مزار شریف موثر واقع شده و تعداد زیادی را  را در خط مبارزه و سیاست کشاند . استاد حاجی محمد محقق رهبری حزب  وحدت مردمی افغانستان  در این رابطه در یکی از مصاحبه های خود گفته است : قصد کردمکه به عتبات مقدسه بروم و در سال 1355 برای تهیه ی مقدمات سفر و اخذ پاسپورت به مزار شریف مرکز ولایت بلخ امدم  و از قضا با استاد عالیفدر و قافله سالار دلیر اسلام – استاد عبدالعلی مزاری بر خوردم و مقصد خویش را با او در میان نهادم استاد مزاری ضمن تشریح و ضعیت مردم و کشور  مرا به ماندن و اقامت در داخل کشور ترغیب نمود و همین بر خورد  سر اغار اشنای ام به مسائل سیاسی شد و بعد از ان در فکر مطالعه ای کتابهای سیاسی و اثار عالمان نامداری همچون مطهری – طالقانی – علی شریعتی – و جلالدین فارسی افتادم . استاد شهید مزاری با اشاره به فعالیت های  فرهنگی خود در این مقطع میگوید .

در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم مشغول این گونه مسائل بودم که کودتای روسی 7 ثور به وقوع پیوست گذشته از اینکه زمینه ای کار باقی نماند تحت تعقیب هم قرار گرفتم  مجبورا افغانستان را ترک گفته و به نجف رفتم مدتی به نجف ماندم و بعد به سوریه  و از انجا به پاکستان رفته وارد افغانستان شدم وقتی وارد کابل شدم اوضاع خیلی اختناق الود بود  تعقیب شدید وجود داشت  بسیاراز روحانیون  دستگیر شده بودند و از انجا دوباره پاکستان بر گشتم ...... از ان زمان تا کنون (1365 زمان مصاحبه )گاهب به داخل و گاهی هم به خارج بسر میبرم .

مبارزات سیاسی رهبری شهید

همانطوریکه که اشاره شد فعالیتهایی  سیاسی استاد شهید از اغاز دهه ی  پنجاه شروع می شود دهه ی که  ابستن حوادث بی شماری به حساب می اید  استاد شهید در این مقطع از بنیانگذاران اولیه ی سازمان نصر افغانستان محسوب میشود که خود در این باره میگوید :

سازمان نصر در سال 1351 تشکیل شده و ایم مطلب در نشریه سازمان در ج شده و اعلامیه های که در ان زمان  و رسم از سوی سازمان منتشر شده در اول مرامناهه اشاره شده است  اولین بار هسته ی سازمان نصر در داخل در سال 1351  به نام روحانیت نوین به و جود امد و بعد به حزب حسینی تغیر نام داد و همچنین همزمان با تشکیل هسته های اولیه سازمان در داخل- در خارج از کشورهم هسته ی به وجود امد  به نام روحانیت مبارز در سال 57 .....وقتی که مبارزه در سراسر افغانستان تشدید گرید این مجموعه گرد هم امدند و سازمان نصر را تشکیل دادند  که در سال 1358 رسما اعلام موجودیت کرد .

پس از کودتایی روسی 7 ثور و اغاز مبارزات مسلحانه ی مردم افغانستان بر ضد عوامل بیگانه- استاد مزاری در اوایل سال 1358 برای رهبری  قیام مسلحانه  ای مردم به داخل کشور میشتابد و در تابستان 58 در جبهه ی قدرت مند چهار کنت  - به حیث یک روحانی مجاهد  در کنار دهها رزمینده ی جوان  دیگر به وضیفه میپدازد  تا جایی که در یکی  از جنگها  شانه ی خود را دیوار سنگر مجاهدان حقیقی اسلام قرار میدهد  که در اثر فیر مداوم ماشیندار به حس شینوای شان اسیب میرسد و از این جهت مشکلی داشتند استاد شهید حضور خود را در جبهات چنین تشریح می کند

استاد شهید در این باره میگوید :

در تابستان 1358 که نه هزار نفر بالای چهار کنت حمله کرد من هم در ان جنگ حضور داشتم با اینکه سه مطنقه استراتیژیک را دشمن گرفته بود و هاوان و توپهای  خو درا در ان نصب کرده بود ند تانکها هم سر تپه  بالا امده بود  و گمان نمیرفت که این بار  بتوان انها از کوه پائین اورد  و لی با یک شهامت وصف ناشدنی  همین مردم  که نه دوره ای اموزش چریکی دیده و نه درس نظامی اموخته بودند  دوساعت تمام سینه خیز  طرف قرار گاه دشمن پیشروی کردند  و بدون اینکه  دشمن خبر شود در شب بالای انها حمله کردند از اینکه قرار گاه ها از هم فاصله داشتند  مردم تقسیمات شده بودند که همزمان  هر سه پایگاه  را تصرف کنند ولی به نسبت دوری  راه پایگاه سوم از واقعه خبر شد  با اینکه هاوان و توپ هم داشت ولی پس از تصرف  دو پایگاه - پایگاه سوم هم به تصرف مجاهدین در امد  تعداد دوصد تن از این مزدوران در ان شب خون و در گیری تن به تن به هلاکت رسیدند و تعدادی هم موفق به فرار شدند و به این طریق تعداد اسلحه و مهمات به دست مردم افتاد یک شب در میان باز هم  مردم حمله کردند و این بار حمله به کوه (تخت خان) صورت گرفت  باز هم مردم سینه خیز  پیش رفتند  ساعت یک بعد ازنیمه شب  انجا رسیدند  و از میل تفنگ دشمن گرفتند و با چوب  و دیگر  وسائل  انها را کشتند و تعداد  زیاد شان  را از کوه پرت کردند  و تعدادی هم در وقت فرار از کوه افتادند در مجموع 2000 قبضه سلاح  مختلف النوع در این جنگ به غنیمت مجاهدین در امد این جنگ مقارن با کشته شدن تره کی و به قدرت رسیدن حفیظ الله امین (25 سنبله 1358)بود .

استاد شهید بعد از جنگ مزبور  به منظور  تامین و امکانات و تسلیحات  بیشتر و ایجاد هماهمنگی  و ارتباط  با نیروهای و عناصر دیگرا ز چهار کنت خارج شد و سپس مسافرتی به ایران انجام داد و در اوخر سال 1359 دوباره به داخل  کشور باز گشت و در (تنگی شادیان)مستقر گردیدند  و از انجا طرحهای  متعدد فرهنگی – نظامی – سیاسی و عمرانی و اقتصادی را در دست گرفت که برای  ایجاد تحول در ان ساحه بسیار موثر  واقع شد و کانونهای فرهنگی و تربیتی ایجاد شد ند اما با کمال تاسف در سنبله 1360 سربازانی  دولتی  و روسی حملات شدید ی  را برای تصرف منطقه اغاز گردند  و نظر به تنش  و اختلافی  که در میان مجاهدین ایجاد شده بود  قوای دولتی  به اسانی از تنگی شادیان عبور کردند و پس از  ان پایگاه  فرهنگی منطقه نانوای مقر استاد در محاصره قرار میگیرد و ایشان طبق گفته ی خودش گوسفندی را نذر کرده و به همه بچه های فرهنگی اعلام میکند که فقط ۱۲ نفر بمانید  و بقیه بروید  پناهتان بخدا – ولی همه سر را پائین انداخته میروند  و تنها 6 نفر در کنار استاد شهید باقی میمانند  که هفت نفر ی یک روز در مدرسه مقاومت میکنند و شب هنگام از طریق  کوه جان به سلامت میبرند .

افرادی که در این جنگ در کنار شهید مزاری ماندند عبارت بودند از :

رضابخش که بعدا دستگیر و شهید شد .

محمد اسحاق پسر عمه استاد که دستگیر وشهید شد .

حاجی موسی که در جنگ از دو چشم نا بینا شد .

سید سخیداد علوی که شهید شد.

محمد افضل پسر عموی استاد که از سال 62 به بعد مفقود الاثر است .

حاج معلم که بعد ها در پاکستان به اثر تصادف موتر کشته شد .

استاد تا سال 1360 سر گرم فعالیتهای گوناگون سیاسی اجتماعی  و نظامی در منطقه بود  و در ان سال بخاطری پاره از ضرورتها و مشکلات استاد شهید در اوایل زمستان به طور ناشناس  به منظور  مسافرت به خارج از منطقه بیرون شد استاد شهید سپس وارد ایران گردید و فعالیتهای سیاسی ایشان در خارج از کشور در میان مهاجرین و گروههای  سیاسی و محافل فرهنگی اغازگردید کنشها وواکنشهای گوناگون  گوناگونی  را پدید اورد  و برای اولین بار  نام استاد شهید در مطبوعات و رسانه های جهانی  مطرح گردید  که شرح حوادث این مقطع از حوصله ای این مقال بیرون است .

سفر به داخل کشور و تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان .

در اوایل سال 1365 استاد شهید تصمیم گرفت که به منظور باز دید از جبهات داخل کشور  و باز نگری  از اوضاع سیاسی – نظامی و موقعیت  انقلاب به داخل کشور برود و لذا  با جمعی از شخصیتهای دیگر راهی میهن اسلامی شدند  استاد شهید  پس از بر رسی  اوضاع جبهات  و تغیرات وارده  بر روحیه ای مجاهدین و موقعیت قوای اشغالگر روسیه ورژیم خلقی ووضعیت برتری  طلبی  و انحصار گرایانه گروه های سیاسی  مقیم پشاور به این نتیجه رسید  که گروه های شیعی جز اتحاد کامل سیاسی – تشکیلاتی هیچ راه دیگری برای  ادامه ای حیات  و حفظ موقعیت مردم ندارند و از این رو تلاش وسیعی  را برای تحقق این اهداف اغاز کرد  که سر انجام پس از تشکیل کنگره ها – سیمینار ها و نشستها ی متعدد در پنجاپ – لعل – بهسود و جاغوری و بر رسی دیدگاهها و نظرات مسئولین – فرماندهان مجاهدین و مردم  به تاریخ 1368/4/25  رهبران و مسئولین جهاد از سرتاسر  مناطق هزارستان  و از کلیه  احزاب و گروه ها در مرکز بامیان  جلسات تاریخی و سر نوشت ساز خود شان را اغاز کردند این جلسات 9 روز ادامه پیدا کرد  و اعضای  شرکت کننده  پس از 16 روز جلسه تصمیم نهای را مبنی بر اتحاد  کامل گروه ها  اتخاذ نمود ه و کمیسونی را مامور نمودند که قطع نامه ای تحت عنوان (میثاق وحدت ) اماده نمایند  این میثاق نامه در 20 ماده تهیه گردید  و در طی مراسم با شکوهی  همگی میثاق را امضا نموده و سوگند یاد کردند  که گروه های قبلی را منحل و در راه تشکیلات جدید یعنی حزب وحدت  اسلامی افغانستان بذل مساعی نمایند . 

در همه ی  این گرد همای ها ی سنگین  و خسته کننده این شخصیت بزرگ استاد مزاری بود که با منطق قوی  و استدلال متین وشکیبایی و خویشتنداری خود حرکت جدید را به سوی مقصد اصلی یعنی  اتحاد واقعی ملیت  همیشه مظلوم  افغانستان هدایت کرد  و حیات جدیدی به کالبد  جامعه رنجور و زخمدیده ی ما بخشید

(سفر به داخل و تشکیل حزب وحدت اسلامس افغانستان)

در این راستا بود که در سال 1368 هیئت بلند پایه و تام الاختیاری  از طرف مرکز حزب وحدت اسلامی افغانستان  در بامیان عازم ایران شد این هیئت را نیز رهبر فقید ما استاد مزاری سرپرستی میکرد ند و در کنار او شخصیت دوم هیئت سردار رشید دیگر ما استاد شهید صادقی نیلی  قرار داشت  و این برای اولین بار بود که مردم ستمدیده ما شخصیت واقعی خود را به نمایش گذاشتند  واز مزاری – صادقی که با اراده استوار و چهر های صادق و صریح خود به حیث سمبل  ملت هزاره و هویت واقعی مردم را نمایش میدادند توسط مهاجرین و محصلین افغانی مقیم ایران  در بهشت زهرا  استقبال بی نظیر و تاریخی به عمل امد و از ان لحظه همگی فهمیدیدند که هزاره در حال بیدار شدن است  البته سنگ اندازیها و موانع بسیاری در راه وحدت وجود داشت اما مقاومت  و سر سخت هیئت بخصوص استاد  شهید مزاری  و استاد شهید صادقی نیلی و همچنین بیداری و هوشیار مهاجرین و محصلین تمام ترفندها را خنثی ساخت .

استاد شهید مزاری به تاریخ 1368/12.20 به عنوان سخنگوی هیئت در اواین مصاحبه خود اهداف هیئت را در این سفر چنین اغاز کرد :

1 – ادغام کلیه دفاتر احزاب منحله و تعیین نماینده گی واحد برای رسیدگی به امور مهاجرین وحزب وحدت اسلامی در خارج .

2 – اعلام مواضع حزی وحدت اسلامی افغانستان

3 – به وجود اوردن نشریه حزب وحدت اسلامی افغانستان .

4 در جریان  قرار دادن مهاجرین در باره حوادث و رویدادهای داخل کشور .

5 – دعوت از اعضای کادر مرکزی برای رفتن به داخل

6 – جذب کمکهای مهاجرین وطرفداران  حزب وحدت اسلامی افغانستان و ارسال ان به جبهات داخل کشو ر . و .......... 

استاد شهید با حوصله و بردباری  و با توسعه ای صدر و پایداری کم نظیر خود  به اهداف فوق جامه عمل پوشانده  تشکیلات حزب وحدت را در ایران و پاکستان  و چندین کشور دیگر  به طور رسمی فعال ساخت  و این برای  اولین بار بود که اقشار گوناگون  مردم ما در داخل  و خارج کشور با چهره استاد شهید اشنایی یافته و در وجود او نشانه  های کسی را یافتند  که با تمام  وجود و با کمال صداقت و پایمردی  و شهامت  و قاطعیت  بی نظیر – داعیه نجات و عزت  و ازادگی ملتی را مطرح کرده و سخن از احقاق  حق و عدالت  اجتماعی و احیای هویت اصیل اسلامی و ملی  می زند و از همین رو بود  که با وجود تعین رئیس و سخنگو برای حزب – مردم هرچند به صور غیر رسمی در عمق قلبهای خود او را رهبر ایده ال خود میدانستند و به او چشم امید بسته بودند .

استاد شهید تصمیم گرفت که در راس یک کاروان کوچک و با مجموعه ای از امکانات ووسائل  فرهنگی از طریق  جنوب غرب کشور  به بامیان باستان  مقر شورای مرکزی حزب باز گردد که متاسفانه این کاروان کوچگ توسط پلیده های مجاهد نما کمین زده شد  و در اینجا بود که شایعه گم شدن و اسارت استاد بر سر زبانها افتاد  و این موضع یک حالت سر در گمی امیخته با وحشت  و امیداواری  ره به وجود اورد و در حالیکه حریفان سیاسی و دشمنان وحدت از این شایعه  خوشحال بودند مردم مظلوم و مهاجرین را هاله ای از ترس و نگرانی  و اندوه فرا گرفته بود  و دوستان ودلباختگان وحدت برای سلامتی استاد روزه  نذری گرفتند .

سر انجام این دعا ها مستجاب شد و پس از تلاش و جستجو استاد را در کنار روزد خانه ای در نوار مرزی یافتند که در گوشه انزوا و به دور از هیاهوی جهانی با دستان خود ازروز خانه ماهی گرفته وبرای همراهانش میپزد

دوستان پیشنهاد کردند که ایشان به خارج کشور  و چون مسیر راهها خطر ناک و نا امن است اما او تصمیم گرفته بود  که به هرترتیب ممکن خود را با بامیان برساند  هنوز استادشهید  در دشتهای  سوخته وطوفانزای جنوب غربی در جستجوی راه به قلب کشور(هزاره جات) بود که کنگره سراسری حزب در بامیان دایر شده و استاد شهید را در غیاب با اتفاق  ارا به دبیرکلی  حزب وحدت اسلامی  افغانستان انتخاب کردند  و این انتخاب  هم مسیر زنده گی استاد شهید را و هم سیر تاریخی حزب وحدت را تغیر داد  زمانی که استاد از برهوت نجات یافته  پا به خاک  هزاره جان گذاشت مردم هم نفسی راحتی کشیدند  چون رهبر دلسوزشان از کام مرگ نجات یافته بود از این زمان به بعد  بامیان سر زبانها افتاد و مرکز تصمیم گیریهای مهم سیاسی – نظامی گردید  بامیانی که چون مجسمه های بودا  در تاریخ وطن ساکت و ارام بود به یک بار روی انتن رادیوها قرار گرفت  و خبر ساز شد تا جای که  زمینه ای تفاهم جنرال های ناراضی رزیم  نجیب از بامیان تدارک دیده شد زیرا بدون تصویب  شورای مرکزی در بامیان مسولین شمال نمی توانستند با جنرال های  مذکور وارد مذاکره شوند .

استاد در مدت اقامت در بامیان تشکیلات حزب را فعال  ساخت برای اینده کشور و تصمیمات  بعدی بر نامه ریزی کرد و حزب رااز حالت رکود بیرون اورد  و تمام نیروهارا به کار سازنده واداشت .

ادامه دارد :

پیروزی مجاهدین و اقامت استاد شهید در کابل .

شهادت افتخار و ارزوی همیشگی رهبر شهید بود .

 

پیروزی مجاهدین و اقامت استاد شهید در کابل .

با پیروزی مجاهدین در کابل استاد شهید مزاری نیز بامیان را ترک گفته از طریق مزار شریف عازم کابل گردید در این میان استقبالی که مردم در مزار شریف  و هم در کابل  ار استاد شهید  به عمل اوردند در این تاریخ این شهر ها بی سابقه بوده است حضور استاد شهید در پایتخت کشور ونظارت  بر اعمال  مجاهدین حزب وحدت اسلامی به زودی وزنه ای سیاسی – نظامی –هزاره ها را در مقابل انهای که که تحمل حضور قدرتمند انان را در کابل نداشتند و به نمایش گذاشت . برای هیچ کس پوشیده نیست که بر خورد قاطع و تسلیم نا پزیری استاد مزاری در برابر  سیاست انحصار گرایانه رژیم ربانی برای هیچ یک از طرفداران رژیم کابل قابل تحمل نبود بخصوص برای انهای که به بیگانگان قول حذف جامعه همیشه مظلوم افغانستان را داده بودند از این رو وقتی نتوانستنداز حضور  این جامعه در کابل جلوگیری نمایند دست به طرح دسیسه خطر ناکی زدند  تا از طریق جنگ این هدف را تحقق بخشند و از این رودر شب 1371 /3/12 اولین جنگ با تحریک و توطئه شورای نظار توسط نیروهای متعصب وپلید سیاف بر حزب وحدت تحمیل گردید و پس از ان  هر چند مدت یک بار جنگ خونینی بر مردم غرب کابل  تحمیل می شد و سر انجام در 22 دلو 1371 توطئه عمیقی که از طرف باند مسعود – ربانی –سیاف چیده شده بود  به منظور بر اندازی مرکزیت حزب وحدت  و به شهادت رساندن استاد مزاری رهبری ازادگان به اجرا گذاشته شد و فاجعه خونینی افشار پیش امد که تا ابد  به عنوان لکه ننگ بر پیشانی سیافیها و مسعودیها باقی خواهد ماند . دراین فاجعه هر چند انها به هدف خود یعنی به شهادت رسانیدن رهبرمحبوب استاد مزاری نرسیدند  ولی از دوجهت این فاجعه خطر ناک بود اول : از ان جهت که مردم مسلمان  ومظلوم ما را در افشار قتل عام کردند که انعکاسات جهانی ان با اسناد و مدارک در حد ی است که هیچ کسی انکار نمیتواند و دوم از ان جهت که در این فاجعه دست خیانت از طرف نیروهای خودی نیز اغشته بود و عامل اصلی فاجعه تلقی می شد ند.

استاد شهید در طول عمر در تنها موردی که زار زار با صدای بلند گریسته است همین فاجعه ای افشار است که در یک گردهمایی عمومی در کابل به مردم قول میدهد  که تا عاملین این فاجعه را به چوبه ای دار نکشد و انتقام مردم مظلوم را نگیرد ارام نخواهد نشست . این حادثه تاسف بار گذشته از خسارات و تلفاتی که لازمه هر جنگ است برای مردم ستمدیده ی ما این نتیجه گیری را نیز داشت  که بدون رهبر واحد قاطع ودلسوز نمی توانند به حیات سیاسی – مذهبی –اجتماعی خود ادامه دهند و از انجا که دبیر کل حزب در بدترین  شرایط سیاسی – نظامی – صحنه را ترک نکرده و در کنار مردم باقیمانده بود محبوب دلها شده و به رهبر ایده ال مردم مبدل شد و شعار (مزاری رهبر )برای اولین بار در فضای  قلبهای مردم کابل طنین انداز شد .همین مقاومت و پایداری و دفاع جدی و صادقانه از حریم شیعیان کابل باعث شد که علی رغم بیش از 20 جنگ تحمیلی وتبلیغات زهراگین دشمن – بر محبوبیت استاد در بین مردم و نیروهای مسلح مرکزی وهمه ارکان و تشکیلات حزب بیش از پیش افزوده شود و به همین دلیل در اجلاس عمومی شورای مرکزی حزب باز هم ایشان با اکثریت قاطع ارا به دبیر کلی مجدد حزب بر گزیده شدند . استادزاهدی مرد مجاهد و اندیشمند یار و همکار و همرزم استاد شهید در سخنرانی تاریخی خود در کابل در این باره چنین گفت :

وقتی شعار مزاری رهبر را شنیدم با خودارام گریستم ... این مساله مزاری رهبر یعنی چه؟ یعنی هزاره ها به این نقطه رسیده اند که روی یک نفر اگاهانه – عالمانه – فهمیده و بدون فشار دیگر ان توافق مینمایند  که این برای من یک جهان ارزش دارد اگر بمیرم دیگر غمی ندارم .....این برای من یک افتخار است نه به این دلیل که حضرت استاد مزاری رهبر میشود به این دلیل که اراده ملی و ازاد برای مردم مقاوم ما به وجود امده است من به اینموضوع افتخار میکنم و اگر بمیرم دیگر ارزوی ندارم کور شود چشم من که من مزاری رهبر را قبول نکنم ......... به استاد من اخلاص و ارادت دارم و اگر اشان دستور بدهند که من کاتبی کنم مخالفت نمی کنم و با دید باز می پزیرم .) خلاصه کلام کارنامه جاویدانه ای رهبر شهید سعید ما ان قدر گسترده ووسیع ایت که در این مختصر نمی گنجد  شرح و بیوگرافی ایشان در واقع شرح حد اقل تاریخ متلاطم 20 سال اخیر و تحلیل حوادث پر نشیب و فراز دوره جهاد  و دو سال خونین کابل را میطلبد .

شهادت افتخار و ارزوی همیشگی استاد شهید بود .

مدتی پیش که وضعیت کابل هر روز بحرانی تر شده میرفت شورای مرکزی و قوماندانها تصویب کرده بودند که باید حضرت استاد مزاری محل اقامت خود را تغیر داده و به نقطه دیگری در خارج کابل نقل مکان کند و امور کابل را جمعی از مسئولین و قومندانها اداره نمایند اما پاسخ استاد در برابر این تصویب این بود : من تا اخرین لحظه در کنار مردم مظلوم غرب کابل خواهم بودو دراخر سرنوشتم یا اسارت است و یاشهادت  .

استاد واقعان به این وعده وفا کردو تا اخرین لحظه در کنار مردم باقی ماند اما پس از انکه غرب کابل در محاصره شدید قوای پلید و کینه توز شورای نظار و وهابی های اتحاد سیاف از یک طرف و قوای غدار و خیانتکار گروه مهاجم و عهد شکن  طالبان  از طرف دیگر قرار گرفت استاد تا اخرین نفس مقاومت مردم را رهبری کرد و در مقابل گروه عهد شکن طالبان  تا اخرین فشنگ خود نبرد بی امان را ادامه داد اما بالاخره به تاریخ 1373/12/21 توسط گروه غدار طالبان که قران در دست وبا شعاری صلح در افغانستان امده بودند به اسارت گرفته شد و سخنگوی انان  به طور رسمی از رادیوها اعلام کردند و مقتضای عرف بین المللی ووجدان انسانی این بود که انان  در برابر حفظ جان و سلامتی  استاد شهید و وهمراهانش مسئول باشند اما بر خلاف تمام این مقررات استاد ویارانش را به تاریخ 1373/12/22 به طرز فجیع و ان چنان به رگبار بستند که حتی در شناسای  جنازه ها مشکلات زیادی  پیش امد باند کثیف شورای نظار نیز با عمل جنایت کارانه خود در غرب کابل  پس از اسارت استاد شهید نشان دادند که حاضر اند به تعبیری یکی از سربازان شان خون مردم هزاره را سر بکشند  و به هرجنایتی  دست بزنند و هست و بود مردم را غارت کنند منازل مسکونی را ویران کنند

اما واقعان این کمال نا جوانمردی است که انسان از مردم غیر نظامی و بی دفاع  و از کودکان و پیر مردان انتقام بگیرند و این عمل  است که کلیه جنایتکاران تاریخ در برابر حق جویان و ازادیخواهان  به ان دست یازیده اند مگر در تاریخ اسلام نخوانده ایم که لشکریان کینه توز یزید  بر نعش مطهر فرزند  رسول خدا امام حسین (ع,)و یارانش  اسب دواندند و خیمه گاه ان حضرت را به اتش کشیدند  و اثاثیه ناچیز انان را به غارت بردند  و کودکان و زنان را اسارت گرفتند ! و این چیزی است که در تارخ 22 و 23/12/1373 در کارته 3 و کارته 4 و قلعه شاده و دشت ازاده گان و سایر مناطق غرب کابل توسط قوای شورای نظار یک بار دیگر تکرار شد .

به هر حال دشمن نا بکار بهترین شخصیتهای  مجاهد و مقاوم مارا از دست ما گرفت همچون استاد اخلاصی جاغوری و استاد عید محمد ابراهیمی  و استاد جنرال ابوذر غزنوی  و استاد قائمی وبرادر مجاهد وفداکار  و پر تلاش  سید علی علوی که درطول سالهای جهاد و همیشه در سفر و حضور در جبهات  و در مهاجرت و در همه جا در کنار استاد شهید مزاری بود و هم محافظ او بود هم یارو همکارش و هم دوست وبرادرش که لحظه ی از استاد شهید جدا نشد و سر انجام در حین شهادت نیز روح انان با هم سوی ملکوت اعلی عروج کرد . 

 هرچند استاد شهید از میان ما رفت  و ملت را عزادار ساخت  اماخون مطهر  او بیش از پیش درخت تنومند وحدت را درمیان ملت به ثمر نشاند و عشق به او و ارمان او تا عمق جانها جاویدانه شد و از همین رو بود که ملت وفادار او تصمیم گرفتند پیکر پاک و مطهر اورا و یارانش را در طول صدها کیلومتر در مناطق هزاره جات تشیع کنند که این چنین تشیع و قدر دانی در طول تاریخ هزاره جات بی سابقه وبی نظیر است .

گرچه بسان ستاره  ای بود که در اسمان مردم ما دیر طلوع کرد و خوش درخشید اما زود غروب کرد لیک پرتوی را که در عمق دلها و جانها افکند برای همیشه روشنگر راه ما و هدایتگر کاروان نهضت ما خواهد بود .

امروز فرزندان او در کابل هزاره جات و دردیار غربت ایران – پاکستان – و امریکا و لندن و ...........یک بار دیگر با روح بزرگ  او عهد میبندند که تا تحقق ارمانهای بلند و تا فتح قله های شرف و عزت و ازادگی و تا ریشه کن ساختن جرثومه های  فساد و خیانت و عهد شکنی از سر زمین خود ارام نگیرند  و علم سرخ خونین اورا به زمین نگذارند .

پس سلام بر تو ان روزی که ازاد زاده شد ی و ان روزی که مردانه قیام کردی و ملتی را سرفراز ساختی و ان روزیکه باز هم مردانه به پیشواز شهادت  شتافتی و سلام بر انروزیکه که سرخ رو و خونین جامه بر انگیخته شوی و در محضر اقدس الهی بر مظلومیت مردم خود و بر قساوت  و نامردی و نامردمی دشمنان به شهادت بایستی و جنایتکاران را رسوا سازی .

 (برای تفصیلات مکمل تشکیلات حزب وحدت رجوع شود به کتاب از کنگره تا کنگره نوشته اقای عرفانی )

زندگينامه استاد عبدالعلی مزاری
بر گرفته شده از ویبلاگ (بابه مزاری) نویسنده (امان)


 


زندگينامه شهيد وحدت ملي کشور، استاد عبدالعلي مزاري
زندگينامه مزاري، زندگينامهء يک انسان اسطورهء اين سر زمين است که از خاکستر فقر و سياه روزي مردمش بر خاست و با خون و خطر روز گارش آويخت و سر انجام، با انتخاب مرگ گلگون، همرنگ لاله هاي بهاري شد و سر خجامه و چاک چاک به نداي \"ارجعي\" پروردگار بزر گش لبيک گفت؛ تا خون شود و در شرائين وطن جاري گردد، تا شوري برانگيزد و نام بلندش فرياد سبز انسان بر بستر اين سرزمين گردد و تا فرياد عدالت و آزادي شود و جاودانه در حنجرهء زمان بپيچد و هميشه بر زبانها تکرار شود!
مزاري يک دنيا بود و زندگي زنده و شتابنده اش نيز يک دريا که اينک به قدر تشنگي از آن مي چشيم و به نسبت توان خويش از آن، توشه بر مي گيريم:
***
استاد شهيد عبدالعلي مزاري، فرزند شهيد حاجي خداداد، در سال 1326 هجري شمسي، در قريه نانوايي چهار کنت از توابع ولايت بلخ باستان؛ در يک خانواده متدين و زراعت پيشه ديده به دنيا گشود. تحصيلات اوليه و ابتدائيه اش را در مدرسه نانوايي تکميل کرد و در

ادامه نوشته

استا شهید بابه مزاری

 

پدر

مزاری   زینت    تاریخ   میهن   مهربان    بابه!

شهید   راه   ازادی   و   مکتب،  قهرمان  بابه!

سپهسالار   و   یار   و  یاور مستضعفان !بابه!

ابر    مرد    جهاد   سرخ  قرن!ای جاودان  بابه

نهنگ   قلزم  آ تش   شهاب    اسمان    بابه

خدنگ قلب خصم و خار چشم دشمنان  بابه!

کجایی    یوسفا!    بار    دگر   مصر     ملاحت  را

بگیر      از گله ء    گرگان   قرارو   خواب و راحت را

               *         *         *

تو مارا   بابهء   بیدار   دل   بودی    پدر  بودی

انیس و   مونس و تاج سرو نور و  بصر بودی

به شام   محنت   و  غمها تجلی سحر بودی

دلیر   عرصه  های  اتش  و خون و خطر بودی

به چشم فتنه ها برنده شمشیر دوسر بودی

تو   خندق   افرین   مرحب  بر انداز دگر بودی

نیارد   درد   دستانت!     زدی    بیخ    ضلالت را

شکستی کاخ ظلم و  جور و   بیداد   و بطالت  را

                *     *      * 

دلیرا ! خیز و دشت و  گلشن ازادگان بنگر

بهار   مردم   غمدیده ء خود را خزان بنگر

حریم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر

کنام   شیر را جولانگهء خیل سگان بنگر

اسیر    درهم ودالر گروهی نا جوان بنگر

به گرد    خوان ذلت ازدحام دلقگان بنگر

بیا   مردانه    بشکن  بند و زنجیر اسارت را

بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقارت را

            *          *         *

پدر ای شعرما!  ای شور ما ! ای افتخار ما!

شکوه   شوکت  ما،   قدرت ما ،اقتدار  ما،

خروش   نسل  ما، خشم بلند  روزگار  ما

غرور   ملت   ما،   غیرت  قوم و    تبار  ما

سوار  لافتی!سردار صاحب   ذوالفقار  ما

امیر   صف  شکن،کرار عصر کار و زار   ما

زجا     خیز و    بپا  کن   پرچم  سبزولایت را

ندای   حق  مذهب ر  ا، امامت را،وصایت را

        *        *          *

پدر   یکبار   دگر سر ، بلند  از خواب خونین کن

زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن

گذر   بر   سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن

جهان   را   از فروغ  شمع روی خویش اذین کن

فراق   تلخ   مان     را با وصالت باز شیرین  کن

شبستان    وطن   را  زافتاب  عشق زرین  کن

بروی   خلق      بگشا     روزن   صلح   و عدالت   را

بپایان   آور    این     هنگامهء    رنج  و   ملامت    را

             *      *      *

شهیدا !    شهریارا !  شیرگیرا !  خیز     و یاران بین

به راه   روشن   و سرخت،  شتاب خونسواران  بین

درفش    رزم    خود   بر   دوش  پاک رادمردان   بین

وفاداری    و جانبازی     و ایــــــثار     دلیران      بین

به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان    بین

بروی    فرش   خونت،   بازی     فتوا    فروشان بین

نگر   تاریخ    نقل     افشانی    کین    و    قساوت   را

به   تو   وا    میگذاریم     اندر    این  محضر قضاوت  را

                *     *         *

پدر    تو   دین   خود   با مردم و مذهب ادا کردی

به عهد   خویشتن    مردانه   و مومن  وفا کردی

تمام    هستی    خود    در   ره جانان فدا کردی

به    سالار  شــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی

حساب جنگ و صلح  خویش   در راه خدا کردی

به    زرق    و    برق  دنیا عارفانه پشت پا کردی

بما     آموختی       اخلاص   و    ایمان و   دیانت  را

تعهد     را ،    وفا   را ،   رادمری      را ،   متانت  را

         *         *            *

دریغا!     خود  گرانی چند در حقت  جفا کردند

چو   ملعون     ازل ،   کبرو   غرور نا  بجا کردند

زکعبه   ر و  به ترکستان،ره خود را   جدا کردند

بپاس   خاطر   بیگانگان ،     شق  عصا کردند

نثارت   تهمت و توهین و فحش  و   ناسزا کردند

به پیش ملت و تاریخ، روی خود    را سیاکردند

روا      دادند      بر خود نکبت و ننگ   وملامت را

شرار    لعنت    و   نفرین    دنیا   و     قیامت را

           *     *        *

پدر!   خونت   به گردون پرچم فریاد خواهد زد

چو سیلاب خروشان! ظلم را بنیاد  خواهد زد

شرر   بر   خرمن  خار و خس بیداد خواهد زد

به   مشت اهنین! دندان  استبداد خواهد زد

به قلب    قاتلانت   خنجر   فولاد   خواهد  زد

به   تیغ     انتقامت   گردن   جلاد خواهد زد

کند  خاگستر   اخر   دار و دژخیم و شرارت را

به    اتش    افگند  فرمانگران    قتل و غارت را

               *           *           *

زرزمت   قرن و   تاریخ و زمان   بر   خویش می بالد

زمین   و افتاب   و اسمان   بر   خویش     می بالد

ز   نام     نامیت    ازاده گان    بر خویش   می بالد

ز اوج    همتت   صد کهکشان  بر خویش می  بالد

ز روح   روشنت   خلد   و جنان بر خویش می  بالد

شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش می بالد

به   خون   تفسیر   کردی   فصل  سرخ استقامت را

نشان    دادی   به عالم   رسم   ایثار و شهامت را

                  *          *          *

پدر   زین   پس   ترا در برگ برگ لاله ها جویم

ترا   در قطره   قطره   اشگ  گرم دیده ها جویم

ترا   در   بغض  گلرنگ افق!  صبح و مسا جویم

ترا   در   کوچهء دلتنگی  و عشق و صفا جویم

ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها   جویم

ترا   اندر     بلور      قلبهای    با   صفا  جویم

که     بر    بالای   زیبایت شرف دادی شهادت را

گرفتی    از کف     معشوق   مینای   سعادت را

                                محمد «عزیزی»

هفت ایوان غریب

محمد حسن حسین زاده

 

همسفر بر خیز و بشکن چلهء افسوس را

 

از زمین بر گیر تیغ و پرچم   فانوس  را

 

ای نمای سرخ و سبز هفت ایوان غریب

 

در غرور خود بسوزان جرئت ناقوس را

 

صبح در پیش است و هنگام طلوع از پشت تو

 

از فروغ خود بسوزان سایهء کابوس را

 

گر چه در هر سو چشمان تو ای شرقی ترین

 

ماه را می بینم و دستان اقیانوس را

 

باز هم عین شراری باید از آتش شگفت

 

باید از اتش که تا معنا کند ققنوس را

 

پهلوان بعد سیاوش باید از هم نگسلیم

 

بگسلیم اندیشهء مغشوش کیکاوس را

 

دست تو پیوند باران و انارستان ماست

 

پس رها کن باغهای سرزمین توس را

 

شعر از سید علی موسوی گرمارودی شاعر و نویسنده ء معاصر ایرانی .

مزاری

دیدم   مزار  پاک    تو   وز   جان   گریستم

بر   سر  نوشت   شیعه ء   افغان  گریستم

سید    علی    کنار   تو ارام   خفته     بود

بران    شهید   پاک   هم   از جان گریستم

یعنی   وفا    کنار    شرف      ارمیده    بود

بر این    سلام     گفتم   و بر   ان گریستم

سید    علی    کنار   تو امد   دو باره   لیک

ان    شاعرم    که    بر تو از ایران  گریستم

سید    علی    موسوی   گرم     رودی  ام

آن    کز    غم    تو از  بن  دندان  گریستم

آه   ای   سترگ   چون   قلل    کوه   بامیان

بر دامنت    چو چشمه ء جوشان   گریستم

یک   لمحه    خاک ، اینه شد   در نظر  مرا

بر    قامت   رشید   تو    عریان     گریستم

آن   زخم  هاکه بر تنت از دشمنان   ر سید

بیش ا  ز   هزار   بود و     فراوان    گریستم

وانگه     هزار     زخم   که بر سینه داشتی

یک یک    به بوسه شستم و بر ان گریست

دیدم     هزار بار    ستم   بر « هزاره گان»

در پیش      چشم   و  با دل بریان گریستم

از   داغ صد شنکجه   تنت دشت   لاله بود

ابر      بهار    گشتم   و باران      گریستم

با     یادت    ای    مزاری   نستوه ای دلیر!

موییدم      ابتدا   و   به   پایان     گریستم


عبدالسمیع حامید

تا آبی  آبی

پاره   پاره ان   ستاره تا    دوباره می رود

تا   دوباره   ان   ستاره   پاره پاره می رود

باره را زین کن که سرخ و سبز آن قد وقیام

چون درفشی از سر این برج وباره می رود

می   رود    ازا  د و با   فریاد   ان  آتشنهاد

یاد   او تا    سینه ء چندین هزاره می رود

های   مردان تفنگ و ننگ   ،ننگی از درنگ

راه   ما   تا    آبی   آبی     دوباره  می رود

پهنه ء   پیکار  را   از  کهکشان   رنگین کنید

او اگر    خونین بدن   خورشید واره  می رود

                             عبدالسمیع حامید

 

 

شور دو عرصه

             سید فضل الله قد سی

 

 

پیچانده بین تابوت حجم یک اسمان را

 

از غزنه گسترانده تا بلخ – کهکشان را

 

شهر است بی پرستو – بابا بر اسمانها

 

از قله کوچ داده باز بی اشیان را

 

بعد از غروب خورشید شاعر چه میسرایی

 

محراب بی قیام و فردای بی اذان را

 

بر غربتت بگیریم – کاینسان دخیل بسته

 

شور دو عرصه مردی بتهای بامیان را

 

گو شیخ را که چندی بر مسند قضا باش

 

تا بشکند اباذر بر فرقت استخوان را

 

 

فریاد هزار زخم

       میر حسین مهدوی

 

زمستان امد و توفان گرفت و آب تنها ماند

 

وقومی از نژاد روشن مهتاب تنها ماند

 

زمین چرخید و آتش تا رو پود عشق را سوزاند

 

علی در برزخی از فتنهای شوم تنها ماند

 

صفی از دشناه های تیز امد روبروی ما

 

و جمعی – نابرادر – نیز امد رو بروی ما

 

شبی که از زمین واسمان هم سنگ می امد

 

به چشم قوم ما تسلیم و سازش ننگ می امد

 

و در حجم زمین تشنه مان تا دد می امد

 

فقط یک مرد – یک اسطوره – بی تردید – می امد

 

شکوه شرقی اش را ابهای تشنه می فهمید

 

نگاه روشنش مهتابهای تشنه می فهمید

 

میان خفتگان یک سوره از اسلام می اورد

 

برای تشنگان از روشنی پیغام می اورد

 

تمام صخره ها با ود پایش بودند

 

درختان برگ ها گل باصدایش اشنا بودند

 

تمام بودنش را در مصیبت زیست با مردم

 

کسیکه سیل خونش از خدا جاریست تا مردم

 

شب امد نعره های شوم پیچیدن گرفت از دشت

 

شعاری سخت و نا مفهوم پیچیدن گرفت از دشت

 

زمستان امد و توفان گرفت و آسمان لرزید

 

و ایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

یکی هم با تمام هستیش ایمان به نان اورد

 

برای مرگ ما ازطاق کسری ریسمان اورد

 

و جمعی نا برادر با گروه باد پیوستند

 

بهشتی دیده امد د صف شداد پیوستند

 

زمستان امد و توفان گرفت و اسمان لرزید

 

وایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

کسی هم در صف ایستاد و خویش را گم کرد

 

و یک ورد عجیبی خواند و با شیطان تفاهم کرد

 

شبی که بوی زرد سکه ها از کوچه می امد

 

به روی سکه های زرد و نورانی تیمم کرد

 

و در یک فرصت سنجیده از مردم شکایت برد

 

به روی صاحبان قدرت و چوکی تبسم کرد

 

تمام عشق خود را از برای نان دنیا داد

 

به پیش پای شب خم گشت پشتش را به مردم کرد

 

زمستان می وزید و چشمه ها بسیار یخ می بست

 

گلوی عاشقان بر رشته های دار یخ می بست

 

سر انجام اسمان چرخید و اتش در زمین پیچید

 

و بوی نان نیامد سفره هاشان در شوق نان پوسید

 

خداد شداد را از عرصه خواهد برد ای مردم

 

کسی که عشق را افسرد – خواهد مرد ای مردم

 

خدا با ماست دریا تا ابد تنها نخواهد ماند

 

و این دریای زهر آلود هم دریا نخواهد ماند

 

زمستان می رود بر استخوانها درد می ماند

 

به زعم عزت ما ننگها نامرد می ماند

 

چراغ بی نهایت

طنین     افگنده ای    در من چراغی بی نهایت را

که بر    پا کرده ای در لحظه    هایم چشمهایت را

خودت       را انچنان در کوه جاری کرده ای روشن

که   نتوان    دید    در آوار   شب غیر از صدایت را

شیوع جوش جنگل دشت ها را می کشد در خویش

که   بر پا کرده ای   در باغ ،  دست شعله پایت را

تو می گفتی « زمین اطلاق دارد آسمان عام است»

کسی    اما    نمیفهمید    چشمان    رسایت را

سر    جاری   شدن   در پیش  دارد کوه « بابا» تا

مگر    پر کرده     باشد  قامتی از سجده گایت را

                           محمد بشیر رحیمی

 


جهاز خورشید

دس   ت گرم   آوازت   نی   نواز   خورشید است

باغ   سرد   بغضم را   سوز و ساز خورشید است

در    شگفت    میمانم   از   هبوط     این  موکب

کاین سپیده تابوت است  یا جهاز خورشید است

خشم    سبز    دستارت     بیرق    محروم   بود

آنکه   آی پدر !   امروز   جانماز    خورشید است

یک   ستاره ء   دیگر هم   د ر این میان پیداست

ان که   دست سبز او صحنه ساز خورشید است

ان   ستاره کو ،   دوش،   در   قطار    یاران  بود

لیک    حالیا !   امروز     همطراز خ ورشید است

پشــــــــــــت   کاروان   نور ، بیقرار      می نالم

ابرهای   بغضم   باز   بر   فراز   خورشید   است

«نصر»    می شود مبهوت از شکوه  این محمل

بسکه صحنه پر شور از رمرز راز  خورشید است

                                 طاهر مفید


 

چشمهای اب باران

محمد اصیف جوادی

غبار     الوده     میخواهد     غرور     کوهساران را

نمک   پالوده    میخواهد    زلال  چشمه ساران را

همین   دیروز    میدیدم   که  سیبی از زمین افتاد

کسی   باور    نکرد   اما   عزای     شاخساران را

چه چشمی دارند این مردم خدایا کور شان گردان

نمیبینند   غیر    از   خود   و  غیر    همقطاران را

              *           *               *

مگو   دیگر   از این   پس   قصه های   دختر دریا

بیا    با   من   بخوان  اسطوره ء  پیر  جماران را

بود    فردا    برنگ    چشمهایی     ابی    باران

کند    تعبیر    رویای   کویرو    شوره      زاران را

                            محمد اصیف جوادی


شریف سعیدی

کوهی   که داشت    زمزمه ء   سبز بیشه را

شب   میسرود   عقده ء   سرخ   همیشه را

ای کوه! پلک خفته به  خونت شکسته است

اییــــــــــنه ء    قبــــیله ء    اندوه     پیشه  را

میخواستی سپیده بخوانی که  شب  رسـید

محکم   گرفت   حنجره ء   ریشه     ریشه را

ای کوه !  سنگها   همه   خاموش  مانده اند

کس نـیست بی تو تا شکند  قصر شیشه را

سر شاخه های بالغ ای بیشه    می کشند

شب   در   خطوط حافظه    ها رنج ریشه را

گفتی   که    خون سبز   درختان در ان بهار

پر     عطر    ناب    میکند    اغوش بیشه را

حالا   ببین ! بهار   شد      اما  نشا نده اند

بر قلب  بیشه ها تبر    و داس   و تیشه را !

                                 محمد شریف سعیدی

 

یک دریچه هویت

   شریف سعیدی

 

دیروزها که رایت وحدت نداشتیم

 

جز فتنه ها ی تازه روایت نداشتیم

 

در بیشه های شعله ور از ریشه های بغض

 

یک بوته سرخ عشق و محبت نداشتیم

 

ای پر تپش ترین نفس رود در بهار

 

بی تو چو رود سد شده جرات نداشتیم

 

تو آمدی که جویچه ها رود خود شوند

 

ما بی تو یک دریچه هویت نداشتیم

 

تو آمدی عمود شدی در فرود ها

 

بی دست تو که چوبه ء رایت نداشتیم

 

تو امدی و داد زدی چشمه خواستی

 

بی تو زحق گلوی حکایت نداشتیم

 

با انکه قرنهای مکرر بدوش خویش

 

جز بوی خون و رنگ جراحت نداشتیم

 

ما در تو مث اینه ها یی که روبروست

 

تکثیر داشتیم و نهایت نداشتیم

 

رفتی و روز مثل همان روز پیش شد

 

روزی که غیر فتنه روایت نداشتیم

 

سکوت تلخ

سیمین حسن زاده

 

در سکوت سرخ تو – سبز یک صدا باقیست

 

رفت جاده را باید تا که انتها با قیست

 

تا کرانه های دور رفته ای و با خورشید

 

خاطرات پروازت تا کجا – کجا باقیست

 

ای ابهت باران – در غرور خشکیده

 

جاودانه باریدی کاین جوانه ها باقیست

 

در تب نفسهایت تاب جاودان بودن

 

سوختی در این آتش شعله ء بقا پیداست

 

خوشه خوشه فریادت از کدام دل می رست

 

پا به پای هر فصلی کاین صدا رسا باقیست

 

در تلاطم توفان در عبور نا هموار

 

از تو رفت و رفتن – از تو رد پا باقیست

 

از عروج خونینت یاد کربلا جاری

 

جاودانه خواهی بود تا که کربلا باقیست

 

محاق

سجده    گان   لایقان    قبله   دست شاه شد

دود مان    شیخ و    ذاهد   کم کمک گمراه شد

در   دل   تسبیح   پنهان   شد     تناب    دارها

دستها   از   دامن   هفت    آسمان  کوتاه شد

عشق   هم   در گیرو  دار ما غریب افتاده است

شیخ   صنعان   هم  اگر شد عاشق گمراه شد

اسمانا!   غیرتی فرما    که   در    این  شام تار

در   محاق   کینه   سر   گم   آفتاب  و ماه شد

آی   پیر   زنده   از   جانمایه ء صبر !    ای پدر !

هر چه یوسف داشت قوم ما نصیب   چاه  شد

مشرب اشراق را در عشق کسی  فهمی نکرد

غیر ان مردی که در این بیشه ء  مرگ اگاه شد

                          سید نادر احمدی ۷۴/۱۲/۲۱


گل سرخ

کاش دعوت کنی ای پیک بهار گل سرخ

باز   گلهای     جهان را به دیار گل سرخ

دشت مسحور تماشایی  گلباران است

چشم   بارانی تو ، اینه    دار گل  سرخ

گوش   کن   قاری  گلذار   قناری   ها را

که به شور امده از نقش و نگار گل سرخ

باز   فریاد   که   در دشت پراگنده شده؟

که به  هر   دامنه پاشیده غبار گل سرخ

شرق   تا غرب - اگر چرغ بچرخانی  -اه!

داغ   میبینی   و تکثیر  شمار گل  سرخ

پیک  پاییز ! بچین   از دو لب سوخته ام

یک   غزل ،نوحه و گلبوسه نثار گل سرخ

              *        *         *

همه دعوت شده اند آه! ببین گل کرده ست

یک   بهشت  پرپر، روی   مزار   گل   سرخ !

                                 محمد تقی اکبری


سکوت تلخ رود گنگ

مردی   که   گور شب را می کند گم شد

شتاب ما ، در   بستر   هلمند   گم  شد

در  اب   ما   لبخند   زد  مهتاب  یک شب

باد   امد   و   مهتاب   در لبخند   گم شد

مردی   که   در  محراب    تورات  میخواند

اسطوره شد در سطرهای  «زند»گم شد

دستی    به قران    برد   دست   باور او!

اخر   به پای   نخله ء   سوگند  گم  شد

تن    پوشی   از اندوه  انسان  کرد بر تن

در   عصرهای   اخیر   اسفند   گم   شد

پژمرده    در ایینه    یک   پروانه ء   سرخ

وقتی   که شیر  شرز ای در بند گم شد

اینک  سکوت   تلخ رود«گنگ»با ماست

خاگستر   ان   کوه   «ورجاوند» گم شد

                             محمد سرور تقوی

ياد مزاري

شاعر سيد ابو الحسن عمراني (شاعر ايراني)



عاشق     دلخسته    را   جذبه   جانان  رسيد

دوست   صدا زد بیا چون گه ء  پيمان   رسيد

بادي    صبا    مي وزد  سوي گلستان وبــاغ

پيك    صبا   صبحدهم   سوي  سليمان رسـيد

دوش   به لوح   دلم   نقش   گلي    شد  پديد

ليك     ندانم   چرا   زار و  پريشان    رسيد

از  پس    يك    روزگار   سرو قدي  داشتيم

بادي     خزانش  وزيد  واله  وحيران  رسيد

لاله   رخ     گل   عذار از كف ما رفت  اه

ازبر  ما   پركشيد   بر سوي   مستا ن رسيد

عشق   چو آمد  پديد   عقل كجا ماندني است

ساغر مي   برگرفت   مست و خرامان رسيد

لاله صفت سرخ روي رو سوي معشوق كرد

در  غم   او   سوختيم    ناله به كيوان رسيد

ياسمن   نيك   روي    در    چمن   باغ ديد

قمري خوش نغمه را مست وغزلخوان  رسيد

موسم   اندوه    شد   شادي      ما شد  تمام

رهبر   ما   شد   شهيد   موسم افغان   رسيد

زنده    دل   بيقرار   گاه   وصالش   گذشت

از   تن    خاكي  رهيد    دربر  يزدان رسيد

آه  وفغان  بر   كــــشيد   از غم  دل دوستان

يوسف   ما   از جفا  در  كف  گرگان رسيد

رخ   مكش  از  ياوران    بلبل  اين بوستان

بي تو خزان زد به باغ فصل زمستان رسيد

ياد   مـــــــــزاري به دهــر زنده وجاويد باد

از غم  او  اشـــــــكبار ديده عمــــران رسيد

 

شيراز ارديبهشت ٧٤

 


صبح گمشده

شاعر شاه چمن فروغ (تمكي)

١

دوستان امروز سرگم كرده ام

رهبر  پير  وپدر گم كرده ام

روزگاري شد كه يار ما شب است

دردل   اين شب سحر گم كرده ام

٢

دلم خواهد خودم تنها بگريم

براي  طفل  بي بابا بگر يم

ميان   اين  همه گلهاي پرپر

چو شبنم بر سر گلها بگريم






(لالاي زينب)

شاعر محمد حسين محمدي



زينب كوچولو تنها نشسته

قابي بدستش قلبش شكسته

زينب  كوچولو  لالا  لالا گفت

با عكس بابا او حرف ها گفت

باباي خوبم بيا به خوابم

اخر كجايي  اي   افتابم

بابا   بگويم   ديشب   دوباره

يك خواب  ديدم خواب ستاره

آمد ستاره  نزديك نزديك

ناگاه ديدم يك شهر تاريك

به شهر تاريك وقتي رسيدم

هرجا  كه  رفتم   ترا نديدم

در شهر تاريك خفاش بد كرد

ناگاه ديوي گل را لگد كرد

در خواب  ديدم در اسمانم

گفتم  برايت   لالا بخوانم

لالا   گل   من   قلبم   ترا داشت

هرجا كي بودي خيلي صفا داشت

اينجا  ستاره آنجا ستاره

زينب كوجولو بابا نداره

زينب كوجولو لالالالا گفت

با عكس بابا او حرفها گفت

باباي خوبش در  قاب خنديد

انگار زينب يك خواب ميديد



در رثای در

همين بهار امده سيه پوش وحزين

سر بزير واشك ريز ودل غمين

امد اما سرخ رنگ وشرم ناك

سروهايش سر به سر خفته به خاك

قامتش در زير باردرد خم

در نگاهش پرده پرده اشك غم

غنچه ها يش رخت غم پوشيده اند

شال ماتم بهر خود ببريده اند

از نسيمش بوي ماتم مي دمد

عطر گلهاي محرم مي دمد

گوييا زخم خزان دارد به دل

داغ باغ وباغبان دارد به دل

فصل خون وخيزيش وغوغا است اين

يا مگر تكرار عاشورا است اين

كربلا ي ازنو آذين گشته است

مرچ عذرا باز خونين گشته است

مجتبي را جام ديگر داده اند

تيغ كين برفرق حيدر داده اند

ياكه ربذه ابوذز مانده مانده است

كوفه به فرياد اشتر مانده است

باز قران بر سري ني كرده اند

نقض پيمان پياپي كرده اند

در احد نيرنگ ديگر چيده اند

حمزه را از نو جگرببريده اند

باز شب سازان سحر را كشته اند

رهبر و پير وپدر راكشته اند

هاي مرد م همدم غمها شد يم

بي نوا و بي كس وتنها شديم

باز اي مردم يتيمي ها رسيد

خاك مان برسر مزاري شد شهيد

هاي مردم را يد وحدت كجاست

رهبر رزمنده امت كجاست

حيدري دين اشتر مذهب كجاست

پاسدار ملت ومكتب كجاست

انكه رخسارش گل توحيد داشت

چون سحر در سينه اش خورشيد داشت

بر فراق سرخ خون چا لاك رفت

زين حضيض خاك بر افلاك رفت

يا را علي را چون جان در بر كشيد

سوي گل باغ شهيدان پر كشيد

اين جهان ور لايق جانش نبود

خاكدان درخور و جولانش نبود

زين مصيبت قلبها صد چاك شد

افتاب ما نهان در خاك شد

هاي مزاري اي شهيد زنده ياد

نام تو خون نامه رزم وجهاد

نام تو گل واژه تكبير ما

مثنوي سرخ تا تفسير ما

نام تو شاه بيت شعر فصل خون

نبض برشور حيات نسل خون

اي شهاب شب شكاف شهر نور

تك سوار عرصه پيش از ظهور

اي بهار اي روح گل اي بانگ آب

اي سحر اي عطر صد دريا گلاب

اي فلك فرساي شاهين كبير

مرد ميدان هاي خونين وخطير

قتل تو افلاك را افسرده كرد

خون گرمت خاك را شرمنده كرد

اي تو تنها رهبر سنگر نشين

مظهر ومولا اميرالمومنين

اي مقامت بر تر از صد اسمان

صد ثريا صد شهاب صد كهكشان

اي وجود ت قبله گم گشتگي

غنچه جمعيت سر گشتگي

عرش عشق حق دل نورانيت

صد سحر خورشيد در پيشا نيت

قلب پاكت شعله گاه كوه طور

مسقط الراس غزلهاي غرور

ارزويت مرگ ثبت روح فلق

محو باطل تابش خورشيد حق

منطقت عطر گل خون شهيد

در فشان درياي اميد ونويد

اتش خاكستر خاموش ما

كوهسار اسمان بردوش ما

تندر خشم وخروش وشور وحال

روح بلخي و سيد جمال

وارث شور دل پير خمين

پاسخ تنهاي سرخ حسين

شعبه خون جامعه شاه نجف

قطب نه منظو مه خورشيد شرف

پير كنعان طريق اتحاد

عارف عرفان خونرنگ جهاد

سينه صحرا مير ميدان دار عشق

قهرمان فرزانه فرماندار عشق

شر زه شير خشمناك لا تخف

مرد حق مرد شرف مرد هدف

مرد دين مرد سيا ست مرد جنگ

مرد حفظ عزت و ناموس و ننگ

مرد ايثار وشهادت مرد حق

مرد سردادن پي احقاق حق

اي الف قد هزاران كار زار

قهرمان چون كي ايد به يار

اي خليل خيزش ونوح نجات

كوه طاقت قله صبر وثبات

رقتي واز رقتنت تنها شديم

همنيشن حسرت وغمها شديم

اي دلير اي شير اي دشمن شكار

صخره سر بر سماي استوار

تا تو بودي شيبه بانگ شير داشت

قبضه قبضه هركمين شمشير داشت

باغبانا گه گهي رفتن نبود

فصل فصل سرخ خون خفتن نبود

ازتو باغ سرخ عشق اباد بود

پرگل وپر بلبل وفرياد بود

چون تو رقتي باغ گل برباد رفت

باغبان اب رخ شمشاد رفت

چون تو رفتي سروها بي سر شدند

غنچه ها در موج خون پرپر شدند

افتاب از رفتنت بي رنگ شد

صورت مهتاب پرارژنگ شد

هان پدر اي پير اي پيروز مند

بابه باباي سبز وسر بلند

مرحبا بر استقامت هاي تو

كوه سايد سينه پش پاي تو

مرحبا تاريخ ديگر ساختي

طرح نو در نه فلك انداختي

مرحبا بردست وبازوي تو

پيش دشمن خم نشد زانوي تو

مرحبا صد مرحبا اي پاك باز

راد مرد سر فراز پيشتاز

در ستيغ همت افلاك كم

پيش دستازژرت سر تاريخ خم

بازو انت بوسه گاه افتاب

چاكرت صد رستم وافراسياب

خاك را هست برتر از تاج شهان

هديه تو هرچه گل ها در جهان

قلب تاريخ هميشه زنده اي

افتابي در جهان تابينده اي

رايت رزمت كنون برخاك نيست

گرچه دوستي مثل تو چالاك نيست

تا كشد از قاتلانت اتتقام

صدهزارن تيغ گشته بي نيام

رخت خون برقامتت تبريك باد

وقت مرگ دشمنت نزديك باد

            محمد سرور صداقت کالفگانی

گریه گاه انسان

به   سوگواری   تو   اسمان   پریشان شد

زمین به ضجه در امد ،  زمانه گریان شد

ز  نور  مشعله  های   شهادت     سرخت

مزار  گم شده ء   عاشقان   چـراغان  شد

خدا  از  امدنت   پیش  خویش دلشاد است

جهان زکوچ تو بیچاره گشت  وویران شد

چو  رود  نور  به سوی ستاره گان رفتی

حضور     مقبره ات گریا گانه انسان شد ...

شمع ماتم

دلم به  سوگ   غریبانه ء  تو   میسوزد

به   جان زخـمی و زولانه ، تو میسوزد

چه   نا   تمام   بـه اطراف شمع ماتم تو

سرود  خوان  تو ، پروانه ء تو میسوزد

                         عبدالوهاب مجیر     


رفتی  و  بعد  ا ز تو  اینک خورشید نا مهربان است

از چشمهای اهالی صد رود خون و چشمه روان است

بعد  از تو اینک    کبوتر    پرواز  از یاد برده است

چشمان   ما   غرق     دیروز دنبال فردا روان است

دلتنگ    دلتنگ   بودی ، از   دست    این   اشنایان

اینها    که    گویی همیشه بز دل تر از بز دلان است

وقتی   که رفتی «پدر جان» صحرا به صحرا دویدم

دنبال   کبکی   خرامان ، کبکی که از تو نشان است

                                سلطان حیدر «برجکی»

دل تو

دل    تو   وسعت   یک   اسمان داشت

گل   دســــتــت  بهار   بی خزان داشت

تو  رفـــــتی  افـــــتابا !    لیک  خفاش

در ان شب جشن خردی در نهان داشت

هر  انچه   کاشتی   در   دشت   میهن

ــ به خط سبزه ـــ  اهدافت  عیان داشت

دل  تو   یک   چمن  یک باغ سر سبز

که بر   هر شاخه ، گنج شایگان داشت

تو  بودی  کز  نگاهت ، باغ   گل  داد

دو  دستت   جویباری   ارمغان  داشت

                          غلام علی جوادی


هالهء غم

افق    انروز    ر ا رنگ دگرداشت

قبای  تیره ی   شب را به بر داشت

به   دور   کوهساران    هاله ی غم

بنفشه لخته ی  خون در جگر داشت

ز  کوکو ،  قمــریان   بستند   منقار

به  بستان بلبلان سر زیری پر داشـت

نسیم   صبح  با   صد   اه و   فریاد

زکوی   و  برزن   کابل گذر داشت

ز  خجلت  سر   خمیده است اسمائی

که بر  ان پیکر   خونین نظر داشت

فضا    باران   غم   میبارید  انروز

خلایق نالهء  بس  «واپدر » داشت

                             ضامن علی مرادی


راز

اینک   کبوترن   قفس   ،باز خوانده اند

از صبح ،از  دریچه و پرواز خوانده اند

شور   کدام   پنجره   افشانده ای که باز

با   حلقهای   سوخته    اواز  خوانده اند

دستان    شعله   ریز ترا  سبز   دیده اند

چشم   پرنده   پوش   ترا راز خوانده اند

آری، سرود  رود شدن را که نام توست

جوبارهای سبز    به این ساز خوانده اند

همواره غرق ابر ،    روان سوی قله ها

این سرنوشت ماست کز اغاز خوانده اند

                             محمد ضیا قاسمی


استا شهید بابه مزاری

 

پدر

مزاری   زینت    تاریخ   میهن   مهربان    بابه!

شهید   راه   ازادی   و   مکتب،  قهرمان  بابه!

سپهسالار   و   یار   و  یاور مستضعفان !بابه!

ابر    مرد    جهاد   سرخ  قرن!ای جاودان  بابه

نهنگ   قلزم  آ تش   شهاب    اسمان    بابه

خدنگ قلب خصم و خار چشم دشمنان  بابه!

کجایی    یوسفا!    بار    دگر   مصر     ملاحت  را

بگیر      از گله ء    گرگان   قرارو   خواب و راحت را

               *         *         *

تو مارا   بابهء   بیدار   دل   بودی    پدر  بودی

انیس و   مونس و تاج سرو نور و  بصر بودی

به شام   محنت   و  غمها تجلی سحر بودی

دلیر   عرصه  های  اتش  و خون و خطر بودی

به چشم فتنه ها برنده شمشیر دوسر بودی

تو   خندق   افرین   مرحب  بر انداز دگر بودی

نیارد   درد   دستانت!     زدی    بیخ    ضلالت را

شکستی کاخ ظلم و  جور و   بیداد   و بطالت  را

                *     *      * 

دلیرا ! خیز و دشت و  گلشن ازادگان بنگر

بهار   مردم   غمدیده ء خود را خزان بنگر

حریم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر

کنام   شیر را جولانگهء خیل سگان بنگر

اسیر    درهم ودالر گروهی نا جوان بنگر

به گرد    خوان ذلت ازدحام دلقگان بنگر

بیا   مردانه    بشکن  بند و زنجیر اسارت را

بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقارت را

            *          *         *

پدر ای شعرما!  ای شور ما ! ای افتخار ما!

شکوه   شوکت  ما،   قدرت ما ،اقتدار  ما،

خروش   نسل  ما، خشم بلند  روزگار  ما

غرور   ملت   ما،   غیرت  قوم و    تبار  ما

سوار  لافتی!سردار صاحب   ذوالفقار  ما

امیر   صف  شکن،کرار عصر کار و زار   ما

زجا     خیز و    بپا  کن   پرچم  سبزولایت را

ندای   حق  مذهب ر  ا، امامت را،وصایت را

        *        *          *

پدر   یکبار   دگر سر ، بلند  از خواب خونین کن

زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن

گذر   بر   سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن

جهان   را   از فروغ  شمع روی خویش اذین کن

فراق   تلخ   مان     را با وصالت باز شیرین  کن

شبستان    وطن   را  زافتاب  عشق زرین  کن

بروی   خلق      بگشا     روزن   صلح   و عدالت   را

بپایان   آور    این     هنگامهء    رنج  و   ملامت    را

             *      *      *

شهیدا !    شهریارا !  شیرگیرا !  خیز     و یاران بین

به راه   روشن   و سرخت،  شتاب خونسواران  بین

درفش    رزم    خود   بر   دوش  پاک رادمردان   بین

وفاداری    و جانبازی     و ایــــــثار     دلیران      بین

به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان    بین

بروی    فرش   خونت،   بازی     فتوا    فروشان بین

نگر   تاریخ    نقل     افشانی    کین    و    قساوت   را

به   تو   وا    میگذاریم     اندر    این  محضر قضاوت  را

                *     *         *

پدر    تو   دین   خود   با مردم و مذهب ادا کردی

به عهد   خویشتن    مردانه   و مومن  وفا کردی

تمام    هستی    خود    در   ره جانان فدا کردی

به    سالار  شــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی

حساب جنگ و صلح  خویش   در راه خدا کردی

به    زرق    و    برق  دنیا عارفانه پشت پا کردی

بما     آموختی       اخلاص   و    ایمان و   دیانت  را

تعهد     را ،    وفا   را ،   رادمری      را ،   متانت  را

         *         *            *

دریغا!     خود  گرانی چند در حقت  جفا کردند

چو   ملعون     ازل ،   کبرو   غرور نا  بجا کردند

زکعبه   ر و  به ترکستان،ره خود را   جدا کردند

بپاس   خاطر   بیگانگان ،     شق  عصا کردند

نثارت   تهمت و توهین و فحش  و   ناسزا کردند

به پیش ملت و تاریخ، روی خود    را سیاکردند

روا      دادند      بر خود نکبت و ننگ   وملامت را

شرار    لعنت    و   نفرین    دنیا   و     قیامت را

           *     *        *

پدر!   خونت   به گردون پرچم فریاد خواهد زد

چو سیلاب خروشان! ظلم را بنیاد  خواهد زد

شرر   بر   خرمن  خار و خس بیداد خواهد زد

به   مشت اهنین! دندان  استبداد خواهد زد

به قلب    قاتلانت   خنجر   فولاد   خواهد  زد

به   تیغ     انتقامت   گردن   جلاد خواهد زد

کند  خاگستر   اخر   دار و دژخیم و شرارت را

به    اتش    افگند  فرمانگران    قتل و غارت را

               *           *           *

زرزمت   قرن و   تاریخ و زمان   بر   خویش می بالد

زمین   و افتاب   و اسمان   بر   خویش     می بالد

ز   نام     نامیت    ازاده گان    بر خویش   می بالد

ز اوج    همتت   صد کهکشان  بر خویش می  بالد

ز روح   روشنت   خلد   و جنان بر خویش می  بالد

شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش می بالد

به   خون   تفسیر   کردی   فصل  سرخ استقامت را

نشان    دادی   به عالم   رسم   ایثار و شهامت را

                  *          *          *

پدر   زین   پس   ترا در برگ برگ لاله ها جویم

ترا   در قطره   قطره   اشگ  گرم دیده ها جویم

ترا   در   بغض  گلرنگ افق!  صبح و مسا جویم

ترا   در   کوچهء دلتنگی  و عشق و صفا جویم

ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها   جویم

ترا   اندر     بلور      قلبهای    با   صفا  جویم

که     بر    بالای   زیبایت شرف دادی شهادت را

گرفتی    از کف     معشوق   مینای   سعادت را

                                محمد «عزیزی»


 

هفت ایوان غریب

محمد حسن حسین زاده

 

همسفر بر خیز و بشکن چلهء افسوس را

 

از زمین بر گیر تیغ و پرچم   فانوس  را

 

ای نمای سرخ و سبز هفت ایوان غریب

 

در غرور خود بسوزان جرئت ناقوس را

 

صبح در پیش است و هنگام طلوع از پشت تو

 

از فروغ خود بسوزان سایهء کابوس را

 

گر چه در هر سو چشمان تو ای شرقی ترین

 

ماه را می بینم و دستان اقیانوس را

 

باز هم عین شراری باید از آتش شگفت

 

باید از اتش که تا معنا کند ققنوس را

 

پهلوان بعد سیاوش باید از هم نگسلیم

 

بگسلیم اندیشهء مغشوش کیکاوس را

 

دست تو پیوند باران و انارستان ماست

 

پس رها کن باغهای سرزمین توس را

 


شعر از سید علی موسوی گرمارودی شاعر و نویسنده ء معاصر ایرانی .

مزاری

دیدم   مزار  پاک    تو   وز   جان   گریستم

بر   سر  نوشت   شیعه ء   افغان  گریستم

سید    علی    کنار   تو ارام   خفته     بود

بران    شهید   پاک   هم   از جان گریستم

یعنی   وفا    کنار    شرف      ارمیده    بود

بر این    سلام     گفتم   و بر   ان گریستم

سید    علی    کنار   تو امد   دو باره   لیک

ان    شاعرم    که    بر تو از ایران  گریستم

سید    علی    موسوی   گرم     رودی  ام

آن    کز    غم    تو از  بن  دندان  گریستم

آه   ای   سترگ   چون   قلل    کوه   بامیان

بر دامنت    چو چشمه ء جوشان   گریستم

یک   لمحه    خاک ، اینه شد   در نظر  مرا

بر    قامت   رشید   تو    عریان     گریستم

آن   زخم  هاکه بر تنت از دشمنان   ر سید

بیش ا  ز   هزار   بود و     فراوان    گریستم

وانگه     هزار     زخم   که بر سینه داشتی

یک یک    به بوسه شستم و بر ان گریست

دیدم     هزار بار    ستم   بر « هزاره گان»

در پیش      چشم   و  با دل بریان گریستم

از   داغ صد شنکجه   تنت دشت   لاله بود

ابر      بهار    گشتم   و باران      گریستم

با     یادت    ای    مزاری   نستوه ای دلیر!

موییدم      ابتدا   و   به   پایان     گریستم


عبدالسمیع حامید

تا آبی  آبی

پاره   پاره ان   ستاره تا    دوباره می رود

تا   دوباره   ان   ستاره   پاره پاره می رود

باره را زین کن که سرخ و سبز آن قد وقیام

چون درفشی از سر این برج وباره می رود

می   رود    ازا  د و با   فریاد   ان  آتشنهاد

یاد   او تا    سینه ء چندین هزاره می رود

های   مردان تفنگ و ننگ   ،ننگی از درنگ

راه   ما   تا    آبی   آبی     دوباره  می رود

پهنه ء   پیکار  را   از  کهکشان   رنگین کنید

او اگر    خونین بدن   خورشید واره  می رود

                             عبدالسمیع حامید

 



 

 

شور دو عرصه

             سید فضل الله قد سی

 

 

پیچانده بین تابوت حجم یک اسمان را

 

از غزنه گسترانده تا بلخ – کهکشان را

 

شهر است بی پرستو – بابا بر اسمانها

 

از قله کوچ داده باز بی اشیان را

 

بعد از غروب خورشید شاعر چه میسرایی

 

محراب بی قیام و فردای بی اذان را

 

بر غربتت بگیریم – کاینسان دخیل بسته

 

شور دو عرصه مردی بتهای بامیان را

 

گو شیخ را که چندی بر مسند قضا باش

 

تا بشکند اباذر بر فرقت استخوان را

 


 

فریاد هزار زخم

       میر حسین مهدوی

 

زمستان امد و توفان گرفت و آب تنها ماند

 

وقومی از نژاد روشن مهتاب تنها ماند

 

زمین چرخید و آتش تا رو پود عشق را سوزاند

 

علی در برزخی از فتنهای شوم تنها ماند

 

صفی از دشناه های تیز امد روبروی ما

 

و جمعی – نابرادر – نیز امد رو بروی ما

 

شبی که از زمین واسمان هم سنگ می امد

 

به چشم قوم ما تسلیم و سازش ننگ می امد

 

و در حجم زمین تشنه مان تا دد می امد

 

فقط یک مرد – یک اسطوره – بی تردید – می امد

 

شکوه شرقی اش را ابهای تشنه می فهمید

 

نگاه روشنش مهتابهای تشنه می فهمید

 

میان خفتگان یک سوره از اسلام می اورد

 

برای تشنگان از روشنی پیغام می اورد

 

تمام صخره ها با ود پایش بودند

 

درختان برگ ها گل باصدایش اشنا بودند

 

تمام بودنش را در مصیبت زیست با مردم

 

کسیکه سیل خونش از خدا جاریست تا مردم

 

شب امد نعره های شوم پیچیدن گرفت از دشت

 

شعاری سخت و نا مفهوم پیچیدن گرفت از دشت

 

زمستان امد و توفان گرفت و آسمان لرزید

 

و ایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

یکی هم با تمام هستیش ایمان به نان اورد

 

برای مرگ ما ازطاق کسری ریسمان اورد

 

و جمعی نا برادر با گروه باد پیوستند

 

بهشتی دیده امد د صف شداد پیوستند

 

زمستان امد و توفان گرفت و اسمان لرزید

 

وایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

کسی هم در صف ایستاد و خویش را گم کرد

 

و یک ورد عجیبی خواند و با شیطان تفاهم کرد

 

شبی که بوی زرد سکه ها از کوچه می امد

 

به روی سکه های زرد و نورانی تیمم کرد

 

و در یک فرصت سنجیده از مردم شکایت برد

 

به روی صاحبان قدرت و چوکی تبسم کرد

 

تمام عشق خود را از برای نان دنیا داد

 

به پیش پای شب خم گشت پشتش را به مردم کرد

 

زمستان می وزید و چشمه ها بسیار یخ می بست

 

گلوی عاشقان بر رشته های دار یخ می بست

 

سر انجام اسمان چرخید و اتش در زمین پیچید

 

و بوی نان نیامد سفره هاشان در شوق نان پوسید

 

خداد شداد را از عرصه خواهد برد ای مردم

 

کسی که عشق را افسرد – خواهد مرد ای مردم

 

خدا با ماست دریا تا ابد تنها نخواهد ماند

 

و این دریای زهر آلود هم دریا نخواهد ماند

 

زمستان می رود بر استخوانها درد می ماند

 

به زعم عزت ما ننگها نامرد می ماند

 

چراغ بی نهایت

طنین     افگنده ای    در من چراغی بی نهایت را

که بر    پا کرده ای در لحظه    هایم چشمهایت را

خودت       را انچنان در کوه جاری کرده ای روشن

که   نتوان    دید    در آوار   شب غیر از صدایت را

شیوع جوش جنگل دشت ها را می کشد در خویش

که   بر پا کرده ای   در باغ ،  دست شعله پایت را

تو می گفتی « زمین اطلاق دارد آسمان عام است»

کسی    اما    نمیفهمید    چشمان    رسایت را

سر    جاری   شدن   در پیش  دارد کوه « بابا» تا

مگر    پر کرده     باشد  قامتی از سجده گایت را

                           محمد بشیر رحیمی

 


جهاز خورشید

دس   ت گرم   آوازت   نی   نواز   خورشید است

باغ   سرد   بغضم را   سوز و ساز خورشید است

در    شگفت    میمانم   از   هبوط     این  موکب

کاین سپیده تابوت است  یا جهاز خورشید است

خشم    سبز    دستارت     بیرق    محروم   بود

آنکه   آی پدر !   امروز   جانماز    خورشید است

یک   ستاره ء   دیگر هم   د ر این میان پیداست

ان که   دست سبز او صحنه ساز خورشید است

ان   ستاره کو ،   دوش،   در   قطار    یاران  بود

لیک    حالیا !   امروز     همطراز خ ورشید است

پشــــــــــــت   کاروان   نور ، بیقرار      می نالم

ابرهای   بغضم   باز   بر   فراز   خورشید   است

«نصر»    می شود مبهوت از شکوه  این محمل

بسکه صحنه پر شور از رمرز راز  خورشید است

                                 طاهر مفید


 


 
چشمهای اب باران

محمد اصیف جوادی

غبار     الوده     میخواهد     غرور     کوهساران را

نمک   پالوده    میخواهد    زلال  چشمه ساران را

همین   دیروز    میدیدم   که  سیبی از زمین افتاد

کسی   باور    نکرد   اما   عزای     شاخساران را

چه چشمی دارند این مردم خدایا کور شان گردان

نمیبینند   غیر    از   خود   و  غیر    همقطاران را

              *           *               *

مگو   دیگر   از این   پس   قصه های   دختر دریا

بیا    با   من   بخوان  اسطوره ء  پیر  جماران را

بود    فردا    برنگ    چشمهایی     ابی    باران

کند    تعبیر    رویای   کویرو    شوره      زاران را

                            محمد اصیف جوادی


شریف سعیدی

کوهی   که داشت    زمزمه ء   سبز بیشه را

شب   میسرود   عقده ء   سرخ   همیشه را

ای کوه! پلک خفته به  خونت شکسته است

اییــــــــــنه ء    قبــــیله ء    اندوه     پیشه  را

میخواستی سپیده بخوانی که  شب  رسـید

محکم   گرفت   حنجره ء   ریشه     ریشه را

ای کوه !  سنگها   همه   خاموش  مانده اند

کس نـیست بی تو تا شکند  قصر شیشه را

سر شاخه های بالغ ای بیشه    می کشند

شب   در   خطوط حافظه    ها رنج ریشه را

گفتی   که    خون سبز   درختان در ان بهار

پر     عطر    ناب    میکند    اغوش بیشه را

حالا   ببین ! بهار   شد      اما  نشا نده اند

بر قلب  بیشه ها تبر    و داس   و تیشه را !

                                 محمد شریف سعیدی

 

یک دریچه هویت

   شریف سعیدی

 

دیروزها که رایت وحدت نداشتیم

 

جز فتنه ها ی تازه روایت نداشتیم

 

در بیشه های شعله ور از ریشه های بغض

 

یک بوته سرخ عشق و محبت نداشتیم

 

ای پر تپش ترین نفس رود در بهار

 

بی تو چو رود سد شده جرات نداشتیم

 

تو آمدی که جویچه ها رود خود شوند

 

ما بی تو یک دریچه هویت نداشتیم

 

تو آمدی عمود شدی در فرود ها

 

بی دست تو که چوبه ء رایت نداشتیم

 

تو امدی و داد زدی چشمه خواستی

 

بی تو زحق گلوی حکایت نداشتیم

 

با انکه قرنهای مکرر بدوش خویش

 

جز بوی خون و رنگ جراحت نداشتیم

 

ما در تو مث اینه ها یی که روبروست

 

تکثیر داشتیم و نهایت نداشتیم

 

رفتی و روز مثل همان روز پیش شد

 

روزی که غیر فتنه روایت نداشتیم

 

سکوت تلخ

سیمین حسن زاده

 

در سکوت سرخ تو – سبز یک صدا باقیست

 

رفت جاده را باید تا که انتها با قیست

 

تا کرانه های دور رفته ای و با خورشید

 

خاطرات پروازت تا کجا – کجا باقیست

 

ای ابهت باران – در غرور خشکیده

 

جاودانه باریدی کاین جوانه ها باقیست

 

در تب نفسهایت تاب جاودان بودن

 

سوختی در این آتش شعله ء بقا پیداست

 

خوشه خوشه فریادت از کدام دل می رست

 

پا به پای هر فصلی کاین صدا رسا باقیست

 

در تلاطم توفان در عبور نا هموار

 

از تو رفت و رفتن – از تو رد پا باقیست

 

از عروج خونینت یاد کربلا جاری

 

جاودانه خواهی بود تا که کربلا باقیست

 

|
 
محاق

سجده    گان   لایقان    قبله   دست شاه شد

دود مان    شیخ و    ذاهد   کم کمک گمراه شد

در   دل   تسبیح   پنهان   شد     تناب    دارها

دستها   از   دامن   هفت    آسمان  کوتاه شد

عشق   هم   در گیرو  دار ما غریب افتاده است

شیخ   صنعان   هم  اگر شد عاشق گمراه شد

اسمانا!   غیرتی فرما    که   در    این  شام تار

در   محاق   کینه   سر   گم   آفتاب  و ماه شد

آی   پیر   زنده   از   جانمایه ء صبر !    ای پدر !

هر چه یوسف داشت قوم ما نصیب   چاه  شد

مشرب اشراق را در عشق کسی  فهمی نکرد

غیر ان مردی که در این بیشه ء  مرگ اگاه شد

                          سید نادر احمدی ۷۴/۱۲/۲۱


گل سرخ

کاش دعوت کنی ای پیک بهار گل سرخ

باز   گلهای     جهان را به دیار گل سرخ

دشت مسحور تماشایی  گلباران است

چشم   بارانی تو ، اینه    دار گل  سرخ

گوش   کن   قاری  گلذار   قناری   ها را

که به شور امده از نقش و نگار گل سرخ

باز   فریاد   که   در دشت پراگنده شده؟

که به  هر   دامنه پاشیده غبار گل سرخ

شرق   تا غرب - اگر چرغ بچرخانی  -اه!

داغ   میبینی   و تکثیر  شمار گل  سرخ

پیک  پاییز ! بچین   از دو لب سوخته ام

یک   غزل ،نوحه و گلبوسه نثار گل سرخ

              *        *         *

همه دعوت شده اند آه! ببین گل کرده ست

یک   بهشت  پرپر، روی   مزار   گل   سرخ !

                                 محمد تقی اکبری


سکوت تلخ رود گنگ

مردی   که   گور شب را می کند گم شد

شتاب ما ، در   بستر   هلمند   گم  شد

در  اب   ما   لبخند   زد  مهتاب  یک شب

باد   امد   و   مهتاب   در لبخند   گم شد

مردی   که   در  محراب    تورات  میخواند

اسطوره شد در سطرهای  «زند»گم شد

دستی    به قران    برد   دست   باور او!

اخر   به پای   نخله ء   سوگند  گم  شد

تن    پوشی   از اندوه  انسان  کرد بر تن

در   عصرهای   اخیر   اسفند   گم   شد

پژمرده    در ایینه    یک   پروانه ء   سرخ

وقتی   که شیر  شرز ای در بند گم شد

اینک  سکوت   تلخ رود«گنگ»با ماست

خاگستر   ان   کوه   «ورجاوند» گم شد

                             محمد سرور تقوی

|
 
ياد مزاري

شاعر سيد ابو الحسن عمراني (شاعر ايراني)



عاشق     دلخسته    را   جذبه   جانان  رسيد

دوست   صدا زد بیا چون گه ء  پيمان   رسيد

بادي    صبا    مي وزد  سوي گلستان وبــاغ

پيك    صبا   صبحدهم   سوي  سليمان رسـيد

دوش   به لوح   دلم   نقش   گلي    شد  پديد

ليك     ندانم   چرا   زار و  پريشان    رسيد

از  پس    يك    روزگار   سرو قدي  داشتيم

بادي     خزانش  وزيد  واله  وحيران  رسيد

لاله   رخ     گل   عذار از كف ما رفت  اه

ازبر  ما   پركشيد   بر سوي   مستا ن رسيد

عشق   چو آمد  پديد   عقل كجا ماندني است

ساغر مي   برگرفت   مست و خرامان رسيد

لاله صفت سرخ روي رو سوي معشوق كرد

در  غم   او   سوختيم    ناله به كيوان رسيد

ياسمن   نيك   روي    در    چمن   باغ ديد

قمري خوش نغمه را مست وغزلخوان  رسيد

موسم   اندوه    شد   شادي      ما شد  تمام

رهبر   ما   شد   شهيد   موسم افغان   رسيد

زنده    دل   بيقرار   گاه   وصالش   گذشت

از   تن    خاكي  رهيد    دربر  يزدان رسيد

آه  وفغان  بر   كــــشيد   از غم  دل دوستان

يوسف   ما   از جفا  در  كف  گرگان رسيد

رخ   مكش  از  ياوران    بلبل  اين بوستان

بي تو خزان زد به باغ فصل زمستان رسيد

ياد   مـــــــــزاري به دهــر زنده وجاويد باد

از غم  او  اشـــــــكبار ديده عمــــران رسيد

 

شيراز ارديبهشت ٧٤

 


صبح گمشده

شاعر شاه چمن فروغ (تمكي)

١

دوستان امروز سرگم كرده ام

رهبر  پير  وپدر گم كرده ام

روزگاري شد كه يار ما شب است

دردل   اين شب سحر گم كرده ام

٢

دلم خواهد خودم تنها بگريم

براي  طفل  بي بابا بگر يم

ميان   اين  همه گلهاي پرپر

چو شبنم بر سر گلها بگريم






(لالاي زينب)

شاعر محمد حسين محمدي



زينب كوچولو تنها نشسته

قابي بدستش قلبش شكسته

زينب  كوچولو  لالا  لالا گفت

با عكس بابا او حرف ها گفت

باباي خوبم بيا به خوابم

اخر كجايي  اي   افتابم

بابا   بگويم   ديشب   دوباره

يك خواب  ديدم خواب ستاره

آمد ستاره  نزديك نزديك

ناگاه ديدم يك شهر تاريك

به شهر تاريك وقتي رسيدم

هرجا  كه  رفتم   ترا نديدم

در شهر تاريك خفاش بد كرد

ناگاه ديوي گل را لگد كرد

در خواب  ديدم در اسمانم

گفتم  برايت   لالا بخوانم

لالا   گل   من   قلبم   ترا داشت

هرجا كي بودي خيلي صفا داشت

اينجا  ستاره آنجا ستاره

زينب كوجولو بابا نداره

زينب كوجولو لالالالا گفت

با عكس بابا او حرفها گفت

باباي خوبش در  قاب خنديد

انگار زينب يك خواب ميديد




 
در رثای در

همين بهار امده سيه پوش وحزين

سر بزير واشك ريز ودل غمين

امد اما سرخ رنگ وشرم ناك

سروهايش سر به سر خفته به خاك

قامتش در زير باردرد خم

در نگاهش پرده پرده اشك غم

غنچه ها يش رخت غم پوشيده اند

شال ماتم بهر خود ببريده اند

از نسيمش بوي ماتم مي دمد

عطر گلهاي محرم مي دمد

گوييا زخم خزان دارد به دل

داغ باغ وباغبان دارد به دل

فصل خون وخيزيش وغوغا است اين

يا مگر تكرار عاشورا است اين

كربلا ي ازنو آذين گشته است

مرچ عذرا باز خونين گشته است

مجتبي را جام ديگر داده اند

تيغ كين برفرق حيدر داده اند

ياكه ربذه ابوذز مانده مانده است

كوفه به فرياد اشتر مانده است

باز قران بر سري ني كرده اند

نقض پيمان پياپي كرده اند

در احد نيرنگ ديگر چيده اند

حمزه را از نو جگرببريده اند

باز شب سازان سحر را كشته اند

رهبر و پير وپدر راكشته اند

هاي مرد م همدم غمها شد يم

بي نوا و بي كس وتنها شديم

باز اي مردم يتيمي ها رسيد

خاك مان برسر مزاري شد شهيد

هاي مردم را يد وحدت كجاست

رهبر رزمنده امت كجاست

حيدري دين اشتر مذهب كجاست

پاسدار ملت ومكتب كجاست

انكه رخسارش گل توحيد داشت

چون سحر در سينه اش خورشيد داشت

بر فراق سرخ خون چا لاك رفت

زين حضيض خاك بر افلاك رفت

يا را علي را چون جان در بر كشيد

سوي گل باغ شهيدان پر كشيد

اين جهان ور لايق جانش نبود

خاكدان درخور و جولانش نبود

زين مصيبت قلبها صد چاك شد

افتاب ما نهان در خاك شد

هاي مزاري اي شهيد زنده ياد

نام تو خون نامه رزم وجهاد

نام تو گل واژه تكبير ما

مثنوي سرخ تا تفسير ما

نام تو شاه بيت شعر فصل خون

نبض برشور حيات نسل خون

اي شهاب شب شكاف شهر نور

تك سوار عرصه پيش از ظهور

اي بهار اي روح گل اي بانگ آب

اي سحر اي عطر صد دريا گلاب

اي فلك فرساي شاهين كبير

مرد ميدان هاي خونين وخطير

قتل تو افلاك را افسرده كرد

خون گرمت خاك را شرمنده كرد

اي تو تنها رهبر سنگر نشين

مظهر ومولا اميرالمومنين

اي مقامت بر تر از صد اسمان

صد ثريا صد شهاب صد كهكشان

اي وجود ت قبله گم گشتگي

غنچه جمعيت سر گشتگي

عرش عشق حق دل نورانيت

صد سحر خورشيد در پيشا نيت

قلب پاكت شعله گاه كوه طور

مسقط الراس غزلهاي غرور

ارزويت مرگ ثبت روح فلق

محو باطل تابش خورشيد حق

منطقت عطر گل خون شهيد

در فشان درياي اميد ونويد

اتش خاكستر خاموش ما

كوهسار اسمان بردوش ما

تندر خشم وخروش وشور وحال

روح بلخي و سيد جمال

وارث شور دل پير خمين

پاسخ تنهاي سرخ حسين

شعبه خون جامعه شاه نجف

قطب نه منظو مه خورشيد شرف

پير كنعان طريق اتحاد

عارف عرفان خونرنگ جهاد

سينه صحرا مير ميدان دار عشق

قهرمان فرزانه فرماندار عشق

شر زه شير خشمناك لا تخف

مرد حق مرد شرف مرد هدف

مرد دين مرد سيا ست مرد جنگ

مرد حفظ عزت و ناموس و ننگ

مرد ايثار وشهادت مرد حق

مرد سردادن پي احقاق حق

اي الف قد هزاران كار زار

قهرمان چون كي ايد به يار

اي خليل خيزش ونوح نجات

كوه طاقت قله صبر وثبات

رقتي واز رقتنت تنها شديم

همنيشن حسرت وغمها شديم

اي دلير اي شير اي دشمن شكار

صخره سر بر سماي استوار

تا تو بودي شيبه بانگ شير داشت

قبضه قبضه هركمين شمشير داشت

باغبانا گه گهي رفتن نبود

فصل فصل سرخ خون خفتن نبود

ازتو باغ سرخ عشق اباد بود

پرگل وپر بلبل وفرياد بود

چون تو رقتي باغ گل برباد رفت

باغبان اب رخ شمشاد رفت

چون تو رفتي سروها بي سر شدند

غنچه ها در موج خون پرپر شدند

افتاب از رفتنت بي رنگ شد

صورت مهتاب پرارژنگ شد

هان پدر اي پير اي پيروز مند

بابه باباي سبز وسر بلند

مرحبا بر استقامت هاي تو

كوه سايد سينه پش پاي تو

مرحبا تاريخ ديگر ساختي

طرح نو در نه فلك انداختي

مرحبا بردست وبازوي تو

پيش دشمن خم نشد زانوي تو

مرحبا صد مرحبا اي پاك باز

راد مرد سر فراز پيشتاز

در ستيغ همت افلاك كم

پيش دستازژرت سر تاريخ خم

بازو انت بوسه گاه افتاب

چاكرت صد رستم وافراسياب

خاك را هست برتر از تاج شهان

هديه تو هرچه گل ها در جهان

قلب تاريخ هميشه زنده اي

افتابي در جهان تابينده اي

رايت رزمت كنون برخاك نيست

گرچه دوستي مثل تو چالاك نيست

تا كشد از قاتلانت اتتقام

صدهزارن تيغ گشته بي نيام

رخت خون برقامتت تبريك باد

وقت مرگ دشمنت نزديك باد

            محمد سرور صداقت کالفگانی


 
گریه گاه انسان

به   سوگواری   تو   اسمان   پریشان شد

زمین به ضجه در امد ،  زمانه گریان شد

ز  نور  مشعله  های   شهادت     سرخت

مزار  گم شده ء   عاشقان   چـراغان  شد

خدا  از  امدنت   پیش  خویش دلشاد است

جهان زکوچ تو بیچاره گشت  وویران شد

چو  رود  نور  به سوی ستاره گان رفتی

حضور     مقبره ات گریا گانه انسان شد ...

شمع ماتم

دلم به  سوگ   غریبانه ء  تو   میسوزد

به   جان زخـمی و زولانه ، تو میسوزد

چه   نا   تمام   بـه اطراف شمع ماتم تو

سرود  خوان  تو ، پروانه ء تو میسوزد

                         عبدالوهاب مجیر     


رفتی  و  بعد  ا ز تو  اینک خورشید نا مهربان است

از چشمهای اهالی صد رود خون و چشمه روان است

بعد  از تو اینک    کبوتر    پرواز  از یاد برده است

چشمان   ما   غرق     دیروز دنبال فردا روان است

دلتنگ    دلتنگ   بودی ، از   دست    این   اشنایان

اینها    که    گویی همیشه بز دل تر از بز دلان است

وقتی   که رفتی «پدر جان» صحرا به صحرا دویدم

دنبال   کبکی   خرامان ، کبکی که از تو نشان است

                                سلطان حیدر «برجکی»


 
دل تو

دل    تو   وسعت   یک   اسمان داشت

گل   دســــتــت  بهار   بی خزان داشت

تو  رفـــــتی  افـــــتابا !    لیک  خفاش

در ان شب جشن خردی در نهان داشت

هر  انچه   کاشتی   در   دشت   میهن

ــ به خط سبزه ـــ  اهدافت  عیان داشت

دل  تو   یک   چمن  یک باغ سر سبز

که بر   هر شاخه ، گنج شایگان داشت

تو  بودی  کز  نگاهت ، باغ   گل  داد

دو  دستت   جویباری   ارمغان  داشت

                          غلام علی جوادی


هالهء غم

افق    انروز    ر ا رنگ دگرداشت

قبای  تیره ی   شب را به بر داشت

به   دور   کوهساران    هاله ی غم

بنفشه لخته ی  خون در جگر داشت

ز  کوکو ،  قمــریان   بستند   منقار

به  بستان بلبلان سر زیری پر داشـت

نسیم   صبح  با   صد   اه و   فریاد

زکوی   و  برزن   کابل گذر داشت

ز  خجلت  سر   خمیده است اسمائی

که بر  ان پیکر   خونین نظر داشت

فضا    باران   غم   میبارید  انروز

خلایق نالهء  بس  «واپدر » داشت

                             ضامن علی مرادی


راز

اینک   کبوترن   قفس   ،باز خوانده اند

از صبح ،از  دریچه و پرواز خوانده اند

شور   کدام   پنجره   افشانده ای که باز

با   حلقهای   سوخته    اواز  خوانده اند

دستان    شعله   ریز ترا  سبز   دیده اند

چشم   پرنده   پوش   ترا راز خوانده اند

آری، سرود  رود شدن را که نام توست

جوبارهای سبز    به این ساز خوانده اند

همواره غرق ابر ،    روان سوی قله ها

این سرنوشت ماست کز اغاز خوانده اند

                             محمد ضیا قاسمی

|

 

 

 
باغی از زمزه ی سرخ .

خوشه می بست از اواز تو گندم در شب

شب  شد  ساقه ی  زیبای  ترنم  در شب

باد  از  قریه ی تو بذر گلاب اورد ، آی

باغی  از  زمزمه ی سرخ تکلم در شب

دیشب  اواز  تو تا  ساحت  گل امده بود

تا  بهار  هوس انگیز  ترین  خم در شب

یادگار  تو  همان  سرو   بلند اواز است

هدیه ات  غنچه ی  زیبایی تبسم در شب

                                 حمید مبشر


در اتش

نخستین بار در اتش که دیدم   سخت رنگین بود

پروبالش پر از خون بود، تنها بود و غمگین بود

چنان   در   اتش  احساس چشمم مهربانی داشت

که  از  شبنم  بخود  بالیده  از خورشید اذین بـود

دگر  در   باور   خاکستری   تان  افتابی نیسـت

شما  مردم که دلها تان پر از دشـنام و نفرین بود

بدون  او  نمی  دانم   چه  باـید کرد،   آی مردم

چنان    مردانه   بالا   رفت  یا نامرد پائین بود

                                          مقداد صالحی


عبدالسمیع حامید

بعد  از   تو   ترس   دارم  اواز ما نماند

در   دفتر   محبت   فصــل   وفا   نماند

بعد  از  ترس   دارم   روح  چمن بمیرد

پیک  بهشت  و   باران  در بیشه پا نماند

ای تک درخت !در تو جنگل بهار میکرد

رفتی  و  می  هراسم  ان   روز ها نماند

از  بس که زخم خوردم در تو ز اشنـایان

بی  تو  هراس   دارم   هیچ   اشنا  نماند

ای  فصل  وصل  گلها  رفتی  ولی مبادا

این  باغ  از  جــــدایی  دیگر  جدا  نماند

اطلاعیه !

بیاییدبا هم شاهد دیدار یک مجمع با شکوه فرهنگی باشیم !

بمناسبت دوازده همین سالروز شهادت رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری  نمایشگاه بزرگ عکس - نقاشی و فرهنگی بر گزار می گردد ٫ در این نمایشگاه :

 ـ عکس های تاریخی و فرهنگی هزاره ها !

 ــ نقاشی ها و کاریکاتور

 ـ فلم های کوتاه از سخنان و کارنامه های استاد مزاری

 ـــ زیورات و لباس های محلی هزاره گی

به نمایش گذاشته خواهد شد . بنآ از تمام برادران و خواهران گرامی صمیمانه تقاضا می نمائیم تا در این مراسم با شکوه شرکت نموده و در بهتر شناختن شخصیت های ملی - فرهنگی و آثار تاریخی خود با ما همگام باشند .

در هزاره تاون

زمان بر گزاری : روزی پنجشنبه تاریخ ۲۰۰۷ - ۳ - ۲۲ از ساعت ۲بعد از ظهر الی ۶ شام

محل بر گزاری : حاجی برادران شادی هال - هزاره تاون کویته

در مری اباد

زمان بر گزاری : روز یکشنبه تاریخ ۲۰۰۷ - ۳ - ۲۵ از ساعت ۱۰ قبل از ظهر الی ۵ بعداز ظهر

محل بر گزاری : خدیجه محمودی هال تنظیم نسل نو هزاره - علمدار رود

برگزار کننده گان : کمیسیون اینده سازان و تنظیم نسل نو هزاره .


اطلاعیه !

از دوازده همین سالروز شهادت رهبرشهید عبدالعلی مزاری در شهر کویته پاکستان تجلیل به عمل می آید !

زمان  : روز جمعه (۲۵حوت )ساعت ۲   بعد از ظهر 

مکان :  علی آباد شادی هال - هزاره تاون بروری 


مزاری که بود ؟

 ــ خشم توفنده ای  بر علیه فاشیست ها و انحصار طلبان نژادی و مذهبی  !

ـــ مشت کوبنده ای بر دهان انحصار و سلطه طلبی !

 ــ فریاد کننده ای دردهای چند صد ساله یک ملت !

 ــ  تجسم و الگوی قهرمانی و استبداد ستیزی !

ــ بنیانگذاری عدالت اجتماعی در افغانستان  !

 ــ و اسطوره تاریخی مردم ما !

مزاری

ـ شخصیتی در طول عمر خود خواهان زندگی مسالمت آمیز و هم پذیری در سایه عدالت  اجتماعی بود

ولی افسوس  صدایش را نشنیدند و امروز جز ننگ و ویرانی چیز دیگری نداریم

 


ما عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم ، فقط می خواهیم مردم ما در تصمیم گیری سیاسی این کشور

سهیم باشند

ما مجبوریم برای مردم خود روشن کنیم که شما آگاه باشید و فریب نخورید!

 (رهبر شهید بابا عبدالعلی مزاری)

 


برای خواندن اشعار قبلی اینجا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم اشعار اینجا کلیک کنید

زندگی نامه ’ کامل رهبر شهید را اینجا بخوانید

رنجنامه (منشور مظلومیت )

........

کسی نخوانده رمان گرسنه مانی را

ومشق  کودک بی نان   بامیانی   را

حدیث مادر بی شیروطفل تشنه جگر

نگاه واشک  وغم وزجر بی  زبانی  را

چه کس نوشته زطفلی میان مرگ وتگرگ

به روی سینه  ا ی  خونین  ترانه  خوانی  را

چه کس سروده سرشکی که قطره قطره چو شمع

مزاب   کرده  ستغای قهرمانی را

که اگهست زغم های بی شماری که تک

شکسته   قامت   (بابای)  اسمانی را

......

برای خواندن ادامه شعر اینجا کلیک کنید


بیرق خورشید

                  سید ابوطالب مظفری

چو   ابر   گـــــریه کنم یا   چو  رعد   بخروشم

منی  که  بیرق   خورشید    مانده  بر     دوشم

منی   که   وارث هــفـــــتاد    نسل     شمشیرم

منی   که  وارث   خون    شـــــهید      تزویرم

منی   که تیغ    نخوردم  مگر ز دست    فریب

منی که  زخم نخوردم   مگر  زخویش   قریب

مباد   مان    که   نشینیم  و گریه   ســـاز  کنیم

به  پیش  خصم  سر   عجز   و  ناله  باز  کنیم

مباد مان   که شرف   را  به  ننگ  نان   بدهیم

به قاتلان  پدر بیش     از   این    امان    بدهیم

تهمتنی   که برآمــــــد  ز هفت   خوان   بیرون

ولی    زچـــــــــاه    برادر   نبرد  جان  بیرون

شغادها     همگی  سر   به چـاه   حیله    شــدند

نشد که تن  بکشند از   حضیض  شان   بیرون

هلا   شما   که به    نیرنگ و رنگ مشـهورید

نمی    روید   ز نیرنگ      آسمان       بیـرون

نواده گان     مزاری    همین    دو حمله    بـعد

بـــر آورند   چو ماران   ز غار     تان بـیرون

نمرده است مزاری    که مرگ  بس خرد است

به     پیش     همت    مردی   ز آسمان بـیرون

هلا   شما که   شب از   رنگ  تان  سیاه   شده

زمین  ز کینه   و   نیرنگ    تان   تـــبا ه  شده

ز آسمان   نه   همین اخم و تخم سهم   من است

از این زمین نه فقط سنگ زخم سهم   من است

اگــــــر به اســـــــب نشینم دوبـــــــاره  سـالارم

گــــــــــــــــــــمان مدار که امروز بر سر  دارم

اگر بر مــــــــــــــاه بر آیید  شــــــب  بسوزمتان

اگــــــــــــــــر به   چـــاه د ر آیید لب  بدوزمتان


پدر

مزاری   زینت    تاریخ   میهن   مهربان    بابه!

شهید   راه   ازادی   و   مکتب،  قهرمان  بابه!

سپهسالار   و   یار   و  یاور مستضعفان !بابه!

ابر    مرد    جهاد   سرخ  قرن!ای جاودان  بابه

نهنگ   قلزم  آ تش   شهاب    اسمان    بابه

خدنگ قلب خصم و خار چشم دشمنان  بابه!

کجایی    یوسفا!    بار    دگر   مصر     ملاحت  را

بگیر      از گله ء    گرگان   قرارو   خواب و راحت را

               *         *         *

تو مارا   بابهء   بیدار   دل   بودی    پدر  بودی

انیس و   مونس و تاج سرو نور و  بصر بودی

به شام   محنت   و  غمها تجلی سحر بودی

دلیر   عرصه  های  اتش  و خون و خطر بودی

به چشم فتنه ها برنده شمشیر دوسر بودی

تو   خندق   افرین   مرحب  بر انداز دگر بودی

نیارد   درد   دستانت!     زدی    بیخ    ضلالت را

شکستی کاخ ظلم و  جور و   بیداد   و بطالت  را

                *     *      * 

دلیرا ! خیز و دشت و  گلشن ازادگان بنگر

بهار   مردم   غمدیده ء خود را خزان بنگر

حریم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر

کنام   شیر را جولانگهء خیل سگان بنگر

اسیر    درهم ودالر گروهی نا جوان بنگر

به گرد    خوان ذلت ازدحام دلقگان بنگر

بیا   مردانه    بشکن  بند و زنجیر اسارت را

بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقارت را

            *          *         *

پدر ای شعرما!  ای شور ما ! ای افتخار ما!

شکوه   شوکت  ما،   قدرت ما ،اقتدار  ما،

خروش   نسل  ما، خشم بلند  روزگار  ما

غرور   ملت   ما،   غیرت  قوم و    تبار  ما

سوار  لافتی!سردار صاحب   ذوالفقار  ما

امیر   صف  شکن،کرار عصر کار و زار   ما

زجا     خیز و    بپا  کن   پرچم  سبزولایت را

ندای   حق  مذهب ر  ا، امامت را،وصایت را

        *        *          *

پدر   یکبار   دگر سر ، بلند  از خواب خونین کن

زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن

گذر   بر   سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن

جهان   را   از فروغ  شمع روی خویش اذین کن

فراق   تلخ   مان     را با وصالت باز شیرین  کن

شبستان    وطن   را  زافتاب  عشق زرین  کن

بروی   خلق      بگشا     روزن   صلح   و عدالت   را

بپایان   آور    این     هنگامهء    رنج  و   ملامت    را

             *      *      *

شهیدا !    شهریارا !  شیرگیرا !  خیز     و یاران بین

به راه   روشن   و سرخت،  شتاب خونسواران  بین

درفش    رزم    خود   بر   دوش  پاک رادمردان   بین

وفاداری    و جانبازی     و ایــــــثار     دلیران      بین

به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان    بین

بروی    فرش   خونت،   بازی     فتوا    فروشان بین

نگر   تاریخ    نقل     افشانی    کین    و    قساوت   را

به   تو   وا    میگذاریم     اندر    این  محضر قضاوت  را

                *     *         *

پدر    تو   دین   خود   با مردم و مذهب ادا کردی

به عهد   خویشتن    مردانه   و مومن  وفا کردی

تمام    هستی    خود    در   ره جانان فدا کردی

به    سالار  شــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی

حساب جنگ و صلح  خویش   در راه خدا کردی

به    زرق    و    برق  دنیا عارفانه پشت پا کردی

بما     آموختی       اخلاص   و    ایمان و   دیانت  را

تعهد     را ،    وفا   را ،   رادمری      را ،   متانت  را

         *         *            *

دریغا!     خود  گرانی چند در حقت  جفا کردند

چو   ملعون     ازل ،   کبرو   غرور نا  بجا کردند

زکعبه   ر و  به ترکستان،ره خود را   جدا کردند

بپاس   خاطر   بیگانگان ،     شق  عصا کردند

نثارت   تهمت و توهین و فحش  و   ناسزا کردند

به پیش ملت و تاریخ، روی خود    را سیاکردند

روا      دادند      بر خود نکبت و ننگ   وملامت را

شرار    لعنت    و   نفرین    دنیا   و     قیامت را

           *     *        *

پدر!   خونت   به گردون پرچم فریاد خواهد زد

چو سیلاب خروشان! ظلم را بنیاد  خواهد زد

شرر   بر   خرمن  خار و خس بیداد خواهد زد

به   مشت اهنین! دندان  استبداد خواهد زد

به قلب    قاتلانت   خنجر   فولاد   خواهد  زد

به   تیغ     انتقامت   گردن   جلاد خواهد زد

کند  خاگستر   اخر   دار و دژخیم و شرارت را

به    اتش    افگند  فرمانگران    قتل و غارت را

               *           *           *

زرزمت   قرن و   تاریخ و زمان   بر   خویش می بالد

زمین   و افتاب   و اسمان   بر   خویش     می بالد

ز   نام     نامیت    ازاده گان    بر خویش   می بالد

ز اوج    همتت   صد کهکشان  بر خویش می  بالد

ز روح   روشنت   خلد   و جنان بر خویش می  بالد

شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش می بالد

به   خون   تفسیر   کردی   فصل  سرخ استقامت را

نشان    دادی   به عالم   رسم   ایثار و شهامت را

                  *          *          *

پدر   زین   پس   ترا در برگ برگ لاله ها جویم

ترا   در قطره   قطره   اشگ  گرم دیده ها جویم

ترا   در   بغض  گلرنگ افق!  صبح و مسا جویم

ترا   در   کوچهء دلتنگی  و عشق و صفا جویم

ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها   جویم

ترا   اندر     بلور      قلبهای    با   صفا  جویم

که     بر    بالای   زیبایت شرف دادی شهادت را

گرفتی    از کف     معشوق   مینای   سعادت را

                                محمد «عزیزی»


هفت ایوان غریب

محمد حسن حسین زاده

 

همسفر بر خیز و بشکن چلهء افسوس را

 

از زمین بر گیر تیغ و پرچم   فانوس  را

 

ای نمای سرخ و سبز هفت ایوان غریب

 

در غرور خود بسوزان جرئت ناقوس را

 

صبح در پیش است و هنگام طلوع از پشت تو

 

از فروغ خود بسوزان سایهء کابوس را

 

گر چه در هر سو چشمان تو ای شرقی ترین

 

ماه را می بینم و دستان اقیانوس را

 

باز هم عین شراری باید از آتش شگفت

 

باید از اتش که تا معنا کند ققنوس را

 

پهلوان بعد سیاوش باید از هم نگسلیم

 

بگسلیم اندیشهء مغشوش کیکاوس را

 

دست تو پیوند باران و انارستان ماست

 

پس رها کن باغهای سرزمین توس را


شعر از سید علی موسوی گرمارودی شاعر و نویسنده ء معاصر ایرانی .

مزاری

دیدم   مزار  پاک    تو   وز   جان   گریستم

بر   سر  نوشت   شیعه ء   افغان  گریستم

سید    علی    کنار   تو ارام   خفته     بود

بران    شهید   پاک   هم   از جان گریستم

یعنی   وفا    کنار    شرف      ارمیده    بود

بر این    سلام     گفتم   و بر   ان گریستم

سید    علی    کنار   تو امد   دو باره   لیک

ان    شاعرم    که    بر تو از ایران  گریستم

سید    علی    موسوی   گرم     رودی  ام

آن    کز    غم    تو از  بن  دندان  گریستم

آه   ای   سترگ   چون   قلل    کوه   بامیان

بر دامنت    چو چشمه ء جوشان   گریستم

یک   لمحه    خاک ، اینه شد   در نظر  مرا

بر    قامت   رشید   تو    عریان     گریستم

آن   زخم  هاکه بر تنت از دشمنان   ر سید

بیش ا  ز   هزار   بود و     فراوان    گریستم

وانگه     هزار     زخم   که بر سینه داشتی

یک یک    به بوسه شستم و بر ان گریست

دیدم     هزار بار    ستم   بر « هزاره گان»

در پیش      چشم   و  با دل بریان گریستم

از   داغ صد شنکجه   تنت دشت   لاله بود

ابر      بهار    گشتم   و باران      گریستم

با     یادت    ای    مزاری   نستوه ای دلیر!

موییدم      ابتدا   و   به   پایان     گریستم

 


عبدالسمیع حامید

تا آبی  آبی

پاره   پاره ان   ستاره تا    دوباره می رود

تا   دوباره   ان   ستاره   پاره پاره می رود

باره را زین کن که سرخ و سبز آن قد وقیام

چون درفشی از سر این برج وباره می رود

می   رود    ازا  د و با   فریاد   ان  آتشنهاد

یاد   او تا    سینه ء چندین هزاره می رود

های   مردان تفنگ و ننگ   ،ننگی از درنگ

راه   ما   تا    آبی   آبی     دوباره  می رود

پهنه ء   پیکار  را   از  کهکشان   رنگین کنید

او اگر    خونین بدن   خورشید واره  می رود


شور دو عرصه

             سید فضل الله قد سی

 

 

پیچانده بین تابوت حجم یک اسمان را

 

از غزنه گسترانده تا بلخ – کهکشان را

 

شهر است بی پرستو – بابا بر اسمانها

 

از قله کوچ داده باز بی اشیان را

 

بعد از غروب خورشید شاعر چه میسرایی

 

محراب بی قیام و فردای بی اذان را

 

بر غربتت بگیریم – کاینسان دخیل بسته

 

شور دو عرصه مردی بتهای بامیان را

 

گو شیخ را که چندی بر مسند قضا باش

 

تا بشکند اباذر بر فرقت استخوان را


تصویر نا مکرر

محمد عزیزی

با قا مت بلند تو  آزاد  می   شدیم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم

 

ای سرو سر فراز سپیدار سر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم

 

در مکتب غرور تو ای مر شد شهید

نا خوانده درس یگ شبه استاد می شدیم

 

وقتی که ای بهار تو لبخند می زدی

همچون نسیم ٬ نو به نو ایجاد می شدیم

 

تصویر نا مکرر آیینه های ما

از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم

 

گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز یگ نگاه گرم تو آباد می شدیم

 


فریاد هزار زخم

       میر حسین مهدوی

 

زمستان امد و توفان گرفت و آب تنها ماند

 

وقومی از نژاد روشن مهتاب تنها ماند

 

زمین چرخید و آتش تا رو پود عشق را سوزاند

 

علی در برزخی از فتنهای شوم تنها ماند

 

صفی از دشناه های تیز امد روبروی ما

 

و جمعی – نابرادر – نیز امد رو بروی ما

 

شبی که از زمین واسمان هم سنگ می امد

 

به چشم قوم ما تسلیم و سازش ننگ می امد

 

و در حجم زمین تشنه مان تا دد می امد

 

فقط یک مرد – یک اسطوره – بی تردید – می امد

 

شکوه شرقی اش را ابهای تشنه می فهمید

 

نگاه روشنش مهتابهای تشنه می فهمید

 

میان خفتگان یک سوره از اسلام می اورد

 

برای تشنگان از روشنی پیغام می اورد

 

تمام صخره ها با ود پایش بودند

 

درختان برگ ها گل باصدایش اشنا بودند

 

تمام بودنش را در مصیبت زیست با مردم

 

کسیکه سیل خونش از خدا جاریست تا مردم

 

شب امد نعره های شوم پیچیدن گرفت از دشت

 

شعاری سخت و نا مفهوم پیچیدن گرفت از دشت

 

زمستان امد و توفان گرفت و آسمان لرزید

 

و ایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

یکی هم با تمام هستیش ایمان به نان اورد

 

برای مرگ ما ازطاق کسری ریسمان اورد

 

و جمعی نا برادر با گروه باد پیوستند

 

بهشتی دیده امد د صف شداد پیوستند

 

زمستان امد و توفان گرفت و اسمان لرزید

 

وایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید

 

کسی هم در صف ایستاد و خویش را گم کرد

 

و یک ورد عجیبی خواند و با شیطان تفاهم کرد

 

شبی که بوی زرد سکه ها از کوچه می امد

 

به روی سکه های زرد و نورانی تیمم کرد

 

و در یک فرصت سنجیده از مردم شکایت برد

 

به روی صاحبان قدرت و چوکی تبسم کرد

 

تمام عشق خود را از برای نان دنیا داد

 

به پیش پای شب خم گشت پشتش را به مردم کرد

 

زمستان می وزید و چشمه ها بسیار یخ می بست

 

گلوی عاشقان بر رشته های دار یخ می بست

 

سر انجام اسمان چرخید و اتش در زمین پیچید

 

و بوی نان نیامد سفره هاشان در شوق نان پوسید

 

خداد شداد را از عرصه خواهد برد ای مردم

 

کسی که عشق را افسرد – خواهد مرد ای مردم

 

خدا با ماست دریا تا ابد تنها نخواهد ماند

 

و این دریای زهر آلود هم دریا نخواهد ماند

 

زمستان می رود بر استخوانها درد می ماند

 

به زعم عزت ما ننگها نامرد می ماند

 


چراغ بی نهایت

             محمد بشیر رحیمی   

طنین     افگنده ای    در من چراغی بی نهایت را

که بر    پا کرده ای در لحظه    هایم چشمهایت را

خودت       را انچنان در کوه جاری کرده ای روشن

که   نتوان    دید    در آوار   شب غیر از صدایت را

شیوع جوش جنگل دشت ها را می کشد در خویش

که   بر پا کرده ای   در باغ ،  دست شعله پایت را

تو می گفتی « زمین اطلاق دارد آسمان عام است»

کسی    اما    نمیفهمید    چشمان    رسایت را

سر    جاری   شدن   در پیش  دارد کوه « بابا» تا

مگر    پر کرده     باشد  قامتی از سجده گایت را


چشمهای اب باران

محمد اصیف جوادی

غبار     الوده     میخواهد     غرور     کوهساران را

نمک   پالوده    میخواهد    زلال  چشمه ساران را

همین   دیروز    میدیدم   که  سیبی از زمین افتاد

کسی   باور    نکرد   اما   عزای     شاخساران را

چه چشمی دارند این مردم خدایا کور شان گردان

نمیبینند   غیر    از   خود   و  غیر    همقطاران را

              *           *               *

مگو   دیگر   از این   پس   قصه های   دختر دریا

بیا    با   من   بخوان  اسطوره ء  پیر  جماران را

بود    فردا    برنگ    چشمهایی     ابی    باران

کند    تعبیر    رویای   کویرو    شوره      زاران را

 


   

شریف سعیدی

کوهی   که داشت    زمزمه ء   سبز بیشه را

شب   میسرود   عقده ء   سرخ   همیشه را

 

ادامه نوشته