خوش امديد
رنجنامه
منشور مظلومیت
نه شاعرم که ز ایجاز استفاد ه کنم
و حق واقعه را با مجاز افاده کنم
نه قصه خوان که زافسان و داستان کویم
ز اسمان بگذافم به ریسمان گویم
نه مدعی سیاست که فوت فن جویم
به فاظلات ریاست هماره تن شویم
نه تاجری که به جیب وجوال بسته شوم
نه حاکمی که زفکر زوال خسته شوم
نه جبریم که رضا بر قضای جبر دهم
نه اهل سازش و خواهش که بی طرف باشم
به نرخ روز خورم نان وبی شرف باشم
زره رسیده ی صبحم که دوش میدانم
خوشهای ز----------قرن خموش می دانم
دلی چو اینه دارم شکستنی و شگرف
چو اب و اتش وباری چو افتاب چو برف
براده ای دلم را کنون به خامه زنم
درام درد والم را به خون چکامه زنم
چکامه یی که باید به خون نوشته شود
به خون سروده و باید به خون نوشته شود
درین چکامه حکایت ز ریزیش روح است
حدیث ایل شهید همیشه مجروح است
سخن ز غربت گلهای یک چمن دارم
و رنجنامه دردی به هموطن دارم
به هموطن که هنوزم هزاره میجوید
ز شام تیره ی میهن ستاره میجوید
بیا برادر همد ین و همو طن بشنو
هماره تشنه به خونی فقیری من بشنو
بیا تمدن خود را به گفتگو بنشین
گذشته های خودت را به جستجو بنشین
بیا و گوش دلت را به من عنایت کن
به داوری بنشین و کمی درایت کن
اگر چه پیش تو جرم هزاره گی دارم
زبان هیئت و فرم (هزاره گی) دارم
خدا گواست که در دل مرا محبت توست
سر ارادت و عشق وصفا و صحبت توست
بنه کلاه خودت را و خوب قاضی شو
ضمیر حال خودت را بدل به ماضی شو
دویست سال تو حاکم بودی و ما محکوم
خدا گواست که ظالم بودی بودی وما مظلوم
تو یست سال تو سلطان بودی در این کشور
وما رعیت بد بخت خوب فانه بسر
دویست سال تو مالک بودی و ما مفلوک
امیر و وا لی تو بود ی و ما مملوک
دویست سال وطن از تو شن وشوکت داشت
وسکه ها همه ضرب و زمان و زینت داشت
رئیس و افسرو خان و وزیر تو بودی
هر انچه مفتی و ملا و پیر تو بودی
به ارگ شاهی و شهرت جلوس میکردی
قرار و قول به انگلس و روس میکردی
هر انچه در ثمن در کلاه گوش تو بود
مدال های طلای وطن به دوش تو بود
عطای لطف تو مارا نبود غیر از غم
به جز مرارت و و مرگ و مصیبت و ماتم
و هدیه ات همه باج و خراج و تاوان بود
به اعتراف خودت یک دو متر ریسمان بود
همان دو متری که در شهر روی شانه ی ما
و روی دار گره خورده زیری چانه ی ما
همان دو متری که با ما به دار سر گردان
همان دو متری که با ما به دار اویزان
دگر که تاریک ما از تبنگ بود اذین
ودوش ما که به بیل و تفنگ بود اذین
و غیر از این همه تهمت و تکفیر
و دار و دشنه و حبس و شکنجه و تکفیر
دیگر چه دادی به ما همو طن خدا در بین
جواب پرسش من در گردنت بماند دین
کجا تو فرصت سود و سواد ما دادی
کدام سوره ی سبزی که یاد ما دادی
کدام اجازه ی عرض وجود بود مو جود
که ما رفوزه شدیم وزصحنه ها مطرود
کدام فرصت و رخصت که ما کلان نشدیم
وزیر اعظم و پوهان و کاردان نشدیم
تو خواستی که هزاره اسیر غم باشد
شکسته قامت و در زیری بار غم باشد
تو خواستی که به پیشی تو بار کش ماند
خراب و خسته و خونین و خار کش ماند
تو خواستی که هزاره همان هزاره بود
شکم گرسنه و بد بخت و بی ستاره بود
همیشه روی تو با ما عبوس وپر چین بود
ز ((پیشقبض))تو قلب هزارهزز خونین بود
نگاه های تو هماره بوی نفرت داشت
دلت همیشه به ما کینه و کدورت داشت
تمام همت تو صرف نفی کردن شد
به دارو دشنه وجلاد و تیغ وگردن داشت
قدم برای ترقی این وطن نز دی
سخن زوحدت گلهای یک چمن نزدی
همیشه دعوی خونین خاک میکردی
به نام خویش همی مهر و لاک می کردی
گپت ز ملک نبود و زمالکیت بود
نبود فکر حکومت که حاکمیت بود
همیشه گفتی که این سرزمین فقط از ماست
نبود حق سوا لی که دیگران زکجاست
کزان زمانه که اين مرزها رقم شده ست
بنام نامی افغان(ستان)علم شده ست
کدام لحظه در ان بی حضور ما بودی
بدون مردم ایل غیور ما بودی
کدام صحنه تو بودی که ما در ان نبودیم
کدام خطوه تو بودی که ما روان نبودیم
کدام جبهه که در ان یل هزاره نبود
جوان شیعه بر اسپ خطر سواره نبود
کدام صفحه که باخون ما مزین نیست
کدام عرصه ی ما افتخار میهن نیست
کدام صخره و سنگی که بی شهادت ماست
کدام خطه ی جنگی که بی رشادت ماست
کدام خصمی که مغزش به سنگی ما نشکست
کدام دشمنی کز جنگ ما به خون ننشست
تو امدی که در این خانه میزبان بودیم
به خطه خطه ی این خاک حکمران بودیم
زمان زمان وفا وصفا و الفت بود
زمین " زمین سلام علیک ورائفت بود
بهار عشق به هر دشت و کوه گل می ریخت
نگار عشق وشهد شکوه مل می ریخت
هزاره دی به دی اندر وطن تصرف داشت
به شهر وده ودیار وطن تشرف داشت
تو امدی و به مت تحفه ی تیغ اوردی
هجوم و غارت ودردو دریغ اوردی
تو امدی ووطن را پر از مهن کرد ی
پراز تفنگ و تبر زین وگیو تن کردی
تو امدی و کمین ها و کینه ها امد
گه بریدن سرها و سینه ها امد
تو امدی وفرامین غضب امضا شد
وپای ما دیگر از هر چه داشت کوتا شد
تو امدی و به هر دره دار شدبرپا
تو امدی و دگر کشت ها ز کوچی شد
وخون گرم هزاره به چمچه اوچی شد
تو امدی دگرجوی خون راه افتاد
قطار قتل وجفا وجنون راه افتاد
زمان شکست وزمین ناگهان به خون بنشست
ورشته های اخوت یکی یکی بگسست
بهار امدنت خارم وخشم حاصل داد
وخون وخننجر وزنجیر وزخم حاصل داد
بجای خوشه ی گندم زخاک خنجر خاست
ونیشگژدم ودندان مار واژدر خاست
وشهر وده و دیار وطن خروش امد
هزاره حجله عروس سیاهپوش امد
هزاره بودن مردم گناه مطلق شد
هر انچه خواب پریشان همه محقق شد
بنام یاغی و باغی جهاد شد اعلام
ز اهل قبله کنیز و غلام شد لیلام
ز قریه قریه ی ما سیل خون روان گردید
ضمیر خاک پر از قامت جوان گردید
وفصل فاجعه های بزرگ پش امد
سپاه قرن مصیبت چو گرگ پیش امد
که تا بنام تو تخت وطن مزین شد
گواهنامه تاجت زخون مدون شد
برو حکایت تاج وسراج از سر خوان
حدیث برده وباج وخراج از بر خوان
بخوان که خوان شان خالی از کرامت نیست
ببین که چه فصلی که بر ما یکی قیامت نیست
چه کرده بود هزاره که این چنین می شد
ز شیر خواره وصد ساله اش وجین می شد
چه کرده بود که مستوجب عقاب شود
وزنده زنده به داش ستم کباب شود
چه کرده بود که ذبح از قفای سر گردد
زخون بی گنهش کوه و دشت تر گردد
خبر نداشت گمانم نمک شناسی را
وقدر دانی واینگونه حق سپاسی را
خبر نداشت که مهمان بنای کین دارد
هزار دشنه به خورجین و استین دارد
خبر نداشت که مهمان بهانه میطلبد
زمیزبان زیان کرده خانه میطلبد
خبر نداشت که دیگر هزاره گی جرم است
به شام سرد شبیخون ستارگی جرم است
هلا برادر همدین و هموطن بشنو
هماره تشنه ی خون شهید من بشنو
به حال ای و برون از زمان ماضی شو
کلاه خویش به سر کن و خوب قاضی شو
بیا تمدن خود را را به گفتگو بنشین
چه می کنی وچه کردی به جستجو بنشین
گذشته ها که گذشته است بر نمی گردد
به تو به فاجعه اش بی اثر نمی گردد
گذشته های سراسر تباه را بدرود
وکرده های سراسر گناه را بدرود
نه شاعرم که توسل به استعاره کنم
نه اهل شطح که شوطی به استثاره کنم
ز ایل اینه هستم بوده تقدیرم
که نیست چاره یی از حس وعکس وتصویرم
وانچه صورت موجود را نشان دادن
به اسمان و زمین وزمان زبان دادن
چسان ز درد وخروش از خراش دل نکنم
وشرح اب که که کردی دوباره گل نکنم
اگر ز راست نرنجی وخشم ودق نکنی
وسرگرانی به اظهار تلخ حق نکنی
کنون برای تو کوتا ه وچست باید گفت
وپوست کنده وروست ودرست باید گفت
که نو بهار ظفر را تو در خزان بردی
تو ابروی وطن را به رایگان بردی
نخست دست تو بر ماشه تفنگ رسید
ز صلح کا رتو اول به سنگ رسید
نخست تیری تو بر قلب ما نشانه گرفت
خدنگ خشم تو دردل نشست وخبنه گرفت
نخست دست تو در درخون گرم ما تر شد
حلال خون برادر بران برابر شد
تو رسم قتل واسارت زنو به پا کردی
رواج کهنه ی غارت ز نو بنا کردی
تو هدیه اتش واهن به هموطن دادی
و گور جمعی بی غسل وکفن دادی
تو سیل های ز ساطور را روان کردی
حلال خون زن ومرد وکودکان کردی
هر انچه راه وطن را به روی ما بستی
کمین گرفته به زنجیر وزجر بنشستی
به پیروی ز پدر های خود پدر کشتی
خلاف عرف وطن پیر و راهبر کشتی
وکینه های کهن را به یاد اوردی
منار ودار ورسن را به یاد اوردی
همان پروژه (پور پلار) از سر شد
همان درامه ی شمشیر ودار از بر شد
جهان زور زرو ضلم همعنان گردید
به یک اراده ودست وداستان گردید
که تا غرور هزاره بخون کشیده شود
درخت وقامتش زبیخ وبی برده شود
زمان شکست و زمین ناگهان پر اهن گشت
وفقر خانه به خانه خزید و دشمن گشت
به کوه بارش و برف و به دشت یورش تیغ
به شهر سایه ی مرگ و به ده دردو دریغ
به دوش بار تفنگ و به س ر جنازه ی جنگ
به پیش خون وخدنگ و به پشت شیشه ی ننگ
چه لحظه ها ی شگفتی که چون قیامت بود
هزار مرتبه فوق توان وطاقت بود
شکست حرمت( بودای) بامیان بر دوش
شکوه قامت (بابای) اسمان بر دوش
دریغ ودرد ودریغ وهزار دردو دریغ
شپر نهادن ورفتن زمعرکه بی تیغ
میان معرکه سردار وار سر دادن
هزار مرتبه بهتر که تا سپر دادن
به حفظ خون مسلمان ز جنگ بگذشتیم
سپر نهاده ز تیغ و تفنگ بگذشتیم
ولی چو دست تو بر ما رسید اتش کرد
به قلب کودک گهواره ماشه را کش کرد
چه گویم اینکه چه کردی به بامیان وبه بلخ
چگونه مرثیه خوانم من این حکایت تلخ
چه گویم از شب سرد شکنجه وشیون
شب شهادت پیرو جوان وکودک وزن
شب اسارت ومرگ و مرارت و مردن
بدون هیچ گناهی به خون کشیده شدن
چه قریه های که اتش گرفت ودوزخ شد
خموش و خالی وخونین خرابه مسلخ شد
چه خانه های گلینی که ریخت ویران گشت
چه قلب های غمینی که سوخت بریان گشت
چه کوچه های که از خون خلق دریا دریا شد
به خانه خانه مزار شهید احیا شد
چه مردمانی فقیری که خان ومان گشتند
پرنده وار مهاجر ز اشیان گشتند
چه سینه های سترگی که دشنه اجین شد
وهر که هر چه بنام هزاره گلچین شد
چه کودکانی که مسق تفنگ را دیدند
زقلب خویش عبور فشنگ را دیدند
چه خواهرانی غریبی که بی برادر مان
چه دختران یتیمی که دیده بر در ماند
چه مادرانی که عمر جوان شان سر شد
به روی دامن پر مهر شان خون شد
سر بریده ی فرزند خویش را دیدند
دل دریده ی دلبند خویش را دیدند
سخن تمام برادر که قصه دلگیر است
وعمق فاجعه بیرون زحد تفسیر است
شد انچه شد هزاران ستاره شد خاموش
خروش سبز گلوی هزاره شد خاموش
دلم ز قامت بالای مثنوی خون شد
که هر فراز وفرودش زدرد مشحون شد
سری به زلف پریشانی غزل بزنم
سرشک زهره ببازم دف زحل بزنم
کسی نخوانده رمان گرسنه مانی را
ومشق کودک بی نان بامیانی را
حدیث مادر بی شیروطفل تشنه جگر
نگاه واشک وغم وزجر بی زبانی را
چه کس نوشته زطفلی میان مرگ وتگرگ
به سینه ی خونین ترانه خوانی را
چه کس سروده سرشکی که قطره قطره چو شمع
مزاب کرده ستغای قهرمانی را
که اگهست زغم های بی شماری که تک
شکسته قامت (بابای) اسمانی را
نبوده است بلوری که باز تاب دهد
هبوط هیبت بودا ملال ومانی را
وبعض مصحف خونین طاقهای گلین
که صفحه صفحه شده در خاک بایگانی را
چه کرده بود هزاره که این چنین گردد
به خطوه خطوه ی این خاک دشنه دشنه چین گردد
چه کرده بود که باید شکنجه پشت شود
وزنده طعمه ی گرگان (کندی پشت )شود
چه کرده بود که باید چنین زمین بخورد
کبوترانه به هر رهگذر کمین بخورد
چه کرده بود که باید به خون غسیل شود
بدست ئپای گره کرده اش فسیل شود
مگر به شهر شما بهر جنگ امده بود
ویا به خانه تان بهر جنگ امده بود
ویا بنای تجاوز گری و غارت داشت
هوای کشتن وسوزاندن واسارت داشت
هزاره گونه این سوال از شما باقیست
به دادنامه ی تاریخ ادعا باقیست
از این گذشته گرایی مراد حاصل نیست
که کاه کهنه کشیدن به باد حاصل نیست
گذشته ها که گذشته ست بر نمی گردد
درخت خشک دیگر بارور نمی گردد
گذشته های پراز اشک و اه را بدرود
وسال های سراسر سیاه را بدرود
از این به بعد دیگر هموطن چه میخواهی/
شریک شاخه یک نارون چه میخواهی؟
بخواهی یا نخواهی از این وطن هستم
زیک دیار زیک دشت ویک دمن هستم
زاخم وتخم همه مرگ ودرد حاصل شد
زخشم و زخم همه رنگ زرد حاصل شد
به حذف ونفی ذلیل وزبون و دون ماندیم
به دست و پای شکسته به خاک وخون ماندیم
زسنگ وجنگ وطن را شکسته سر کردیم
پراز تفنگ وفشنگ وپر از حجر کردیم
بیا که تیغ جفارا دیگر غلاف کنیم
به جرم های دو صد ساله اعتراف کنیم
بیا که عشق و ارادت به هم هدیه دهیم
گل بزرگ اخوت به هم هدیه دهیم
ضمیر مادر میهن تر ا صدا دارد
که هان هزاره ی مظلوم هم خدا دارد
محمد (عزيزی)