تبليغاتX
در رثایی رهبر شهید بابا مزاری -
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ’ ناهید کرد
 

هر دم شهید می شوی، ای تا ابد شهید

«محمد بشیر رحیمي»

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید


هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو

خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من

اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید


پدر

بشیر بختیاری

تا فلق    سر  زد   دو باره شام شد

پرچم   سبز     پدر   خونفام     شد

         *     *      *

 

خاک بر سر    کن برادر  کوه کوه

رفت    از کف   سالهای   پر شکوه

این    چمن را سرو نازی بود و رفت

ایل ما را سر فرازی    بود و   رفت

بعد از این ، این دل   که مهد آزوست

آه و درد    و رنج    عالم مال اوست

شانه ء  دل    زیر    بار      درد خم

زیر   بار   درد خم ،   زخمی  ز غم

بعد از   این  چشم من و دریای خون

موطن  و   منزلگه  و ماوای    خون

بعد از این این قوم بی سر   مانده  اند

بی   علی و    بی    ابوذر    مانده اند

* * *

تا تو    بودی    بی کسی   افسانه بود

دفتر    رنج و   محن خوانا ،   نه بود

تا تو بودی    صد    چمن گل  داشتیم

شش    جهت  آواز    بلبل      داشتیم

با تو    می شد    از  رهایی یاد کرد

این    خراب  آباد  را ،   آباد     کرد

با  تو   می شد   تا  دل مهتاب   رفت

یا  از این   دشت عطش تا آب   رفت

با تو می شد جشن مرگ شب گرفت

قلعه   را   مردانه از  مرحب   گرفت

با تو می شد تکیه بر    خورشــید زد

زخمه    بر تا ر   دل    نا هید زد  

بی تو .  کوچه کوچه   لبریز سکوت

روزن    امید  و    تار      عنکبوت

بی تو    چون نی ناله دارد ، نای من

بند    بند م    ناله  دارد ،  وای    من

بی تو    باید     با    صدای بی نقاب

مویه     کرد    اندر    مزار    آفتاب

بی تو باید درد    دل      با  چاه گفت

از    ته    دل    ناله    کرد و آه گفت

بی تو باید چشمه چشمه خون گریست

از   هری   تا دامن    جیحون گریست

  * * *

سید   وسالار ما ، یادت     بخیر!

میر و پرچمدار ما ،   یادت بخیر!

ای شهید .  ابن شهید . ای نامدار!

ای تو    آغاز و   سر انجام بهار !

طایفه    بــیدار    شد    تا   آمدی

تیغ    جوهر    دا ر شد تا آمدی

تیغ ، جوهر د ا ر    ا ما بی نیا م

بی    نیام    آماده ء   رزم و قیام

رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د

گه   نه گاهی  نیت . بدرود بود

رفتنت خواب از تن ما برده است

هدیه ء   آزادگی   آورده     است

از پیامت    راه    وحد ت باز شد

فصل    مرگ    بردگی اغاز شد

وحدت    راه    پدر   پا ینده   باد

رهروان  راه «  بابه » زنده  باد

  

     *     *       *

مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است

مرده است آن زنده ای کو  نوکرست

 


جگر پر زخم جانسوزست اما

به دل  داغ  د گر دارم    برادر

اگر عالم غمی بودغم نمی بود

بدل داغ    پدر دارم   برادر !

 

دریغا   شب   پرستان سیه رو

شکسته حرمت شمس ولایت

درین ماتم نه ما تنها گریستیم

گریسته  حضرت مهدی برایت

 

برادر خاک عالم را به سر کن

که در  خون خفت علمدار قبیله

شنیدم با تکان دست می گفت :

خدا    بادا  نگهدار قبیله  ......

 

مسیحا دم  خلیل آسا  مزاری !

بت و بتخانه و بتگر شکستی

ترا کشتند با    دستان    بسته

تو که زنجیر و آهنگر شکستی

 

نگاهت خشم شمشیر علی بود

پیامت بانگ تکبیر علی بود

به پاس یاری بی  سرپرستان

کلامت نهج تفسیر   علی بود

 

الا ای پرچم    سبز    شرافت

الا ای رایت     سرخ رهایی !

زره واماندگان بعد از تو گویند

که ای درد آشنا( بابه) کجایی ؟

 

تمام  آرزوها رفته  با   تو

و بی تو از بهار آوازه ناید

قبیله ماند و   پاییز   مکرر

الهی بی تو فصل تازه ناید!

 

شهیدان دسته دسته صف کشیده

که مهمان   عزیزی دارد امشب

گلی از    جنس  خورشید معطر

بهشت از آسمان می بارد امشب

 


صبح گمشده

شاعر شاه چمن فروغ (تمكي)

١

دوستان امروز سرگم كرده ام

رهبر  پير  وپدر گم كرده ام

روزگاري شد كه يار ما شب است

دردل   اين شب سحر گم كرده ام

٢

دلم خواهد خودم تنها بگريم

براي  طفل  بي بابا بگر يم

ميان   اين  همه گلهاي پرپر

چو شبنم بر سر گلها بگريم






(لالاي زينب)

شاعر محمد حسين محمدي



زينب كوچولو تنها نشسته

قابي بدستش قلبش شكسته

زينب  كوچولو  لالا  لالا گفت

با عكس بابا او حرف ها گفت

باباي خوبم بيا به خوابم

اخر كجايي  اي   افتابم

بابا   بگويم   ديشب   دوباره

يك خواب  ديدم خواب ستاره

آمد ستاره  نزديك نزديك

ناگاه ديدم يك شهر تاريك

به شهر تاريك وقتي رسيدم

هرجا  كه  رفتم   ترا نديدم

در شهر تاريك خفاش بد كرد

ناگاه ديوي گل را لگد كرد

در خواب  ديدم در اسمانم

گفتم  برايت   لالا بخوانم

لالا   گل   من   قلبم   ترا داشت

هرجا كي بودي خيلي صفا داشت

اينجا  ستاره آنجا ستاره

زينب كوجولو بابا نداره

زينب كوجولو لالالالا گفت

با عكس بابا او حرفها گفت

باباي خوبش در  قاب خنديد

انگار زينب يك خواب ميديد


 

عاشق پرواز بود

محمود رجایی (12ساله اول راهنمایی)

مثل یک آیینه بود

ساده و بی کینه بود

در نگاهش راز بود

عاشق پرواز بود

زندگی را دوست داشت

سادگی را می نگاشت

مهربان و ساده بود

ساده و افتاده بود

مثل خنجر تیز بود

دشت حاصلخیز بود

نسبتی با حور داشت

چون ستاره نور داشت

مزرعه زرد

سلمانعلی زکی

چندین بهار مزرعه مان زرد مانده است

بر گونه ها یبرگ غم و درد مانده است

ما مانده ایم"مانده" مانده در این جویبار سرد

از سرو های سبز فقط گرد مانده است

"ما" ، "من" و "تو" شده به مقراضهای "من"

"ما" مرده اش چو کولی مرده مانده است

خون کدام مرده به رگهای سبزمان

انداخته است چنگ که جان ، سرد مانده است

این باغ پر شکوفه تر از پار می شود

آیا کلنگ و بیلی از آن مرد مانده است؟

این دانه های ریخته آری گندم است

کرت و قنات را که بناکرد؟ مانده است؟

چنار

چنار سبز پوش بیشه ی من

مسیح باور و اندیشه ی من

غروب آرزو پیچیده در من

فسرده برگ و بارو ریشه ی من

 

دنیا دوباره نوشود

پیچیده دست های تو در راستای خاک

تا حل شود جهان و غمش لابلای تاک

پیچیده دست های تو تا خاطرات تلخ

از یاد سنگ و چوب شود تا همیشه پاک

مردم به سمت تازه شدن منصرف شوند

این روزگار سم زده دیگر شود هلاک

دنیا دوباره نوشود و نو شود زمین

چون روزهای اول خود آک آک آک

یک آسمان تازه فراگیر مان کند

یک آسمان ماه به دست و ستاره ناک

یک نسخه آسمان که در آن یک ستاره حرف

حتی کسی نگیردش از جنس ابر، لاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

گرد تو مثل عقربه ها گرم تیک تاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

یعنی، دارند از تو تقاضای اشتراک

می پیچد ابر و باد به دورت که تا یکی

شاید شبیه روشنی ات شد شبیه خاک

ناجو

در آن عطشزار غیر ناجو که می توانست قد فرازد؟

حسین بود آن که سرکشی کرد و خیمه در دشت بلا زد

گذشتن از سخت سیری از هرکه راحت اندیش، بر نیاید

کسی به جز سیل که می تواند سینه بر سنگ و صخره یازد؟

کرخت فطرت ندارد، انگیزه گرایش به درد مردم

که سنگ حتی از آتش در درون خود هم نمی گدازد

جوانه تیغ بر فشاندن نیاید از دست بید هرگز

غرور عباس باید آن را که پرچم شعله بر فرازد

به موج آتش زدن برون است از کف عافیت مشیت

که میتوانست غیر حیدر که باره بر عبدود بتازد؟

کسی در آن مرگریزیک جرات آفتابی نکرد خود را

حسین بود آنکه سرکشی کرد و خیمه در دشت کربلا زد

آیینه به دستان

حسین مجاهد

آیینه بدستان تبرخورده کجایند؟

صد سنگ جفا ز دستان خطر خورده کجایند؟

آن سبز صنوبر گل صدبرگ تبسم!

در آتش نمرود که در خورده کجایند؟

مرغانی که هر روز ز دریاچه سرودند

یک تیر که امروز به پر خورده کجایند؟

صد حمزه به میدان غرور و سر سودا

از دست که زوبین به جگر خورده کجایند؟

دشت گل سرخ

محمد تقی اکبری

نه کابلی و نه قندهاری هستی

آموی ز کف رفته و جاری هستی

یکپارچه آتش شده دشت گل سرخ

پر پر شو دلا! تو هم مزاری هستی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:24  توسط بسم الله ایازی