بیاییدبا هم شاهد دیدار یک مجمع با شکوه فرهنگی باشیم !
بمناسبت دوازده همین سالروز شهادت رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری نمایشگاه بزرگ عکس - نقاشی و فرهنگی بر گزار می گردد ٫ در این نمایشگاه :
ـ عکس های تاریخی و فرهنگی هزاره ها !
ــ نقاشی ها و کاریکاتور
ـ فلم های کوتاه از سخنان و کارنامه های استاد مزاری
ـــ زیورات و لباس های محلی هزاره گی
به نمایش گذاشته خواهد شد . بنآ از تمام برادران و خواهران گرامی صمیمانه تقاضا می نمائیم تا در این مراسم با شکوه شرکت نموده و در بهتر شناختن شخصیت های ملی - فرهنگی و آثار تاریخی خود با ما همگام باشند .
در هزاره تاون
زمان بر گزاری : روزی پنجشنبه تاریخ ۲۰۰۷ - ۳ - ۲۲ از ساعت ۲بعد از ظهر الی ۶ شام
محل بر گزاری : حاجی برادران شادی هال - هزاره تاون کویته
در مری اباد
زمان بر گزاری : روز یکشنبه تاریخ ۲۰۰۷ - ۳ - ۲۵ از ساعت ۱۰ قبل از ظهر الی ۵ بعداز ظهر
محل بر گزاری : خدیجه محمودی هال تنظیم نسل نو هزاره - علمدار رود
برگزار کننده گان : کمیسیون اینده سازان و تنظیم نسل نو هزاره .
اطلاعیه !
از دوازده همین سالروز شهادت رهبرشهید عبدالعلی مزاری در شهر کویته پاکستان تجلیل به عمل می آید !
زمان : روز جمعه (۲۵حوت )ساعت ۲ بعد از ظهر
مکان : علی آباد شادی هال - هزاره تاون بروری
مزاری که بود ؟
ــ خشم توفنده ای بر علیه فاشیست ها و انحصار طلبان نژادی و مذهبی !
ـــ مشت کوبنده ای بر دهان انحصار و سلطه طلبی !
ــ فریاد کننده ای دردهای چند صد ساله یک ملت !
ــ تجسم و الگوی قهرمانی و استبداد ستیزی !
ــ بنیانگذاری عدالت اجتماعی در افغانستان !
ــ و اسطوره تاریخی مردم ما !
مزاری
ـ شخصیتی در طول عمر خود خواهان زندگی مسالمت آمیز و هم پذیری در سایه عدالت اجتماعی بود
ولی افسوس صدایش را نشنیدند و امروز جز ننگ و ویرانی چیز دیگری نداریم
ما عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم ، فقط می خواهیم مردم ما در تصمیم گیری سیاسی این کشور
سهیم باشند
ما مجبوریم برای مردم خود روشن کنیم که شما آگاه باشید و فریب نخورید!
(رهبر شهید بابا عبدالعلی مزاری)
برای خواندن اشعار قبلی اینجا کلیک کنید
برای خواندن قسمت سوم اشعار اینجا کلیک کنید
زندگی نامه ’ کامل رهبر شهید را اینجا بخوانید
........
کسی نخوانده رمان گرسنه مانی را
ومشق کودک بی نان بامیانی را
حدیث مادر بی شیروطفل تشنه جگر
نگاه واشک وغم وزجر بی زبانی را
چه کس نوشته زطفلی میان مرگ وتگرگ
به روی سینه ا ی خونین ترانه خوانی را
چه کس سروده سرشکی که قطره قطره چو شمع
مزاب کرده ستغای قهرمانی را
که اگهست زغم های بی شماری که تک
شکسته قامت (بابای) اسمانی را
......
برای خواندن ادامه شعر اینجا کلیک کنید
بیرق خورشید
سید ابوطالب مظفری
چو ابر گـــــریه کنم یا چو رعد بخروشم
منی که بیرق خورشید مانده بر دوشم
منی که وارث هــفـــــتاد نسل شمشیرم
منی که وارث خون شـــــهید تزویرم
منی که تیغ نخوردم مگر ز دست فریب
منی که زخم نخوردم مگر زخویش قریب
مباد مان که نشینیم و گریه ســـاز کنیم
به پیش خصم سر عجز و ناله باز کنیم
مباد مان که شرف را به ننگ نان بدهیم
به قاتلان پدر بیش از این امان بدهیم
تهمتنی که برآمــــــد ز هفت خوان بیرون
ولی زچـــــــــاه برادر نبرد جان بیرون
شغادها همگی سر به چـاه حیله شــدند
نشد که تن بکشند از حضیض شان بیرون
هلا شما که به نیرنگ و رنگ مشـهورید
نمی روید ز نیرنگ آسمان بیـرون
نواده گان مزاری همین دو حمله بـعد
بـــر آورند چو ماران ز غار تان بـیرون
نمرده است مزاری که مرگ بس خرد است
به پیش همت مردی ز آسمان بـیرون
هلا شما که شب از رنگ تان سیاه شده
زمین ز کینه و نیرنگ تان تـــبا ه شده
ز آسمان نه همین اخم و تخم سهم من است
از این زمین نه فقط سنگ زخم سهم من است
اگــــــر به اســـــــب نشینم دوبـــــــاره سـالارم
گــــــــــــــــــــمان مدار که امروز بر سر دارم
اگر بر مــــــــــــــاه بر آیید شــــــب بسوزمتان
اگــــــــــــــــر به چـــاه د ر آیید لب بدوزمتان
پدر
مزاری زینت تاریخ میهن مهربان بابه!
شهید راه ازادی و مکتب، قهرمان بابه!
سپهسالار و یار و یاور مستضعفان !بابه!
ابر مرد جهاد سرخ قرن!ای جاودان بابه
نهنگ قلزم آ تش شهاب اسمان بابه
خدنگ قلب خصم و خار چشم دشمنان بابه!
کجایی یوسفا! بار دگر مصر ملاحت را
بگیر از گله ء گرگان قرارو خواب و راحت را
* * *
تو مارا بابهء بیدار دل بودی پدر بودی
انیس و مونس و تاج سرو نور و بصر بودی
به شام محنت و غمها تجلی سحر بودی
دلیر عرصه های اتش و خون و خطر بودی
به چشم فتنه ها برنده شمشیر دوسر بودی
تو خندق افرین مرحب بر انداز دگر بودی
نیارد درد دستانت! زدی بیخ ضلالت را
شکستی کاخ ظلم و جور و بیداد و بطالت را
* * *
دلیرا ! خیز و دشت و گلشن ازادگان بنگر
بهار مردم غمدیده ء خود را خزان بنگر
حریم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر
کنام شیر را جولانگهء خیل سگان بنگر
اسیر درهم ودالر گروهی نا جوان بنگر
به گرد خوان ذلت ازدحام دلقگان بنگر
بیا مردانه بشکن بند و زنجیر اسارت را
بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقارت را
* * *
پدر ای شعرما! ای شور ما ! ای افتخار ما!
شکوه شوکت ما، قدرت ما ،اقتدار ما،
خروش نسل ما، خشم بلند روزگار ما
غرور ملت ما، غیرت قوم و تبار ما
سوار لافتی!سردار صاحب ذوالفقار ما
امیر صف شکن،کرار عصر کار و زار ما
زجا خیز و بپا کن پرچم سبزولایت را
ندای حق مذهب ر ا، امامت را،وصایت را
* * *
پدر یکبار دگر سر ، بلند از خواب خونین کن
زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن
گذر بر سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن
جهان را از فروغ شمع روی خویش اذین کن
فراق تلخ مان را با وصالت باز شیرین کن
شبستان وطن را زافتاب عشق زرین کن
بروی خلق بگشا روزن صلح و عدالت را
بپایان آور این هنگامهء رنج و ملامت را
* * *
شهیدا ! شهریارا ! شیرگیرا ! خیز و یاران بین
به راه روشن و سرخت، شتاب خونسواران بین
درفش رزم خود بر دوش پاک رادمردان بین
وفاداری و جانبازی و ایــــــثار دلیران بین
به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان بین
بروی فرش خونت، بازی فتوا فروشان بین
نگر تاریخ نقل افشانی کین و قساوت را
به تو وا میگذاریم اندر این محضر قضاوت را
* * *
پدر تو دین خود با مردم و مذهب ادا کردی
به عهد خویشتن مردانه و مومن وفا کردی
تمام هستی خود در ره جانان فدا کردی
به سالار شــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی
حساب جنگ و صلح خویش در راه خدا کردی
به زرق و برق دنیا عارفانه پشت پا کردی
بما آموختی اخلاص و ایمان و دیانت را
تعهد را ، وفا را ، رادمری را ، متانت را
* * *
دریغا! خود گرانی چند در حقت جفا کردند
چو ملعون ازل ، کبرو غرور نا بجا کردند
زکعبه ر و به ترکستان،ره خود را جدا کردند
بپاس خاطر بیگانگان ، شق عصا کردند
نثارت تهمت و توهین و فحش و ناسزا کردند
به پیش ملت و تاریخ، روی خود را سیاکردند
روا دادند بر خود نکبت و ننگ وملامت را
شرار لعنت و نفرین دنیا و قیامت را
* * *
پدر! خونت به گردون پرچم فریاد خواهد زد
چو سیلاب خروشان! ظلم را بنیاد خواهد زد
شرر بر خرمن خار و خس بیداد خواهد زد
به مشت اهنین! دندان استبداد خواهد زد
به قلب قاتلانت خنجر فولاد خواهد زد
به تیغ انتقامت گردن جلاد خواهد زد
کند خاگستر اخر دار و دژخیم و شرارت را
به اتش افگند فرمانگران قتل و غارت را
* * *
زرزمت قرن و تاریخ و زمان بر خویش می بالد
زمین و افتاب و اسمان بر خویش می بالد
ز نام نامیت ازاده گان بر خویش می بالد
ز اوج همتت صد کهکشان بر خویش می بالد
ز روح روشنت خلد و جنان بر خویش می بالد
شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش می بالد
به خون تفسیر کردی فصل سرخ استقامت را
نشان دادی به عالم رسم ایثار و شهامت را
* * *
پدر زین پس ترا در برگ برگ لاله ها جویم
ترا در قطره قطره اشگ گرم دیده ها جویم
ترا در بغض گلرنگ افق! صبح و مسا جویم
ترا در کوچهء دلتنگی و عشق و صفا جویم
ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها جویم
ترا اندر بلور قلبهای با صفا جویم
که بر بالای زیبایت شرف دادی شهادت را
گرفتی از کف معشوق مینای سعادت را
محمد «عزیزی»
هفت ایوان غریب
محمد حسن حسین زاده
همسفر بر خیز و بشکن چلهء افسوس را
از زمین بر گیر تیغ و پرچم فانوس را
ای نمای سرخ و سبز هفت ایوان غریب
در غرور خود بسوزان جرئت ناقوس را
صبح در پیش است و هنگام طلوع از پشت تو
از فروغ خود بسوزان سایهء کابوس را
گر چه در هر سو چشمان تو ای شرقی ترین
ماه را می بینم و دستان اقیانوس را
باز هم عین شراری باید از آتش شگفت
باید از اتش که تا معنا کند ققنوس را
پهلوان بعد سیاوش باید از هم نگسلیم
بگسلیم اندیشهء مغشوش کیکاوس را
دست تو پیوند باران و انارستان ماست
پس رها کن باغهای سرزمین توس را
شعر از سید علی موسوی گرمارودی شاعر و نویسنده ء معاصر ایرانی .
مزاری
دیدم مزار پاک تو وز جان گریستم
بر سر نوشت شیعه ء افغان گریستم
سید علی کنار تو ارام خفته بود
بران شهید پاک هم از جان گریستم
یعنی وفا کنار شرف ارمیده بود
بر این سلام گفتم و بر ان گریستم
سید علی کنار تو امد دو باره لیک
ان شاعرم که بر تو از ایران گریستم
سید علی موسوی گرم رودی ام
آن کز غم تو از بن دندان گریستم
آه ای سترگ چون قلل کوه بامیان
بر دامنت چو چشمه ء جوشان گریستم
یک لمحه خاک ، اینه شد در نظر مرا
بر قامت رشید تو عریان گریستم
آن زخم هاکه بر تنت از دشمنان ر سید
بیش ا ز هزار بود و فراوان گریستم
وانگه هزار زخم که بر سینه داشتی
یک یک به بوسه شستم و بر ان گریست
دیدم هزار بار ستم بر « هزاره گان»
در پیش چشم و با دل بریان گریستم
از داغ صد شنکجه تنت دشت لاله بود
ابر بهار گشتم و باران گریستم
با یادت ای مزاری نستوه ای دلیر!
موییدم ابتدا و به پایان گریستم
عبدالسمیع حامید
تا آبی آبی
پاره پاره ان ستاره تا دوباره می رود
تا دوباره ان ستاره پاره پاره می رود
باره را زین کن که سرخ و سبز آن قد وقیام
چون درفشی از سر این برج وباره می رود
می رود ازا د و با فریاد ان آتشنهاد
یاد او تا سینه ء چندین هزاره می رود
های مردان تفنگ و ننگ ،ننگی از درنگ
راه ما تا آبی آبی دوباره می رود
پهنه ء پیکار را از کهکشان رنگین کنید
او اگر خونین بدن خورشید واره می رود
شور دو عرصه
سید فضل الله قد سی
پیچانده بین تابوت حجم یک اسمان را
از غزنه گسترانده تا بلخ – کهکشان را
شهر است بی پرستو – بابا بر اسمانها
از قله کوچ داده باز بی اشیان را
بعد از غروب خورشید شاعر چه میسرایی
محراب بی قیام و فردای بی اذان را
بر غربتت بگیریم – کاینسان دخیل بسته
شور دو عرصه مردی بتهای بامیان را
گو شیخ را که چندی بر مسند قضا باش
تا بشکند اباذر بر فرقت استخوان را
تصویر نا مکرر
محمد عزیزی
با قا مت بلند تو آزاد می شدیم
بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم
ای سرو سر فراز سپیدار سر بلند
در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم
در مکتب غرور تو ای مر شد شهید
نا خوانده درس یگ شبه استاد می شدیم
وقتی که ای بهار تو لبخند می زدی
همچون نسیم ٬ نو به نو ایجاد می شدیم
تصویر نا مکرر آیینه های ما
از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم
گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی
کز یگ نگاه گرم تو آباد می شدیم
فریاد هزار زخم
میر حسین مهدوی
زمستان امد و توفان گرفت و آب تنها ماند
وقومی از نژاد روشن مهتاب تنها ماند
زمین چرخید و آتش تا رو پود عشق را سوزاند
علی در برزخی از فتنهای شوم تنها ماند
صفی از دشناه های تیز امد روبروی ما
و جمعی – نابرادر – نیز امد رو بروی ما
شبی که از زمین واسمان هم سنگ می امد
به چشم قوم ما تسلیم و سازش ننگ می امد
و در حجم زمین تشنه مان تا دد می امد
فقط یک مرد – یک اسطوره – بی تردید – می امد
شکوه شرقی اش را ابهای تشنه می فهمید
نگاه روشنش مهتابهای تشنه می فهمید
میان خفتگان یک سوره از اسلام می اورد
برای تشنگان از روشنی پیغام می اورد
تمام صخره ها با ود پایش بودند
درختان برگ ها گل باصدایش اشنا بودند
تمام بودنش را در مصیبت زیست با مردم
کسیکه سیل خونش از خدا جاریست تا مردم
شب امد نعره های شوم پیچیدن گرفت از دشت
شعاری سخت و نا مفهوم پیچیدن گرفت از دشت
زمستان امد و توفان گرفت و آسمان لرزید
و ایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید
یکی هم با تمام هستیش ایمان به نان اورد
برای مرگ ما ازطاق کسری ریسمان اورد
و جمعی نا برادر با گروه باد پیوستند
بهشتی دیده امد د صف شداد پیوستند
زمستان امد و توفان گرفت و اسمان لرزید
وایمان گروهی زیر برف اب و نان لرزید
کسی هم در صف ایستاد و خویش را گم کرد
و یک ورد عجیبی خواند و با شیطان تفاهم کرد
شبی که بوی زرد سکه ها از کوچه می امد
به روی سکه های زرد و نورانی تیمم کرد
و در یک فرصت سنجیده از مردم شکایت برد
به روی صاحبان قدرت و چوکی تبسم کرد
تمام عشق خود را از برای نان دنیا داد
به پیش پای شب خم گشت پشتش را به مردم کرد
زمستان می وزید و چشمه ها بسیار یخ می بست
گلوی عاشقان بر رشته های دار یخ می بست
سر انجام اسمان چرخید و اتش در زمین پیچید
و بوی نان نیامد سفره هاشان در شوق نان پوسید
خداد شداد را از عرصه خواهد برد ای مردم
کسی که عشق را افسرد – خواهد مرد ای مردم
خدا با ماست دریا تا ابد تنها نخواهد ماند
و این دریای زهر آلود هم دریا نخواهد ماند
زمستان می رود بر استخوانها درد می ماند
به زعم عزت ما ننگها نامرد می ماند
چراغ بی نهایت
محمد بشیر رحیمی
طنین افگنده ای در من چراغی بی نهایت را
که بر پا کرده ای در لحظه هایم چشمهایت را
خودت را انچنان در کوه جاری کرده ای روشن
که نتوان دید در آوار شب غیر از صدایت را
شیوع جوش جنگل دشت ها را می کشد در خویش
که بر پا کرده ای در باغ ، دست شعله پایت را
تو می گفتی « زمین اطلاق دارد آسمان عام است»
کسی اما نمیفهمید چشمان رسایت را
سر جاری شدن در پیش دارد کوه « بابا» تا
مگر پر کرده باشد قامتی از سجده گایت را
چشمهای اب باران
محمد اصیف جوادی
غبار الوده میخواهد غرور کوهساران را
نمک پالوده میخواهد زلال چشمه ساران را
همین دیروز میدیدم که سیبی از زمین افتاد
کسی باور نکرد اما عزای شاخساران را
چه چشمی دارند این مردم خدایا کور شان گردان
نمیبینند غیر از خود و غیر همقطاران را
* * *
مگو دیگر از این پس قصه های دختر دریا
بیا با من بخوان اسطوره ء پیر جماران را
بود فردا برنگ چشمهایی ابی باران
کند تعبیر رویای کویرو شوره زاران را
شریف سعیدی
کوهی که داشت زمزمه ء سبز بیشه را
شب میسرود عقده ء سرخ همیشه را