دل تو وسعت یک اسمان داشت
گل دســــتــت بهار بی خزان داشت
تو رفـــــتی افـــــتابا ! لیک خفاش
در ان شب جشن خردی در نهان داشت
هر انچه کاشتی در دشت میهن
ــ به خط سبزه ـــ اهدافت عیان داشت
دل تو یک چمن یک باغ سر سبز
که بر هر شاخه ، گنج شایگان داشت
تو بودی کز نگاهت ، باغ گل داد
دو دستت جویباری ارمغان داشت
غلام علی جوادی
هالهء غم
افق انروز ر ا رنگ دگرداشت
قبای تیره ی شب را به بر داشت
به دور کوهساران هاله ی غم
بنفشه لخته ی خون در جگر داشت
ز کوکو ، قمــریان بستند منقار
به بستان بلبلان سر زیری پر داشـت
نسیم صبح با صد اه و فریاد
زکوی و برزن کابل گذر داشت
ز خجلت سر خمیده است اسمائی
که بر ان پیکر خونین نظر داشت
فضا باران غم میبارید انروز
خلایق نالهء بس «واپدر » داشت
ضامن علی مرادی
راز
اینک کبوترن قفس ،باز خوانده اند
از صبح ،از دریچه و پرواز خوانده اند
شور کدام پنجره افشانده ای که باز
با حلقهای سوخته اواز خوانده اند
دستان شعله ریز ترا سبز دیده اند
چشم پرنده پوش ترا راز خوانده اند
آری، سرود رود شدن را که نام توست
جوبارهای سبز به این ساز خوانده اند
همواره غرق ابر ، روان سوی قله ها
این سرنوشت ماست کز اغاز خوانده اند
محمد ضیا قاسمی