به سوگواری تو اسمان پریشان شد
زمین به ضجه در امد ، زمانه گریان شد
ز نور مشعله های شهادت سرخت
مزار گم شده ء عاشقان چـراغان شد
خدا از امدنت پیش خویش دلشاد است
جهان زکوچ تو بیچاره گشت وویران شد
چو رود نور به سوی ستاره گان رفتی
حضور مقبره ات گریا گانه انسان شد ...
شمع ماتم
دلم به سوگ غریبانه ء تو میسوزد
به جان زخـمی و زولانه ، تو میسوزد
چه نا تمام بـه اطراف شمع ماتم تو
سرود خوان تو ، پروانه ء تو میسوزد
عبدالوهاب مجیر
رفتی و بعد ا ز تو اینک خورشید نا مهربان است
از چشمهای اهالی صد رود خون و چشمه روان است
بعد از تو اینک کبوتر پرواز از یاد برده است
چشمان ما غرق دیروز دنبال فردا روان است
دلتنگ دلتنگ بودی ، از دست این اشنایان
اینها که گویی همیشه بز دل تر از بز دلان است
وقتی که رفتی «پدر جان» صحرا به صحرا دویدم
دنبال کبکی خرامان ، کبکی که از تو نشان است
سلطان حیدر «برجکی»